close
چت روم
X بستن تبليغات
Code Center
داستان عاشقانه

  • موضوعات
    خبرنامه
      براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    مطالب تصادفی
    پیوندهای روزانه
    درباره : داستان , داستان عاشقانه ,
    بازدید : 25 ♥ تاریخ : سه شنبه 24 آذر 1394 زمان : 0:40 ♥


    داستان خوانده نشده جدید نشانه عشق

    داستان خوانده نشده جدید نشانه عشق

     یک ماه بعد خبر رسید که “ابر نیمه تمام” بی اعتنا به شیوانا و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد …

     

    پسر گفت:” هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!”

     

    پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را “ابر نیمه تمام” گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شیوانا از “ابر نیمه تمام” پرسید:” چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!”

    ادامه مطلب برووووو

     



    برچسب ها : رمان نشانه عشق , رمان جدید نشانه عشق , داستان جدید نشانه عشق , داستان زیبای نشانه عشق , داستان واقعا زیبای نشانه عشق , داستان قشنگ نشانه عشق , سایت داستان نشانه عشق ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان , داستان عاشقانه ,
    بازدید : 59 ♥ تاریخ : دوشنبه 23 آذر 1394 زمان : 13:31 ♥


    داستان جدید و پر معنا بوی کینه   داستان جدید و پر معنا بوی کینه

    داستان جدید و پر معنا بوی کینه

    داستان جدید و پر معنا بوی کینه

    بوی کینه که بسیار خواندنی، مفهومی و قابل تامل می باشد. معلّم یک کودکستان به بچه هاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیب زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

     

    فردا بچه ها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند . در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ۵ سیب زمینى بود. معلّم به بچه ها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب زمینی هاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیب زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند.

    ادامه مطلب برووووو

     



    برچسب ها : سایت داستان , داستان اموزنده , داستان جالب , داستان میخوام , رمان میخوام , داستان قشنگ بوی کینه , دانلود داستان , انواع داستان ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان , داستان عاشقانه ,
    بازدید : 109 ♥ تاریخ : دوشنبه 11 آبان 1394 زمان : 23:22 ♥


    داستان واقعا زیبا جایزه صلح نوبل  داستان واقعا زیبا جایزه صلح نوبل

    داستان واقعا زیبا جایزه صلح نوبل

    داستان واقعا زیبا جایزه صلح نوبل

     جایزه صلح نوبل آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی درگذشت خود را بخواند!

     

    شاید شنیده باشید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه‌ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:

     

    “آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آورترین سلاح بشری مرد!”

     

    آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

    ادامه مطلب برووووو



    برچسب ها : جدیدترین داستان ها , رمان جایزه صلح نوبل میخوام , داستنا میخوام , داستنا جدید میخوام , زیباترین داستان جایزه صلح نوبل , قشنگترین داستان جایزه صلح نوبل , جایزه صلح نوبل داستان , رمان جایزه صلح نوبل , داستنا زیبای جایزه صلح نوبل , نویسنده داستنا جایزه صلح نوبل ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان عاشقانه ,
    بازدید : 143 ♥ تاریخ : یکشنبه 11 مرداد 1394 زمان : 14:17 ♥


    داستان خیلی جدید و قشنگ گاندی و لنگه کفش

    داستان خیلی جدید و قشنگ گاندی و لنگه کفش

    داستان خیلی جدید و قشنگ گاندی و لنگه کفش

    داستان خیلی جدید و قشنگ گاندی و لنگه کفش

    گویند روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد.


    یکی از همسفرانش علت امر را پرسید. گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می تواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید

    منبع بیتوته




    برچسب ها : رمان گاندی و لنگه کفش , دانلود گاندی و لنگه کفش , قضیه گاندی و لنگه کفش , قضیه گاندی و لنگه کفش چیه , موضوع گاندی و لنگه کفش چیه , موضوع گاندی و لنگه کفش , گاندی و لنگه کفش چرا میگن , علت گاندی و لنگه کفش , دانلود داستان گاندی و لنگه کفش , داستان گاندی , گاندی کی بوده , گاندی مال گدوم کشوره , داستان گاندی و لنگه کفش ور میخوام , داستنا گاندی و لنگه کفش ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان عاشقانه , داستان کوتاه ,
    بازدید : 112 ♥ تاریخ : پنجشنبه 25 تير 1394 زمان : 23:29 ♥

    داستان جدید و جذاب بدهکاری 94

    داستان جدید و جذاب بدهکاری 94

    داستان جدید و جذاب بدهکاری 94

    داستان جدید و جذاب بدهکاری 94

    ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.

