close
چت روم
X بستن تبليغات
Code Center
رمان اگر دردی باشد قسمت نوزدهم (آخر)

  • موضوعات
    خبرنامه
      براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    مطالب تصادفی
    پیوندهای روزانه
    بازدید : 326 ♥ تاریخ : جمعه 16 اسفند 1392 زمان : 15:56 ♥

    پشت سر هم چرت و پرت می گفتم و اصلا فکر نمی کردم که ماکان الان این جا چی کار می کنه و یا چه رفتاری در مقابل رفتارم نشون میده. بازومو رها کرد. رفت سمت میز. تلفنو برداشت. یه چیزایی گفت که فقط از توش شریفی رو فهمیدم. دوباره در باز شد و شریفی اومد تو. یه چیزایی ماکان بهش گفت و بعد ماکان زیر بازومو گرفت و از شرکت منو برد بیرون. نگهبان هم باز چابلوسانه خم شد و انگار زمان خواست تکرار مکرراتشو انجام بده و منو از اینی که هستم گیج تر و احمق تر کنه.........................................................

    چشمامو باز و بسته کردم و نفس عمیقی کشیدم. این هوا حالمو بهتر کرده بود و من تو حین خوب شدنم همه چیزو به ماکان گفتم و خیلی چیزا شنیدم. لحظه شماری می کرد برای این که زمانش برسه و من چقدر درک می کردم که امکان داره چقدر برای روابط شغلی و کاریش ضرر داشته باشه این مسئله ای که بی برنامه ترین بود. ماکان نزدیک شرکت وقتی ماشینو پارک کرده بود؛ وقتی که دیده بود من از ماشین اون پیاده شدم عصبی شده بود؛ می خواست بهش حمله کنه تا بزنش که آرشام اونو ندیده راه افتاده بود و رفته بود و ماکان می خواست این بار زورش به من برسه و فریاد بزنه که منو اون طور عصبی و پریشون دیده بود و حالا منو برای عوض کرن حالم به نزدیک ترین فضای سبز آورده بود و من همون طور که به بازی پر از شور و شوق بچه ها نگاه می کردم؛ زبون باز کرده؛ همه چیزو گفته بودم؛ البته منهای اون آغوش اجباری که بهشت آرامشش برام جهنم سوزان بود. خدامو شاکر بودم که دم در باشگاه نیومده بود؛ خدامو شاکر بودم که دنبالمون نکرده بود و اون جهنم بی مثالو ندیده بود؛ اون جهنم سوزانی که باید باز هم تجربش می کردم برای رسیدن به بهشت موعودی که به خودم وعده داده بودم.
    ـ میشه بریم خونه؟ امشب به بابا قول دادم که بریم گردش و یه خانواده ی خوشبخت باشیم.
    ماکان نگاه در سایه ی اون اخمای درهمشو به من داد. هنوز هم جدی بود و نمی خندید؛ هنوز هم من جدی بودم و اخمام تو هم بود.
    ـ بریم خونه ماکان.
    ـ بریم؛ حاجی بعد از فیزیو سخت امروز احتیاج به یه روز خوب داره. البته که رستوران نمیریم؛ میریم یه جای سرسبز و بعدم کمی می شینیم و شامو هم اون جا می خوریم. فریبا هم ...
    ـ نه؛ خودم به بابام غذاشو میدم و کمکش می کنم. فقط ما چهار تا باشیم.
    ـ باشه. بلند شو بریم.

