close
چت روم
X بستن تبليغات
Code Center
رمان عاشقانه

  • موضوعات
    خبرنامه
      براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    مطالب تصادفی
    پیوندهای روزانه
    درباره : رمان , رمان عاشقانه ,
    بازدید : 93 ♥ تاریخ : چهارشنبه 30 دي 1394 زمان : 0:39 ♥

    رمان جالب و قشنگ آوای بی قراری قسمت نهم

    رمان جالب و قشنگ آوای بی قراری قسمت نهم

    با اینکه از صبح کاری نکرده بودم جز صاف نشستم ، احساس خستگی می کردم . مریم توی سالن بود .منم رفتم و کنارش نشستم . دلم بدجوری پر بود . بدون اینکه بهش مجال صحبتی بدم شروع کردم تمام گفتگوهای خودم رو با امیر براش تعریف کردن .
    مریم – آسمان نکن این کار رو . دلش رو نشکن .
    - من ...
    مریم – بابا اون بچه کوچولو هم فهمید که داییش داره برای تو می میره . آنوقت تو نشستی اینجا و داری میگی هنوز مطمئن نیستم .
    - دست خودم نیست یه چیزی ته دلم داره وول می خوره .
    مریم – ببینم مگه تو ازدواج نکردی ، خجالت نمی کشی تو روی شوهرت میگی که می خواهی حساب کاوه رو برسی . دست از سر این پسره ور دار . امیر خودش می تونه حسابش رو برسه . الان دیگه وظیفه اونه .
    - یعنی میگی به بهرمند زنگ نزنم ؟
    مریم – چرا بزن ولی نه به خاطر کاوه .
    - پس به خاطر تو ؟؟؟؟؟!!!!!!

    بقیه ادامه مطلب........



    برچسب ها : دانولد رمان آوای بی قراری , رمان قشنگه آوای بی قراری , آوای بی قراری رمان , رمان میخوام , جدیدترین رمان ها , رمان زیبای آوای بی قراری , آوای بی قراری دانلود قسمت 10 رمان آوای بی قراری , سایت رمان , وبلاگ رمان ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : رمان , رمان عاشقانه ,
    بازدید : 118 ♥ تاریخ : پنجشنبه 07 آبان 1394 زمان : 22:26 ♥

    رمان خیلی جدید و خوانده نشده بغض تاريخي قسمت آخر               رمان خیلی جدید و خوانده نشده بغض تاريخي قسمت آخر

    رمان خیلی جدید و خوانده نشده بغض تاريخي قسمت آخر

    رمان خیلی جدید و خوانده نشده بغض تاريخي قسمت آخر

    امیر-می گم سانی خوب مخت می کشه ها
    -امیرخان این سانی رو دست کم نگیرید خیلی با دقته
    مهرشادبا لبخند گفت:مگه حنانه ازش تعریف کنه 
    قلبم فشرده شدبه چشمای قشنگش زل زدموخواستم به کارم ادامه بدم که حسام گفت:حنانه تو بخون
    -چی ؟؟من؟
    مهرشاد-اره دیگه تو بخون
    -من بلد نیستم
    مهرشاد-یادمون نرفته قشنگ ایتالیایی می خوندی
    -اون ماله گذشته ها بود خوب تو بخون................

    امیر-می خوای بالا بیاریم حنانه خانوم؟ اینا که صدا ندارن
    سانی با ادا گفت:نه فقط شوهر من صدا داره
    نفس خندیدو چیزی گفت که مهرشاد جوابشو داد
    بلاخره تصویب شدکه مهرشاد شب برهنه رو بخونه 
    سانی-بچه ها دست بزنید تا بخونه دیگه ..این دوربین بوق نیستا چند سال دیگه فیلمو می بینیم ..حالتون می گیره 
    -چرا؟
    مهرشاد-چرا نداره که ..امیر سجاد که فقط می خوره ..نفسم که اینقدر با ناخوناش واین کرکای فرش بازی کرد که نگو..حسامم که چرت می زنه 
    حسام یدونه زد تو سر مهرشاد وگفت:دیوونه خودتم بگوکه چرتو پرت می گی همش 
    -بچه ها کوتاه بیاید .شروع کن مهرشاد
    -بااجازه تون ادامه مطلب برووووو



