close
چت روم
X بستن تبليغات
Code Center
رمان اینجا زنی عاشقانه میبارید قسمت دوازدهم

  • موضوعات
    خبرنامه
      براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    مطالب تصادفی
    پیوندهای روزانه
    بازدید : 317 ♥ تاریخ : جمعه 16 اسفند 1392 زمان : 14:1 ♥

    رژ لب سرخی میزنم و آرایشم از همیشه غلیظ تر است! میخواهم امروز دیوانه اش کنم این مرد دیوانه کننده را!
    لاک قرمز میزنم...موهایم را فر میکنم..رهام فر دوست دارد خودش گفت!
    صدای در میاید..صدای قفل..صدای کلید و در آخر بوی رهام! مینشینم روی مبل تا خودش برسد!
    صدایش میاید و رایحه خستگی...
    - نگار..نیستی؟ 
    دکمه پیراهنش را باز میکند...سرش را که بالا میگیرد چشم در نگاهم میاندازد...سر تکان میدهد...سمتم میاید...لبخند میزنم و بلند میشوم:
    - خبریه؟................................

    دستم را روی شانه اش میگذارم:
    - چه خبری؟ آقامون اومده!
    ابرو بالا میاندازد:
    - اون وقت برای آقاتون این شکلی کردی خودتو؟
    تو ذوقم میخورد اما خودم را نمیبازم:
    - اره...مگه بده؟
    خیره نگاهم میکند:
    - نه.نه..چرا بد؟
    به اتاق میرود..لباسش را عوض میکند و من هم با یک لیوان چای کنارش لم میدهم!
    نگاهم نمیکند..کنترل را میگیرد و کانالها را جا به جا میکند...کلافه ام ...از بی توجهی اش دیوانه میشوم!
    - رهام...
    - هوم؟
    - نگام کن!
    - کردم دیگه!
    - خیلی لوسی...
    بلند میشوم که با خنده دستم را میکشد..کنارش میافتم!! میخواهم روی پایش بنشینم که نمیگذارد:
    - مگه بچه ای؟ بچه ها روی پای بزرگترشون میشینن! 
    کنار گوشم زمزمه میکند:
    - تو خانوم منی...نه بچم!
    قلبم میمیرد! موهایم را پشت گوشم میزند:
    - خوشگل شدی...موهای فر بهت خیلی میاد! لباستم قشنگه! کلا امروز غوغا کردی خانوم! 
    قلبم از شادی بالا پایین میپرد:
    - اما بدون آرایش...اون ملاحت و اون معصومیت نگاهت برای رهام یه چیز دیگست! موهای لختت وقتی میخوره تو صورتم برای من چیزه دیگست!
    بادم خالی میشود و اما این لرزش دومی قلبم برای من هم چیز دیگریست!
    صورتش را کنار گوشم میکشد:
    - از زنا و دخترای اطرافت...یه کم دور شو! بشو اونی که رهام میخواد..این تشنگی تعریف و تمجید توی هر زنی بیداد میکنه!
    تو عزیزه رهامی...تو برای رهام فرق داری...با جنسای لطیف اغرار امیز اطرافت فاصله بگیر...به خودت ایمان داشته باش!
    به نگاری که بدون خونی شدن لباش زیباست...
    لبش را به گوشم میچسباند:
    - من نگار میخوام..نه بدله نگارو!
    میخندد...میلرزم...قلقلکم میاید:
    - این حرفا به هیچ کس جز خودم نمیاد! نمیتونم...نمیتونم ! ابراز علاقمم خسته کنندست بانو نه؟ خستت میکنم؟ کلافت میکنم؟
    نگاهش میکنم:
    - کلافه؟ تو کلافم کنی؟ مگه میشه؟
    لبخند میزند...صدا دار:
    - آستانه تحملت بالاست که رهامو کنار خودت نگهداشتی!
    لبخند میزنم...لبخندی بی ثبات...به لبهایم خیره میشود! قلبم میریزد کف اتاق پخش میشود..با شصتش آرام روی لبهایم دست میکشد! لبخندش پاک نمیشود:
    - آها....اینجوری بهتره! 
    دور تر میشود...اخم تصنعی چهره اش را زیباتر میکند:
    - به خدا...نگار به خدا چشمای خودت قشنگتره...وقتی سیاهشون میکنی...اونی که من میخوام نیست!
    بازهم این پنج برعکس میلرزد...
    در آغوش میکشد تن خسته ام را ! تن خسته ام را در آغوش میکشد...موهایم را میبوسد..میبوید:
    - عجب بوی خوبی میدی...چه عطری.
    باز زیر گوشم زمزمه میکند:
    - بوی تن نگار...اومممم...یه چیز دیگست!
    نفسم را فوت میکنم...نگاهش میکنم:
    - رهام...
    - جونم؟
    - بعضی اوقات با خودم میگم اصلا آرایش میکنم که از خود واقعیم تعریف کنی...
    میخندد...با صدا! 
    - تو نیاز به تعریف نداری...وقتی میگم عزیزه دل رهامی..بفهم چقدر خوبی...چقدر بزرگی...چقدر زیبایی! دور شو...از اون خصلتهای بی مزه و کلیشه ای زنا دور شو! 
    فشارم میدهد...آرام زیر گوشم میگوید:
    - برای من دست نیافتنی بمون!
    نگاهش میکنم با لبخند میگویم: 
    - هی میخوام کلماتو طوری کنار هم بچینم که دلت بلرزه...اما همش جمله هام تکراری میشن! "دوستت دارم" "تورو دوست دارم" "دوست دارم تورو"
    میخندد.فشارم میدهد:
    - من با تمام لهجه ها دوست دارم! 
    - من میمیرم برای این دوست داشتنا...
    جدی میگوید:
    - دوست داشتن مرگ نداره...فقط زنده به گورت میکنه!
    اشکم میچکد...میچکد اشکم! 
    دلم برای آنروزها پر پر میزند..دلم میمیرد...خیلی وقت است که مرده و احیای دوباره ای در کار نیست! حالم بد است...گویی در من هزار زن عاشق مرده اند!