    ***
    با آرامش ظرف غذای بابا رو بلند کردم و یه مقدار از غذاشو بهش دادم. سوپی که زهرا خانوم درست کرده بود و بر طبق برنامه غذای امشبش این بود. یه مقدار از غذا ریخت روی چونش و با غصه به من نگاه کرد؛ اما سر صبر و حوصله پاکش کردم و دوباره قاشق پر دیگه ای رو به سمتش بردم. نخورد و دیگه هم نخواست بخوره. از سر شب بی حوصله بود و به سختی ازمون می خواست تنها بمونه. ماکان بعد از دیدن این حالش چرخشو هل داد سمت زمین بازی بچه ها تا شاهد اونا باشه و خودش هم کنارش نشست. مامان اومد کنارم و گفت:
    ـ خوبی؟
    نگاهمو دادم بهش و گفتم:
    ـ آره؛ از وقتی بخشیده منو؛ خوبم.
    ـ اما چشمات یه چیز دیگه میگه.
    دستمو گرفت میون دستاش و نگاهم متعجب رفت سمت گره دستامون.
    ـ من یه مادرم. اگه بهت سخت می گرفتم؛ اگه اذیتت کردم فقط برای این بود که بفهمی راه درست چیه؛ وگرنه میگن آدم سنگ باشه؛ اما پدر و مادر نباشه. می فهمی؟ حاجی تو رو بخشیده؛ منم تو رو می بخشم. هر چند که خیلی وقت پیش از یادم رفته بود؛ هر چند که خیلی وقته دارم می بینم تلاش و جون کندنت برای ثابت کردن خودت.
    و خب شاید همین حرفش امیدی بود برای زندگی خوبی که می تونستم بسازم و امیدی برای تلاش بیشتر.

    ***
    لباسو یه بار دیگه تو تنم چک کردم. یه سری صدا تو سرم می چرخیدن. صدای صحبت های دیشبم.
    ـ سلام عشق من.
    سکوت باز هم جواب آرشام بود.
    ـ خوبی عزیزم؟
    ـ خوبم.
    ـ به حرفام فکر کردی؟
    این بی مقدمه رفتن سر موضوع اصلی حالمو داشت به هم می زد؛ از این که هل بود برای رسیدن به هدفش.
    ـ آره؛ فکر کردم.
    ـ خب با من میای؟
    ـ نمی دونم.
    ـ نمی دونی؟ چرا مرددی شادان؟
    ـ این طوری که نمیشه باهات صحبت کنم. یه جا قرار بذار که راحت باشیم و بتونم دلایلمو بگم.
    با لحنی که پر از حس حقارت و اغواگری گفت:
    ـ کجا؟ خونه ی من خوبه؟


    ـ نه؛ یه جا؛ بیرون باشه. خونه نه!
    سکوت کرد؛ برای لحظاتی. برای لحظه های خاصی که نفس های آرومش نفس از جون و تنم می برد.
    ـ باشه؛ هر جا تو بگی عزیزم.
    من خر نیستم آرشام؛ من خر نیستم شیطان مجسم. اما مجبورم برای لحظه هایی حس کنم دو تا گوش دارم و چهار دست و پا بشم. به زودی مجبورت می کنم برای من چهار دست و پا بشی آرشام.
    لباسو تو تنم مرتب می کنم و باز یادم میاد که چطور خودمو احمق نشون دادم.
    بهش گفتم:
    ـ بریم همون جایی که همیشه می رفتیم. همون کافیشاپ همیشگی؛ برای کیک شکلاتی و قهوه. اون وقت باهات حرف می زنم.
    ـ از همین الان لحظه شماری می کنم خانوم خوشگلم.
    من خر نیستم آرشام؛ خر نیستم.
    آرایش غلیظی روی صورتم نشوندم. مامان و حاجی رو به بهانه ای فرستادیم خونه ی حاج عمو. ماکان با دیدنم اخم کرد؛ دستاش مشت شد و رگ های گردنش از اون فاصله ی نزدیک معلوم.
    ـ حواست باشه شادان؛ حواست باشه زیاد نزدیکت نشه. حواست باشه.
    کنارش نشستم. آروم تر از همیشه گفتم:
    ـ حواسم هست. برای انتقام ازش حواسم هست.
    ما آدم ها از کی این قدر کثیف شده بودیم که انقدر راحت برای نابودی هم پا روی هم می ذاشتیم. ماکان مهربون من؛ حواسم هست. آرشام حواسم هست که کثیفی؛ حواسم هست که غیر از من خیلی ها رو بدبخت کردی؛ حواسم هست که غرور خیلی ها رو شکوندی و جایی دیگه دختری دیگه رو از خانوادش دور کردی. حواسم هست که انقدر کثیفی که همون بازی ای که سر من در آوردی و سر اون هم در آوردی. حواسم هست که اون انقدر خوش شانس نبود که بچش سقط بشه و بچش موند و شد تق بی آبروییش. حواسم هست که این یکی؛ همین که اسمش مژگانه معصوم بود؛ مثل من کثیف نبود که با خواست خودش بیاد تو آغوشت؛ حواسم هست که بهش تجاوز کردی و بعد ولش کردی و اون موند و یه بچه و من موندم یه عالم خاطره؛ که من چون کثیف بودم برای انتقام خودم و مژگان پا جلو گذاشتم؛ که اون ترسیده الان سر جانمازش؛ کنار بچه ی نوزادش؛ تو خونه ای که من براش گرفتم داره برام دعا می کنه؛ که اونو در به در خونه های مختلف کردی و درست وقتی مادربزرگش داشت بیرونش می کرد من و پیمان رسیدیم و نجاتش دادیم؛ که پیمان الان داره که بهش می رسه و از بچه ی معصومی که یادگار هوس توئه نگه داری کنه، که پیمان دوست یکی رذل تر از تو؛ یعنی فرشته س. که فرشته انقدر حسود و بیماره که حاضر به دیدن خوشوقتی من نیست و درست تو لحظه های جبرانم؛ وقتی اون طور اتفاقی منو تو خیابون می بینه، به فکرش می رسه که تو رو بکشونه ایران تا باز منو بدبخت کنه؛ که خودش این بار همراه تو بیاد؛ که خدا این بار یار و همراه منه؛ که پیمان زخم خورده از فرشته س و به من اطلاعات اومدن تو رو داد آرشام؛ که من راهو برای اون و مژگان معصوم باز گذاشتم؛ که پیمان این بار یارشو پیدا کرد و قراره جواب خیانت های فرشته رو طور دیگه ای بده. که فرشته و تو هر دو مریضید و من دلم برای اون زنی که اون سر دنیا همسر تو شده می سوزه که مرد کثیفی مثل تو شوهرشه؛ اونم به خاطر پولی که پدرش داره و من درگیر این ماجرای کثیفم که برای خودم باشم؛ برای مژگان باشم؛ برای دل پیمان باشم؛ برای عشق هایی که شما زیر پاهاتون له کردین تاوان باشم.