    برچسب ها : داستنان بغض تاريخي , رمان بغض تاريخي , رمان میخوام , داستنا بغض تاريخي رو میخوام , رمان جدید بغض تاريخي رو میخوام , رمان عاشقانه بغض تاريخي , قسمت اخر بغض تاريخي , اخرین قسمت بغض تاريخي , قسمت اخر بغض تاريخي رو میخوام ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : رمان , رمان عاشقانه ,
    بازدید : 254 ♥ تاریخ : شنبه 04 مهر 1394 زمان : 23:19 ♥

    رمان جدید و قابل خواندن رمان دو موتور سوار قسمت آخر

    رمان جدید و قابل خواندن رمان دو موتور سوار قسمت آخر

    - از خاطره هاتون بگو.
    با شنیدن صدای محکمش برای بار دوم تعجب کردم.با این حال با ملایمت گفتم:
    - رنج سنی بگو تا بگم.
    - از بچگی شروع کن بیا جلو.از اولین باری که هم دیگه رو دیدین.
    آرام به نظر می رسید.
    - خوب اولین بار...اول دبستان بودم.با این که یه سال دیرتر داشتم می رفتم مدرسه،خیلی ریزه میزه و مظلوم بودم برای همین همه منو واسه زورگیری گیر میاوردن.................

    اون روز،روز اولی بود که مدرسه می رفتم.مامانم کلا مخالف بود با چیپس و پفک و این چیزا برای همین نمیذاشت بخورم.منم چون خودم تنها می رفتم مدرسه،رفتم سوپری سر کوچه مدرسه چیپس خریدم که بخورم.
    نگاهی به او انداختم و ادامه دادم:
    - پنجمای مدرسه مون

    بقیه ادامه مطلب...



    برچسب ها : دانلود رمان دو موتور سوار , دو موتور سوار رمان , نویسنده رمان دو موتور سوار , قسمت اخر دو موتور سوار , اخرین قسمت دو موتور سوار , رمان دو موتور سوار رو میخوام , رمان واقعا قشنگ دو موتور سوار , دو موتور سوار رمانش , دو موتور سوار داستانش ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : رمان , رمان عاشقانه ,
    بازدید : 90 ♥ تاریخ : چهارشنبه 25 شهريور 1394 زمان : 15:0 ♥

    رمان خیلی قشنگه بوی نا قسمت اخر

    رمان خیلی قشنگه بوی نا قسمت اخر

    رمان خیلی قشنگه بوی نا قسمت اخر رمان خیلی قشنگه بوی نا قسمت اخر

    خودشون می کنن حاج اقا!

    باشه اما همسایه داري یعنی همین دیگه !جارو کن ! ابم بپاش!این ورم یه جارو بزن!جلو حجره حاج تقی رو!

    چشم حاج اقا!

    بازار یعنی همسایه ! همسایه یعنی خودت!ایندم و دستگاه و علم و کتل که میبینی الان هزار ساله پا برجا و برقراره به خاطر اینه که بازار بازاري رو داشته واسه خودش!.....................................

     

    اخه حاج اقا همین حاج فتاح دیروز داشت جنس ما رو....

    اون کاسبی یه پسر جون ! تجارته ! وقتش که برسه همین حاج فتاح پشت همسایه اش رو خالی نمی کنه ! خوب جارو بزن!

    نگین به صداي باباش گوش می کرد و گاهی یه چرخ می زد این ور و گاهی بر می گشت و حاج حسن رو نگاه می کرد که یه خرده بعد فروشنده ي حجره اي که نگین جلوش ایستاده بود با شک و تردید به نگین گفت

    همشیره ! دنبال کسی می گردین؟!

    نگین یه مرتبه به خودش اومد و دید که دیگه موندن صلاح نیست و ممکنه باباش چشمش بهش بیفته راه افتاد طرف حجره ي حاج عباس اما دلش خون بود!