     

    نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی. می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند

    ادامه مطلب بروید..............



    برچسب ها : داستان میخوام , داستان جدید میخوام , داستان عاشقانه میخوام , داستنا واقعا جدید , بدهکاری , بدهکاری داستان , بدهکاری رمان , رمان بدهکاری , داستان خفن ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان عاشقانه ,
    بازدید : 86 ♥ تاریخ : چهارشنبه 24 تير 1394 زمان : 12:26 ♥

    داستان واقعا خنده دار جدید لحظه های عاشقانه    داستان واقعا خنده دار جدید لحظه های عاشقانه

    داستان واقعا خنده دار جدید لحظه های عاشقانه

    داستان واقعا خنده دار جدید لحظه های عاشقانه

    داستان واقعا خنده دار جدید لحظه های عاشقانه

    زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود .

     

    در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید...زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟

    بقیه ادامه مطلب.....



    برچسب ها : داستان طنز لحظه های عاشقانه , داستان خنده دار لحظه های عاشقانه , لحظه های عاشقانه داستان , داستان جالب , داستان قشنگ لحظه های عاشقانه , رمان لحظه های عاشقانه , داستان لحظه های عاشقانه ور میخوام , داستان لحظه های عاشقانه میخوام , داستان جدید لحظه های عاشقانه , داستان جالب لحظه های عاشقانه , داستان باحال , داستان خفن لحظه های عاشقانه ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان عاشقانه ,
    بازدید : 205 ♥ تاریخ : جمعه 25 ارديبهشت 1394 زمان : 13:34 ♥


    داستان واقعا جدید و خوانده نشده حسن کچل

    داستان واقعا جدید و خوانده نشده حسن کچل

    داستان واقعا جدید و خوانده نشده حسن کچل

    داستان واقعا جدید و خوانده نشده حسن کچل

    داستان واقعا جدید و خوانده نشده حسن کچل

    پیرزنی بود که یک پسر کچل داشت به اسم حسن. این حسن کچل  ما که از تنبلی شهره عام و خاص بود از صبح تا شب کنار تنور دراز می کشید و می خورد و می خوابید.

    ننه اش دیگه از دستش خسته شده بود با خودش فکر کرد چیکار کنه که پسرش دست از تنبلی برداره و یه تکونی به خودش بده.

    تا اینکه فکری به خاطرش رسید بلند شد رفت سر بازار و چند تا سیب سرخ خوشمزه خرید و اومد خونه. یکی از سیب ها رو گذاشت دم تنور یکی رو یه کم دور تر وسط اتاق . سومی رو دم در اتاق چهارمی تو حیاط و …..آخری رو گذاشت پشت در حیاط تو کوچه.

    حسن که از خواب پاشد بدجور گرسنه بود تا چشمش رو باز کرد سیب های قرمز خوش آب و رنگ رو دید و دهنش حسابی آب افتاد.
    داد زد ننه جون من سیب می خوام

    بقیه در ادامه مطلب



    برچسب ها : همسر حسن کچل , قضیه حسن کچل چی بوده , انشا در مورد حسن کچل , علت مرگ حسن کچل , چرا به حسن کچل میگفتن حسن کچل , داستنا در مورد حسن کچل , دانلود فیلم حسن کچل , داستان جدید , داستان خفن , رمان ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان عاشقانه ,
    بازدید : 169 ♥ تاریخ : جمعه 08 اسفند 1393 زمان : 18:23 ♥

