close
چت روم
X بستن تبليغات
Code Center
داستان کوتاه

  • موضوعات
    خبرنامه
      براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    مطالب تصادفی
    پیوندهای روزانه
    درباره : داستان , داستان کوتاه ,
    بازدید : 85 ♥ تاریخ : دوشنبه 21 دي 1394 زمان : 0:18 ♥

    داستان جدید و کوتاه عسل و زهر

    داستان جدید و کوتاه عسل و زهر  داستان جدید و کوتاه عسل و زهر



    برترین ها: مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت. یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت: این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و …

    بقیه ادامه مطلب.......

     



    برچسب ها : رمان عسل و زهر , داستنا قشنگ , داستنا واقعی , داستنا کوتاه جدید , داستان زندگی , داستنا پند اموز , انواع داستان , رمان جدید عسل و زهر , دانلود داستان , سایت داستان , وبلاگ داستان ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان , داستان کوتاه ,
    بازدید : 86 ♥ تاریخ : یکشنبه 20 دي 1394 زمان : 0:45 ♥


    داستان جدید و پرطرفدار عشق و هوش    داستان جدید و پرطرفدار عشق و هوش

    داستان جدید و پرطرفدار عشق و هوش

    داستان جدید و پرطرفدار عشق و هوش

    پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را “ابر نیمه تمام’ گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟

     

    شیوانا از “ابر نیمه تمام’ پرسید:’ چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!’

     

    پسر گفت:’ هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!’

     ادامه مطلب برووووووووو



    برچسب ها : داستنا جذاب عشق و هوش , رمان جذاب عشق و هوش , داستنا قشنگ , داستان کوتاه عشق و هوش , رمان کوتاه عشق و هوش , جدیدترین رمان ها , رمان جالب عشق و هوش , رمان قشنگ عشق و هوش , زیباترین رمان عشق و هوش , رمان باحال , رمان جالب , رمان زیبا , جدیدترین رمان عشق و هوش , عشق و هوش داستان , دانلود داستان عشق و هوش ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان , داستان کوتاه ,
    بازدید : 102 ♥ تاریخ : سه شنبه 19 آبان 1394 زمان : 0:3 ♥

    داستان واقعا جدید وخواندنی پسر قدکوتاه پادشاه 94 

    داستان واقعا جدید وخواندنی پسر قدکوتاه پادشاه 94

    داستان واقعا جدید وخواندنی پسر قدکوتاه پادشاه 94

    داستان واقعا جدید وخواندنی پسر قدکوتاه پادشاه 94

    داستان ادبی و خواندنی پسر قدکوتاه پادشاه، این داستان ادبی بسیار جالب و خواندنی می باشد.

     

    ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد ، پسر به فراست استیصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر

     

    الشاة نظیفة والفیل جیفة

    اقل جبال الارض طور و انه ///// لاعظم عند الله قدر و منزلا

    آن شنیدی که لاغری دانا ///// گفت باری بابلهی فربه

    اسب تازی و گر ضعیف بود ///// همچنان از طویله خر به

    پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند و برادران به جان برنجیدند

    تا مرد سخن نگفته باشد ///// عیب و هنرش نهفته باشد

    هر پیسه گمان مبر نهالی ///// باشد که پلنگ خفته باشد

    ادامه مطلب برووووووو



    برچسب ها : داستنا میخوام , داستان عاشقانهپسر قدکوتاه پادشاهداستان جدید , جدیدترین داستان پسر قدکوتاه پادشاه , پسر قدکوتاه پادشاه داستان , دانلود داستان , داستان میخوام , زیباترین داستان پسر قدکوتاه پادشاه , دانلود رمان پسر قدکوتاه پادشاه , رمان پسر قدکوتاه پادشاه ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان , داستان کوتاه ,
    بازدید : 136 ♥ تاریخ : جمعه 01 آبان 1394 زمان : 12:5 ♥

    ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ . ﺍﺯ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
    ‏« ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ؟‏»
    ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ‏« ﻣﺎ ﺷﺨﺺ ﺧﺎﺻﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ؛ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﺎﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ‏» .
    ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ‏« ﺧﻮﺏ ﻟﻄﻒ ﮐﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﭘﺪﺭ ﻣﺮﺍ ﻫﻢ ﺑﺨﻮﺍﻥ «!
    ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ‏« ﻧﻤﺎﺯﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ «!
    ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﺑﻮﺩ؟
    ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺑﻬﺘﺮﺍﺯﺍﯾﻦ ﺑﻠﺪ ﻧﺒﻮﺩﻡ
    ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ .
    ﺷﺐ ﻫﻨﮕﺎﻡ، ﺩﺭ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺅﯾﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺭﺩ .
    ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ‏« ﭼﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﯼ؟‏»
    ﭘﺪﺭﺵ ﮔﻔﺖ: ‏« ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺩﻋﺎﯼ ﺁﻥ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ «!

     



    برچسب ها : داستان , داستان کوتاه , داستانک , داستان کوتاه نماز میت چوپان , نماز میتچوپام , سایت تفریحی شاپرک ,
    نویسنده : naderنظر بدهید ()

    درباره : داستان , داستان کوتاه ,
    بازدید : 127 ♥ تاریخ : شنبه 18 مهر 1394 زمان : 22:11 ♥

    حکایت باور نکردنی و زیبای مور و قلم

    حکایت باور نکردنی و زیبای مور و قلم

    حکایت باور نکردنی و زیبای مور و قلم

    مورچه‌ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می‌کند و نقش‌های زیبا رسم می‌کند. به مور دیگری گفت این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌کند.نقش‌هایی که مانند گل یاسمن و سوسن است.