    از اون طرف مهرداد همونجور که داشت اروم قدم می زد یه مرتبه چشمش افتاد به حاج حسن که داشت از دهنه ي بازار وارد می شد!

    تند خودشو کشید کنار ! بدبختی این بود که بعضی بازاریا مهرداد رو می شناختن.

    خلاصه خودشو کشید کنار و مشغول نگاه کردن باباش شد و یه دنیا غم تو دلش نشست!

    بقیه ادامه مطلب......



    برچسب ها : رمان بوی نا رو میخوام , رمان جدید بوی نا رو میخوام , رمان قشنگ بوی نا , بهترین رمان ها , رمان جالب , رمان قشنگ , رمان میخوام قشنگ , رمان جالب میخوام , وبلاگ رمان , رمان جدید , رمان عاشقانه , رمان طولانی ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : رمان , رمان عاشقانه ,
    بازدید : 138 ♥ تاریخ : چهارشنبه 25 شهريور 1394 زمان : 14:53 ♥

    رمان جدید و خوانده نشده اینجا زنی عاشقانه میبارید قسمت اخر

    رمان جدید و خوانده نشده اینجا زنی عاشقانه میبارید قسمت اخر

    رمان جدید و خوانده نشده اینجا زنی عاشقانه میبارید قسمت اخر

    رمان جدید و خوانده نشده اینجا زنی عاشقانه میبارید قسمت اخر

    رمان جدید و خوانده نشده اینجا زنی عاشقانه میبارید قسمت اخر

    به خانه میایم..یعنی به خانه میاورد مرا! میرساند...جا و مکانم را ثبات میدهد و بی حرف میرود!
    این سرد بودن ها دل نگرانم میکند! بابا زنگ میزند و هستی ، پرستارِ دلخور این روزهایم میگوید که آپاندیسم را درآورده ام و مدتی باید استراحت کنم!
    همیشه در همه جا دیده ام، خوانده ام مرد در اوج سرد رفتاری هم باشد با اشک و آه مورد علاقه اش از نگرانی بیداد میکند...عزیزم عزیزم گفتنهایش ناخداگاه راه میافتد و محبتش بیشتر از همیشه گل میکند...اما یغما...برعکس است...برعکسِ برعکس!..................................
    سرد تر و زمستانی تر اما...نگرانی را دیدم! خودم در پستوی آن نگاه رنگی اش دیدم! ولی این خونسردی بی مانندش یعنی اوج شکست...یعنی اوج بی حوصلگی و خستگی اش...یعنی اوج داغون بودن!
    هستی صدایم میزند تا قرصهایم را بخورم..خودم را اما به خواب میزنم...سرم را در بالش فرو میکنم و دلم کمی تنگ رادین و آغوشش میشود! چرا نمیفهمند که تنها یاور این روزهای دلتنگم خوده اوست؟ چرا؟
    هستی بی حرف گذر میکند..خانه را تمیز و گرد گیری میکند...بوی سوپش پبچیده..زیرش را خاموش میکند..
    چادرش را که باد میدهد موهایم تکان میخورد! پیشانی ام را میبوسد و در را سعی میکند بی صدا ببندد!
    سره جایم مینشینم
    بقیه ادامه مطلب.....


    برچسب ها : رمان , رمان جالب , رمان عاشقانه , دانلود رمان اینجا زنی عاشقانه میبارید , مان جدید اینجا زنی عاشقانه میبارید رو میخوام , رمان جالب اینجا زنی عاشقانه میبارید , اینجا زنی عاشقانه میبارید رمان , رمان قشنگ , رمان طولانی , رمان میخوام , داستان میخوام ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : جدیدترین رمان ها , رمان عاشقانه ,
    بازدید : 271 ♥ تاریخ : چهارشنبه 11 شهريور 1394 زمان : 14:42 ♥

    رمان جدید و جالب بخیه قسمت اخر

    رمان جدید و جالب بخیه قسمت اخر

    رمان جدید و جالب بخیه قسمت اخر

    رمان جدید و جالب بخیه قسمت اخر  رمان جدید و جالب بخیه قسمت اخر

     