    زیباترین داستان عاشقانه و جدید سال94 پریا و فرهاد هست

    حتما بخونیدش

    نمیخوای مدرک منو بدی گفتم چراولی الان همراهم نیست ازم 

    شمارموخواست ومنم بهش دادم. چندروزبعداس داده بود که فردا اگه 

    میتونم بیاددنبالم ومدرکشوبدم.فرداش اومددنبالم وامانتیشودادم وگفت 

    اگه مشکلی نباشه برسوندم دانشگاه منم قبول کردم وباهاش 

    رفتم.عصرکه کلاسم تموم شداومده بود جلودرواستاده بود سلام 

    کردوگفت کارم داره وبرسوندم وتوراه بهم بگه.وقتی داشتیم 

    برمیگشتیم گفت پریاببخش ولی میخوام یه چیزی بگم امیدوارم 

    ناراحت نشی.گفت:ازروزاولی که دیدمت عاشقت شدم 

    وهرروزبدترازدیروزدیوانه واردوستت دارم اگه ناراحت نمیشی باهم 

    باشیم ؟من نتونستم چیزی بگم واقعا چی شده بود؟خواب بودم یابیدار؟

    یعنی به عشقم رسیدم/؟نتونستم دیگه جیزی 

    بقیه در ادامه مطلب ببینید



    برچسب ها : داستان شنیدنی , داستان جالب , داستان عاشقانه جدید , داستان عاشقنه زیبا , داستان عاشقانه 94 , دانلود داستان عاشقانه , داستان عاشقانه سال 94 , زیباترین داستان عشقانه , دانلود داستان فرهاد و پریا , داستان کوتاه عاشقانه , داستان های کوتاه عاشقانه , داستان های عاشقانه , داستان عاشقانه پریا و فرهاد , داستان کوتاه زیبا , داستان کوتاه عاشقانه زیبا , داستان های کوتاه جدید عاشقانه ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان عاشقانه ,
    بازدید : 95 ♥ تاریخ : چهارشنبه 29 بهمن 1393 زمان : 13:27 ♥

     


    چقدر زیباست...کسی را دوست بداریم


    نه از روی نیاز...


    نه از روی اجبار...


    نه از روی تنهایی...


    فقط برای اینکه ارزش دوست داشتن را دارد



    برچسب ها : حرفای سنگین , جملات ضدپسر , جملات ضد دختر , اسمس جالب و غمگین , چقدر زیباست , کسی , دوستی , نه از تنهای , ارزش عشق , داشتن تو , روی تنهای , من تو رو میخوام , برگرد عشق , نرو عشق ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان عاشقانه ,
    بازدید : 71 ♥ تاریخ : سه شنبه 25 آذر 1393 زمان : 0:36 ♥

    آهـــای غــريـبه…
     
    کنــارشـــ مــي نــشيـنی وبــا چـــند آيــهـــ قــرآنـــ محــرمــش مـي شــوی…



    و مــن
     
     مــن ِ آشــنا بــا يـکـــ دنـــيا عشــق و حســرتـــ


    بـــه "او

    نــآ محرمـ✘ــَم



    برچسب ها : متن عاشقانه , جملات عاشقانه , پیامک عاشقانه , کلمات احساساتی , رفتارهای احساساتی , متن های احساساتی , اسمس , عاشقانه اسمس , نامحرم , کلمات غمگین ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    شماره صفحه
    تعداد صفحات : 3
    
    اطلاعات
    • آمار کاربران
    • افراد آنلاین : 27
    • اعضای آنلاین : 0
    • تعداد اعضا : 38

    • عضو شوید
    • ارسال کلمه عبور




    • آمار مطالب
      کل مطالب : 9446
      کل نظرات : 1695

    • آمار بازدید
    • بازدید امروز : 4,535 نفر
    • باردید دیروز : 24,621 نفر
    • بازدید هفته : 29,156 نفر
    • بازدید ماه : 410,048 نفر
    • بازدید سال : 957,287 نفر
    • بازدید کلی : 12,054,463 نفر
    • ورودی امروز گوگل : 10 نفر
    • ورودی گوگل دیروز : 113 نفر

    آرشیو
    ایدی تلگرام جهت تماس با مدیر سایت masoud447@