    ***
    ـ سلام عزیزم.
    پیراهن آبی نفتی عجیب روی تنش نشسته بود و این شیطان مجسم عجیب زیبا و خواستنی می کرد.
    ـ سلام.
    بعد از سفارش دو تا قهوه و کیک های شکلاتی؛ به سمتم چرخید و گفت:
    ـ خب؛ خوبی عزیزم؟
    ـ خوبم.
    نگاهش خیره ی لب هایی بود که رژ سرخ خورده بودن و من نگاهم تو جایی روی سینش، خیره به قلبی که نداشت.
    ـ شادان نمی تونی تصور کنی که چه برنامه ای دارم. نمی تونی تصور کنی که چه چیزهای در انتظار ماست. از این جا اول میریم ترکیه و چند روزی رو اون جا می مونیم؛ بعد پیش به سوی آزادی و پیشرفت. این بار دیگه اشتباه نمی کنم. تو همسر من میشی و ...
    ـ من یادم نمیاد که قبول کرده باشم پیشنهادی که بهم دادی رو.
    جا خورد؛ اما خودشو نباخت.
    ـ آره؛ نگفتی. اما از اون چشمای زیبات معلومه که قبول می کنی.
    پیشخدمت قهوه هامونو آورد. تلخ بود؛ مثل زندگی و هدفم؛ شکر ریختم که کامم شیرین بشه؛ که بتونم و کم نیارم.
    ـ این جا یادآور خاطرات شیرینیه. راستی؛ امشب برات سورپرایز دارم. زودی قهوتو بخور تا بریم چیزی رو بهت نشون بدم. مطمئنم بعد از دیدن سورپرایزم پیشنهادمو قبول می کنی.
    یه قلپ خوردم. خدایا من خر نیستم. تنهام نذاریا!