    -باشه، بچه دار می شیم، قول میدم، زنم شو، قول میدم بچه دار بشیم
    زبانم بند آمده بود. گفته بود بچه دار می شویم. یک لحظه از ذهنم گذشت که دختر من و عماد چه شکلی می شد؟ دخترک تپل و سبزه با موهای فر فری. با کش صورتی موهایش را می بستم. با دو دندان تازه بیرون آمده و پلاک طلا دور مچ تپلش. بی اختیار لبخند زدم. عماد سری تکان داد:
    -ها؟ قبوله؟ با من ازدواج می کنی؟
    دوباره از هپروت بیرون آمدم، با او ازدواج می کردم؟ بعد تکلیف ساشا چه می شد؟................................................

    سر چرخاندم و به ساشا زل زدم که خودش را خم کرده بود و سرفه می کرد. طنین بالای سرش ایستاده بود و ناحن می جوید. با خودم فکر کردم که عماد راست می گفت، ساشا حتی یک مشت هم زیر چانه اش نکوبید، توان دفاع از خودش را نداشت. تنم مور مور شد، دوباره دو دل شده بودم، دوباره بین عماد و ساشا مانده بودم. اینها نشانه ی دیوانگی بود دیگر؟
    بی هوا دستانم را بلند کردم تا لای موهایم ببرم و بکشم که درد کفتم امانم را برید، عماد نیم خیز شد:
    -چی شد؟ درد داری؟
    یادم آمد دست گل خودش بود، خودش مرا پرت کرد سمت دیوار، خودش کوبید زیر گوشم، دیگر این نگرانی برای چه بود؟ به ساشا نگاه کردم که کف هر دو دستش را گذاشته بود روی زمین و همچنان سرفه می کرد. لجم گرفت، دلم خواست تلافی بی دست و پایی اش را بر سر عماد خالی کنم، با نفرت گفتم:
    -تو زدی ناکارم کردی، توی بی وجود سرویسم کردی، فکر کنم کتفم در رفته،
    کم کم داشتم اوج می گرفتم، دهانم داشت برای به فحش کشیدنش باز می شد که صدایش میان فریادهایم به گوش رسید

    -غلط کردم

    ادامه مطلب بروید..............



    برچسب ها : دانولد بخیه , رمان بخیه , رمان جالب بخیه , بخیه , بخیه رمان , داستان بخیه , داستنا جدید بخیه , دانولد داستان , سایت رمان , وبلاگ رمان , قسمت اول رمان بخیه , قسمت اخر رمان بخیه , تمام قسمت های رمان بخیه , رمان خوب , قسمت 12 رمان بخیه ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : رمان عاشقانه ,
    بازدید : 223 ♥ تاریخ : سه شنبه 03 شهريور 1394 زمان : 13:23 ♥

    رمان واقعا جذاب رمان اشکهایم دریا شد قسمت آخر

    رمان واقعا جذاب رمان اشکهایم دریا شد قسمت آخر

    رمان واقعا جذاب رمان اشکهایم دریا شد قسمت آخر

    http://masoud293.ir/

     سلام جناب نیاکان کی می رسین ؟
    - اومدم ، تا چند دقیقه دیگه اونجام
    - باشه ، پس من منتظرم ...
    - باشه خداحافظ ...

    شهریار وقتی وارد اتاق ادهمی شد ، سریع رفت سمتشو باهاش دست داد............

    - سلام چه خبر؟
    - سلام جناب نیاکان ، خبر که زیاده ...
    - می شنوم ...
    - بفرمائید بشینید تابگم...
    - اینطوری راحت ترم ،خواهشا" زودتر بگین 
    - مثل اینکه خیلی عجله دارین ، بشینید صحبتام زیاده 

    شهریار بلاجبار باشه ای گفتو نشست...