     

    آن مور گفت: این کار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند که قلم را به نگارش وا می‌دارند.

     

    مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلکه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو کمک می‌گیرد.

     

    مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو می‌کردند و بحث به بالا و بالاتر کشیده شد. هر مورچه نظر عالمانه‌تری می‌داد تا اینکه مساله به بزرگ مورچگان رسید.

    ادامه مطلب بروید..........



    برچسب ها : داستان , داستان مور و قلم , رمان مور و قلم , برنامه مور و قلم , برنامه حکایت , انواع حکایت , حکایت جدید میخوام , جدیدترین حکایت ها , جالبترین حکایت ها , دانلود حکایت , دانلود داستان ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان , داستان کوتاه ,
    بازدید : 125 ♥ تاریخ : پنجشنبه 09 مهر 1394 زمان : 13:29 ♥

    داستان واقعا جالب آلبرشت نقاش در نورنبرگ    داستان واقعا جالب آلبرشت نقاش در نورنبرگ

    داستان واقعا جالب آلبرشت نقاش در نورنبرگ

    داستان واقعا جالب آلبرشت نقاش در نورنبرگ

    در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی ساعتهای طولانی در روز، به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد.


    در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.


    یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد

    ادامه مطلب بروید.......



    برچسب ها : داستان جالب آلبرشت نقاش در نورنبرگ , داستان آلبرشت نقاش در نورنبرگ , دانلود داستان آلبرشت نقاش در نورنبرگ , عکس آلبرشت نقاش در نورنبرگ , عکس داستان آلبرشت نقاش در نورنبرگ , داستان قشنگ و جالب , انواع داستان , سایت داستان ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان , داستان کوتاه ,
    بازدید : 101 ♥ تاریخ : دوشنبه 30 شهريور 1394 زمان : 0:32 ♥

    داستان واقعا قشنگ و آموزنده بز را بکش

    داستان واقعا قشنگ و آموزنده بز را بکش

    داستان واقعا قشنگ و آموزنده بز را بکش

    روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند

    http://masoud293.ir/


    روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش

    ادامه مطلب بروید........



    برچسب ها : رمان بز را بکش , داستنا میخوام , داستان عاشقانه , داستان بز را بکش میخوام , داستان جالب , داستان کوتاه , بز را بکش ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان , داستان کوتاه ,
    بازدید : 104 ♥ تاریخ : چهارشنبه 25 شهريور 1394 زمان : 1:9 ♥

    داستان واقعا جدید نوشته شده پسرک واکسی

    داستان واقعا جدید نوشته شده پسرک واکسی

    داستان واقعا جدید نوشته شده پسرک واکسی

    ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟


    کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»


    به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود  و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن. آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می‌مالد. وقتی کفش‌ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش‌ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد

    ادامه مطلب بروید......



    برچسب ها : داستان میخوام از پسرک واکسی , داستان جالب پسرک واکسی , داستان جدید پسرک واکسی , دانلود داستان , داستان خفن , داستان قشنگ , پسرک واکسی داستان , رمان پسرک واکسی ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان عاشقانه , داستان کوتاه ,
    بازدید : 167 ♥ تاریخ : پنجشنبه 25 تير 1394 زمان : 23:29 ♥

    داستان جدید و جذاب بدهکاری 94

    داستان جدید و جذاب بدهکاری 94

    داستان جدید و جذاب بدهکاری 94

    داستان جدید و جذاب بدهکاری 94

    ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.

     

    نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی. می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند

    ادامه مطلب بروید..............



    برچسب ها : داستان میخوام , داستان جدید میخوام , داستان عاشقانه میخوام , داستنا واقعا جدید , بدهکاری , بدهکاری داستان , بدهکاری رمان , رمان بدهکاری , داستان خفن ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : داستان کوتاه ,
    بازدید : 95 ♥ تاریخ : سه شنبه 23 تير 1394 زمان : 13:20 ♥


    داستان کوتاه و قشنگ راز جعبه کفش94

    داستان کوتاه و قشنگ راز جعبه کفش94

    داستان کوتاه و قشنگ راز جعبه کفش94

    زن وشوهری بیش از 60سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.

     

    در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.


    در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95 هزاردلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد
    لفبه ادامه مطلب......


    برچسب ها : داستان میخوام , داستان خفن راز جعبه کفش , راز جعبه کفش داستان ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    شماره صفحه
    تعداد صفحات : 7
    
    اطلاعات
    • آمار کاربران
    • افراد آنلاین : 10
    • اعضای آنلاین : 0
    • تعداد اعضا : 38

    • عضو شوید
    • ارسال کلمه عبور




    • آمار مطالب
      کل مطالب : 9446
      کل نظرات : 1728

    • آمار بازدید
    • بازدید امروز : 3,553 نفر
    • باردید دیروز : 16,348 نفر
    • بازدید هفته : 35,651 نفر
    • بازدید ماه : 350,433 نفر
    • بازدید سال : 1,400,315 نفر
    • بازدید کلی : 11,423,890 نفر
    • ورودی امروز گوگل : 24 نفر
    • ورودی گوگل دیروز : 118 نفر

    آرشیو
    ایدی تلگرام جهت تماس با مدیر سایت masoud447@