    اینهمه میگویم..بیا...بیا..اصلا به درک تو میتوانی نیایی...اما من نمیتوانم منتظرت نباشم! نمیشود!
    رهام..دلتنگم..از اینجا تا تو! میفهمی؟ حالم از خاطرات بهم میخورد! حالم از خودم هم بهم میخورد!
    نمیدانم از کجا دسته ای از موهایم میافتد...قیچی در دست راستم..مویی رنگ شده در دست چپم...
    گریه امانم را نمیبرد..میدوزد!
    ما زنها رسم خوبی داریم! زمانه که سخت میگیردشروع میکنیم به کوتاه کردن ناخن ها...موها....حرف ها...رابطه ها! لعنت به خاطراتی که با هیچ قیچی کوتاه نمیشوند!



    برایش چای میبرم! مینشینم! باران را میخواباند! لبخند الکی میزنم! 
    چایی را سرمیکشد:
    - چیکارا میکنی؟ نمیخوای برگردی پژوهشسرا؟
    شانه بالا میاندازم:
    - نه...نه ...دیگه حوصلشو ندارم!
    - با خودت این کارو نکن نگار جان!
    - چیکار؟ من سوگوار مردیم که ..
    ادامه نمیدهم...نمیخواهم تلخ باشم..نمیخواهم اسمم غم باشد!
    بغضش را قورت میدهد!چای را هم رویش! دلم میلرزد! 
    در نگاهم خیره میشود:
    - راسش...گفتم یه چند روزی رادینو ببرم شیراز...
    قلبم میترکد..گره ابروهایم تنگ میشود..دستپاچه دستم را میگیرد:
    - نگار جان ناراحت نشو...خوب بالاخره اونام حق کمی ندارن! مادرم رهامو تو رادین پیدا میکنه! دلش براش لک زده..اما خوب هممون به خاطره حال حساس تو چیزی نگفتیم! حالا که خدارو شکر روپایی..مادرم نمیتونه دوریه رهامو اینجوری تحمل کنه! رادین باشه شاید...
    دستم را به نشانه سکوت روبه رویش میگیرم! چشمانم را طولانی روی هم میگذارم:
    - اره..اره راس میگی! واقعیتم همینه! این یه لطف بزرگ بود در حقم ...اینکه مراعاتمو کردین اما خوب! من واقعا دلبستشم! حس میکنم خوده رادینم دوست داره که کنار من باشه!
    - اره درسته اما خوب... پس مادر و پدر من چی؟ سهمی ندارن؟ راه عقلانیش همینه! یه مدتی شیراز باشه! توام میتونی بیای بهش سر بزنی! مطمئن باش بازم میاریمش! 
    بغضم را قورت میدهم! با خودم عهد بسته ام که گریه را کنار بگذارم اما اگر بگذارند! با خود عهد بسته ام دیگر درد را نکشم ، بکشم...اما ...خدا کند بشود!
    لبخند الکی میزنم:
    - باشه..باشه ! من اختیاری ندارم این تنها یه رابطه و احساس دلیه! با احساسم که نمیشه تصمیم گرفت!
    - نگار جانم! یه کم خودتو بتکون! اگر رادین بخواد کنارت بزرگ بشه!
    نمیخوام اینو بگم اما خوب تو این شرایط هرکسی کنارت باشه افسرده میشه...دلمرده میشه! حالا چه برسه به بچه ای که نیاز داره تا خلاء پدرشو براش پر کنن!