    - بعد از ماجرای دزدی و گزارش ناپدید شدن برادرتون ، خیلی دنبال ماجرارو گرفتیم ، باورتون نمی شه اما به یه باند بزرگ مواد مخدر که از خود آمریکا ساپورت می شه رسیدم ، که ظاهرا" برادرتون ،رئیس همون بانده تو ایران

    شهریار حس کرد از گوشاش دود بلند می شه ، همیشه می دونست شهیاد کارای خلاف زیادی می کنه اما فکر نمی کرد انقدر پیشرفت کرده باشه ، باورش بارش سخت بود ...

    - شما مطمئنین ؟ فکر نمی کنین ممکنه با کس دیگه ای اشتباه گرفته باشینش؟
    - از شما بعیده شهریار جان، ما بالاخره تو این مسائل تجربه کافی داریم 
    - آخه شما می گین از آمریکا مستقیما" حمایت می شه ، آخه شهیاد چطوری این کارو کرده ؟
    - از خیلی سال پیش دنبال باندشون بودیم، با سرنخی هم که از شما گرفتیم دیگه پیدا کردنشون مشکل نبود،شما بین اقوام کسی به اسم بهمن سماوات دارین ؟
    - بله ، چطور ...ایشون شوهر عمه منه ...ربطی به این موضوع داره؟
    - سردسته اون باند خود ایشون هستن ...

    شهریار از چیزی که می شنید شوکه شده بود، به نظرش غیر ممکن بود که بهمن تو کارقاچاق مواد مخدر باشه ، خیلی دور از ذهن بود ...

    ادامه مطلب برو............



    برچسب ها : دانلود رمان اشکهایم دریا شد , رمان زیبای اشکهایم دریا شد , رمان میخوام , سایت رمان , رمان جالب , رمان خفن , رمان اشکهایم دریا شد , داستان اشکهایم دریا شد , دانلود داستان , دانلود مران اشکهایم دریا شد , اشکهایم دریا شد نویسندش کیه , نویسنده رمان اشکهایم دریا شد , رمان جالب اشکهایم دریا شد , رمان قشنگ اشکهایم دریا شد , قسمت اخر رمان اشکهایم دریا شد , قسمت اول رمان اشکهایم دریا شد ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : رمان عاشقانه ,
    بازدید : 276 ♥ تاریخ : دوشنبه 02 شهريور 1394 زمان : 0:18 ♥

    رمان واقعا جدید و قشنگ نه خانی آمد نه خانی رفت قسمت اخر

    رمان واقعا جدید و قشنگ نه خانی آمد نه خانی رفت قسمت اخر

    رمان واقعا جدید و قشنگ نه خانی آمد نه خانی رفت قسمت اخر

    رفتم ته کلاس نشستم و به تیکه های بی مزه ی پسرای ته کلاس که به درز دیوارم گیر می دن گوش می دم . تمام حواسم به دره که ببینم پری میاد یا نه . هراز گاهی نگاهم می ره سمت در . از قصد رفتم کنار سمت دیوار نشستم و اون یکی سمتمم پریسا نشسته . پریسا تمام نیم تنه ش به سمت پشته و داره با تیکه های بیمزه ی اینا جوری ریسه می ره که فکر می کنم اشکال از منه که خنده م نمی گیره . یاشار سر سنگینه و فقط با سر سلام داده و همون جلو نشسته و فکر می کنه من به خاطر اون اومدم ته کلاس نشستم ............................................

    پسره حرف "س " رو نمی تونه خوب بگه و به قول بچه ها " سِش می گیره " . ول کنم نیست و انگار قراره تمام اسمای س داره کلاس رو تلفظ کنه . 

    دارم منم کم کم با پریسا ریسه می رم و به پسره که داره ادای استادا رو دقیقاً مثل خودشون در میاره ، می خندم که پری از در تو میاد . لعنتی دوست نداشتم من و اینجوری در حال خنده ببینه اینجوری دقیقاً به نظر نمی رسه چقدر از اتفاقات دیروز که بینمون افتاد ناراحتم . 

    نگاه کوتاهی می ندازه و وقتی می بینه براش جا نگرفتم یه گوشه جلو می شینه . یاشار که متوجه نگاه سرد پری می شه و جدا نشستنمون ، بر می گرده عقب و به من نگاه می کنه . 
    با لب خونی به پری اشاره

    ادامه مطلب بروید.............