    صدای فریاد آرشام تو سکوت باغ ویلای اجاره ای می پیچه. گیجم از اثر نوشیدنی ای که خوردم؛ تصاویر یکی در میون جلوی چشمامن. یکی الان که آرشام زیر دست و پای اونا کتک می خوره و یکی ساعتی قبل؛ مثل فیلمی که صحنه هاشو جا به جا کرده باشن.
    یه لگد می خوره تو شکم آرشام و من یادم میاد که منو برد مهمونی. گفت سورپرایز داره و منو برد به جمعی که شامل فرشته و دوستای صمیمی بود؛ که پیمان هم بود؛ که نگاهش نگران بود.
    صورت آرشام پر شده از خون و من گوشه ای ولو شدم؛ با پوزخندی به لب و چشمایی که آرایشش از اثر گریه پخش شده.
    یادم میاد که منو برد تو مهمونی ای که از همیشه جمعیتش بیشتر بود. لباسی که می خواستم توی کیفم بود و آرشام وقتی خواست که بریم خونه و لباس بیاریم؛ گفتم که نمی خواد؛ گفتم که از همون اولش هم قبول کردم که با تو باشم؛ که دلم برات تنگ شده و نامزدیم با ماکان اجباری بوده و مجبور بودم همه جا نقش یه آدم خوشبختو بازی کنم و برای همین؛ برای امشب و خونه ی تو یه لباس مناسب برداشته بودم که با هم بریم تو رویا.
    ماکان حمله می بره سمت آرشام که آرشام ترسیده خودشو می کشه عقب. صدای عربده های مهربون و غیورترین مرد دنیا تو خونه پیچیده.
    لباسمو تو اتاق خواب خونه ای که امشب از طریق پیغام پیمان فهمیده بودم مال دوست آرشامه عوض کردم. یه لباس به رنگ سبز؛ جیغ بود. اونی که معصومه انتخاب کرده بود نبود؛ اون باید برای یه روز بهتر؛ برای یه لحظه ی بهتر می موند. این رنگو گذاشته بودم برای آرشام. باز بود؛ اندامم معلوم بود و برای آرشام اغواگر شده بودم.
    رقصیدیم؛ نذاشتم که بیش از اندازه نزدیکم بشه؛ ولی تا جایی که می تونستم تشنه ش کردم. برای مژگان و بچه ی معصومش؛ برای روزهایی از زندگیم که تو دستای آرشام نابود شد.
    آرشام انقدر کتک خورد که جون تنش رفت و دوستای ماکان به زور ماکانو ازش جدا کردن. آرشام کتک خورد و بعدش نمی دونم کجا بردنش و من موندم و لحظه ای که منو سوار ماشین کرد که بریم باغ ویلای اجاره ای. که پیمان از در پشتی زودتر رفت و بعد از رفتن ما سه تا پلیس و ماشین هاشون اون ساختمونو محاصره کردن. فرشته و باقی دخترا و پسرای مثل خودشون به جرم گسترش فحشا دستگیر شدن و حالا نوبت آرشام بود. آرشام توانا که ناتوان تر از همیشه تو دست دوستای ماکان از خونه خارج می شد.
    تو تمام مسیر می خندید و من ترسیده هی گوشیمو چک می کردم و بعد بهش لبخند می زدم و دل به دلش می دادم و اغوا می کردم و اغواگر می شدم برای درست کردن محشر.
    توی باغ به سلامتی هم نوشیدنی ها خوردیم و از یاد بردیم و بعد این ماکان بود که در اون جا رو با خشم باز کرد و حالا من شاهد شکستن مرد پاکی بودم که برای انتقام من؛ برای ناموسش خشمش غیر قابل توصیف شده بود.
    ـ بلند شو.
    جون نداشتم. نوشیدنی گیجم کرده بود. بردم توی حمام اون باغ ویلای اجاره ای و بعد دوش آب سردو باز کرد روی تنم. تنم یخ کرد و بعد گر گرفت و اثرات مستی رفت. نشستم توی حمام و اون رفت بیرون. من زدم زیر گریه. امشب وحشتناک بود. داغون بودم.
    با کتش برگشت و منو تو حصار گرمای تنش برد سمت ماشین. تو ماشین نشستم و اون درو نیمه باز گذاشت تا شاهد باشم که به آرشام چی میگه.
    ـ اینو یادت باشه، این کتک هایی که خوردی. می شنوی؟
    و اون با صدای ضعیف اعلام کرد که می شنوه.
    ـ یه نسخه از مدارکی که ازت دارم رو می ذارم کنارت که وقتی حالت جا اومد بفهمی، نخوای از ما و یا هر کسی که آزارت داده شکایت کنی. این تاوان کاری بود که با شادان و امثال اون کردی. گرچه من حس می کنم برات کم بود؛ اما نمی خوام گناه قتل کثافت مثل تو روی دوشم باشه.
    و بعد آروم رو به اون دو نفری که کنارش بودن چیزی رو گفت و اومد سمت ماشین. تو گرمای هوای بهاری تو کتش می لرزیدم. جدی، اما نگاهش مهربون بود. گفت:
    ـ بریم؟
    چشمامو بستم و گفتم:
    ـ بریم.