    برچسب ها : رمان میخوام , رمان جدید میخوام , رمان نه خانی آمد نه خانی رفت قسمت اول , رمان نه خانی آمد نه خانی رفت رو میخوام , رمان عاشقانه نه خانی آمد نه خانی رفت , داستان نه خانی آمد نه خانی رفت , داستان عاشقانه جدید , انواع داستان , داستان قشنگ , داستان جالب , داستنا زیبا , زیباترین داستان , رمان باحال نه خانی آمد نه خانی رفت ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    درباره : رمان عاشقانه ,
    بازدید : 369 ♥ تاریخ : شنبه 24 مرداد 1394 زمان : 14:15 ♥

    رمان خوشگل جدید زیتون قسمت اخر   رمان خوشگل جدید زیتون قسمت اخر

    رمان خوشگل جدید زیتون قسمت اخر

    رمان خوشگل جدید زیتون قسمت اخر

    رمان خوشگل جدید زیتون قسمت اخر

    امین : مادر بردیا هم کم کم باهاتون کنار میاد..وقتی ببینه همدیگه رو دوست دارید...
    مهسا بغض کرد..چشماش خیس شد تا به حال این طوری ندیده بودمش : ن حتی شک دارم بردیا من رو دوست داشته باشه.....
    بردیا از جاش پرید با لحن پر از سئوال : مهساااااااا؟؟؟!!!!! این چه حرفیه؟؟؟
    مهسا : مگه دورغه؟؟...تو فقط فکر آبروتی..هیچ از من پرسیدی چی شنیدم؟؟هیچ از من پرسیدی حالم چه طور بوده؟؟..فقط فکر وجهت بودی...
    بردیا : واقعا خنده داره...چه طور ممکنه فکر کنی دوستت ندارم..من از تصور اینکه چه اتفاقایی ممکن بود بیوفته اون طوری دیوونه شدم...من عاشقتم دختر..فکر میکردم این رو بهت قبلا اثبات کردم؟؟..........................................

    دلم برای لحن پر از عشق و پر از آرامشش پر کشید..مهسا هم فکر کنم همین حس رو داشت اما انقدر تخس بود که از جاش بلند نشد..
    امین : باده پاهات داره خسته می شه خیلی سر پا بودی...
    ..منظورش رو گرفتم...حضور ما اونجا دیگه خیلی صحیح نبود..حالا بردیا باید تا می تو نست ناز می خرید....

    نشستم لبه تخت : یعنی آشتی می کنن؟؟

    http://masoud293.ir/
    امین رو صندلی میز توالت نشست : اگه 

    بقیه ادامه مطلب.............



    برچسب ها : نویسنده رمان زیتون کیه , داستان میخوام قشنگ , رمان های عاشقانه , دانلود زیتون , دانلود رمان خانه , رمان زیتون جالب , رمان جدید زیتون , رمان عاشقانه زیتون , زیباترین رمان , قشنگترین رمان زیتون , انواع رمان , خوشگلترین رمان , رمان واقعا قشنگ زیتون , رمان قشنگ , رمان زیبا , رمان جالب ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    شماره صفحه
    تعداد صفحات : 7
    
    اطلاعات
    • آمار کاربران
    • افراد آنلاین : 21
    • اعضای آنلاین : 0
    • تعداد اعضا : 38

    • عضو شوید
    • ارسال کلمه عبور




    • آمار مطالب
      کل مطالب : 9446
      کل نظرات : 1696

    • آمار بازدید
    • بازدید امروز : 379 نفر
    • باردید دیروز : 14,214 نفر
    • بازدید هفته : 14,593 نفر
    • بازدید ماه : 250,575 نفر
    • بازدید سال : 377,284 نفر
    • بازدید کلی : 10,400,859 نفر
    • ورودی امروز گوگل : 10 نفر
    • ورودی گوگل دیروز : 148 نفر

    آرشیو
    ایدی تلگرام جهت تماس با مدیر سایت masoud447@