    ***
    ـ چی کار می کنی؟
    ـ می نویسم.
    ـ چی رو؟
    ـ هر چی که تا به الان اتفاق افتاده.
    ـ چرا؟ می خوای که چی بشه؟ می خوای اون روزای نحس همیشه جلوی چشمات باشن؟
    ـ آره؛ نه برای نحس بودنشون؛ برای این که آیینه ای برای عبرت من و دخترایی مثل من باشن.
    آهی کشید و کنارم نشست.
    ـ تا کی باید صبر کنم شادان؟ تا کی می تونیم تحمل کنیم جفتمون؟
    نگاهی به چشماش کردم و گفتم:
    ـ تا وقتی که حال جفتمون خوب بشه. یه خوب باطنی؛ ورای خیلی از خوب های ظاهری؛ که بتونیم زندگی خوبی برای هم بسازیم. برای من و تو هنوز دیر نیست ماکان. هنوز وقت هست.
    ماکان نگاهشو به زمین های کشاورزی جلوی روش دوخت. به زمین های زهرا خاتون و گفت:
    ـ اما می دونی که خاتون طاقت نداره؛ اگه تا الان هم صبر کرده واسه خواست منه؛ وگرنه به اون بود که همون روز که حالت بد بود عاقد می آورد که عقد من بشی؛ اما بازم صبر می کنم. این همه سال صبر کردم؛ این چند وقت هم روش.
    خندیدم؛ شادتر از هر وقت دیگه ای. گرمای این روزای تابستونی حالمو عالی کرده بود. به پیشنهاد خواستگاری که در حضور زهرا خاتون انجام شد فکر کردم و بعد اجازه خواستم و به ماکان گفتم که صبر کنیم تا حالمون خوب بشه؛ گفتم صبر کنیم و بعد از این که حالمون خوب شد یک زندگی عاقلانه بسازیم. مسافرت با زهرا خاتون به خونش برای گذروندن تابستون عالی ترین پیشنهادی بود که می تونست خاتون بهمون بده؛ که من با ماکان سخت و مهربون کنار بیام؛ که ماکان با من و توبه ام کنار بیاد؛ که هر دو با روزگاری که هر لحظش برامون یه بازی بود کنار بیایم. هر چند که چون کنار خاتون بودیم؛ بیشتر تلاش می کرد که منو راضی کنه که جواب مثبت بدم برای ازدواج با ماکان و من هم مثل خودش غد و یه دنده بودم و سخت بود که دو تا آدم غد با هم کنار بیان. خاتون از پشت سرمون صدامون کرد.
    ـ ماکان؛ شادان؛ بیاید عصرونه.
    حال حاجی بهتر از همیشه بود؛ بهتر می تونست حرف بزنه و بهتر اندامی که فلج شده بودو تکون می داد. اون شب ها که یکیش همون شب تو پارک بود، حالش بد بود؛ اما نه برای ضعفش؛ برای من. که پدر بود و سنگ نبود. حال مامان ستاره هم خوب بود. بیشتر از همیشه در کنار من می موند و راه و روش زندگی خوبو بهم یاد می داد. فریبا بعد از کم محلی های ماکان و تلاش خاتون برای این که منو عقد کنن برای ماکان از کار کردن پیش ما استعفا داد. شاید واقعا عاشق نبود؛ که پول ماکان چشمشو گرفته بود که با یه سوژه ی دیگه از خونه ی ما رفت و نموند که تلاش کنه. شرکت دست شریفی بود؛ مردی که مثل اسمش شریف بود و تو این زمونه مثلش کم. پیمان با مژگان بودو با هم برای فراموش کردن گذشته ی تلخشون پیش مشاور می رفتن و تلاش می کردن برای یه زندگی خوب؛ مثل ما؛ مثل همه ی آدما. فرشته ... ازش خبر ندارم. بعد از دستگیر شدنش دیگه خبری ازش ندارم. آرشام هم رفت و برگشت تا بره کشور آزادی هاش و کنار همسر قرادادی و پولیش زندگی کنه و یقین دارم که تاوان گناهانش به همین کتک خوردن از ماکان نیست و بیشتر از این هاست.

    برام هیچ حسی شبیه تو نیست
    کنار تو درگیر آرامشم
    همین از تمام جهان کافیه
    همین که کنارت نفس می کشم
    برام هیچ حسی شبیه تو نیست
    تو پایان هر جستجوی منی
    تماشای تو عین آرامشه
    تو زیباترین آرزوی منی




    این رمانم هم به پایان رسید.
    تشکر می کنم
    از آمنه ی گلم؛ که تو یه سری از مسائل خیلی کمکم کرد و من سرشو با اون همه سوالاتی که ازش پرسیدم به درد آوردم.
    از هانیه ی گلم که ایده ی اون رمان از اون بود و اون خواست که نوشته بشه؛ که حیف مشکل داشت و نتونست از یه جایی به بعد با من باشه و از همین جا می خوام که ازش تشکر کنم بابت ایده ی قشنگش.
    از همه ی شما دوستانی که تا خط آخر رمان همراهم بودید و خوشحالم کردید با نظرات و همراهی هاتون.
    مهمان های عزیز که این رمانو خوندن.

    موضوع این رمان و پایه ی رمان از ذهن هانیه بود که من با یک سری از واقعیت هایی که در اطرافم دیده بودم و همچنین زندگی نزدیکان و آشنایان رمان رو نوشتم و با کمک هانیه جان شکلش دادیم. از خدای بزرگ می خوام که هیچ آدمی به این همه رذل بودن و پست بودن نرسه و آرشام ها و فرشته های دنیای واقعی از به هم زدن زندگی ها دست بکشن. دعا می کنم که ماکان ها همیشه باشن و غیورانه و مردانه پشت شادان هایی که توبه می کنن قرار بگیرن. دعا می کنم پدر و مادرها دست بچه هاشونو بگیرن و بعد از اشتباهاتی نظیر این اون ها رو طرد نکنن که چه بسا یکی مثل شادان نمیشه و کارش از اینی که هست بدتر میشه و صد تا اتفاق بدتر مثل اعتیاد و ایدز و هزار هزار بدبختی دیگه سراغشون میاد.
    به هم اعتماد کنیم و بعد از هر اشتباهی فرصت جبران بذاریم که جلوی خیلی از اتفاقات گرفته میشه.

    به امید روزهای خوب و بهتر



    برچسب ها : رمان جالب اگر دردی باشد.دانلود رمان اگر دردی باشد.قسمت اخر رمان اگر دردی باشد.دانلود رمان برای گوشی.دانلود رمان اگر دردی باشد.دانلود قسمت اخر رمان اگر دردی باشد. , اگر دردی باشد , رمان اگر دردی باشد برای جاوا.رمان برای گوشی ساده . ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    ”نظرات شما برای این مطلب،مطمئن باشید ما برای نظرات شما احترام خاصی قائلیم”

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    
    اطلاعات
    • آمار کاربران
    • افراد آنلاین : 23
    • اعضای آنلاین : 0
    • تعداد اعضا : 38

    • عضو شوید
    • ارسال کلمه عبور




    • آمار مطالب
      کل مطالب : 9446
      کل نظرات : 1728

    • آمار بازدید
    • بازدید امروز : 19,565 نفر
    • باردید دیروز : 25,456 نفر
    • بازدید هفته : 121,034 نفر
    • بازدید ماه : 284,258 نفر
    • بازدید سال : 1,815,801 نفر
    • بازدید کلی : 11,839,376 نفر
    • ورودی امروز گوگل : 93 نفر
    • ورودی گوگل دیروز : 139 نفر

    آرشیو
    ایدی تلگرام جهت تماس با مدیر سایت masoud447@