    سریع میگویم:
    - اما یغما هرروز میبرتش بیرون! باهم میرن پارک...شهر بازی! باور کن براش کم نمیذاره!
    لبخند عجولانه ای میزند:
    - میدونم عزیزم ..میدونم اما خوب یه مرد غریبه نمیتونه حس عمیق یه پدربزرگو بهش منتقل کنه! میتونه؟
    کلافه ام کلافه! 
    صدای آیفون بلند میشود...
    - بله؟
    صدای آرام یغما در گوشی میپیچد:
    - سلام باز کن لطفا!
    دکمه را فشار میدهم...روبه روشنک میگویم:
    - یغماست ! رادینو آورده!
    با لبخند بلند میشود...در آستانه در منتظرش میمانم! رادین بدو بدو بالا میاید!! بغلش میکنم! مثلِ همیشه بوی رهام زیر دماغم میزند!
    میبوسمش...به سمت روشنک میرود و بغلش میکند! هنوز به راه پله ها چشم دوخته ام! که چه؟ برای چه اینجا ایستاده ام ؟ میخواهم در را ببندم که صدایش دلم را میلرزاند:
    - تو هیچ وقت منتظر من نمیمونی!
    در را باز میکنم! خشک و جدی شده! نگاهش زمستانیست!
    - سلام!
    سر تکان میدهد و چشم از نگاهم نمیگیرم! در را میبندم و بین قهوه ای سوخته در و یغما خودم را مبحوس میکنم! نگاهی به پشت سر میاندازم ...روشنک با رادین سرگرم است!
    اب دهانم را قورت میدهم:
    - ممنونم که آوردیش!
    کلافه میگوید:
    - چند بار میخوای تکرار کنی این جمله هارو؟
    - خوب..چی باید بگم؟
    تیز نگاهم میکند:
    - کاش یه بار یه جمله دیگه ای جز کلیشه ی ممنونم به کار ببری! 
    سرش را نزدیک میکند:
    - مثلا اینکه " منم باهاتون میام بیرون" یا اینکه "چاییم داغه" 
    نفس در سینه ام حبس میشود! دلم میخواهد بشوم همان نگار گستاخ در مقابل یغما اما...وقتی اینقدر جدی و رهام وار حرف میزند نمیتوانم!
    عقب میروم! نفس عمیقی میکشم:
    - روشنک اینجاست!
    سر تکان میدهد..نیشخند میزند:
    - روش جالبیه برای دک کردنم! خدافظ!
    میخواهم بگویم نه! میخواهم سوء تفاهم پیش آمده را رفع کنم اما ..میرود و من لال مونی میگیرم!

    از خداحافظی و بوسه های بی مهابایی که به سر و صورت رادین مینشاندم چیزی نمیگویم! همین که رهام و عطر فطریش از من دور شدند عذاب بزرگیست! روشنک بعد از سه روز فرجه رادینم را برد! کی ببینمش خدا عالم است!
    تا شب غصه هایم را خوردم که برای هستی ناراحتی نکنم! که دیگر نگوید چقدر تلخی...چقدر بچه و چقدر بی فکر!
    چادرش را درمیاورد! چایش را سرمیکشد! جا نماز اهداییش را باز میکنم! لبخند میزنم! این دیگر نمایشی نیست!
    بغلش میکنم ناخداگاه!
    - مبارک باشه عزیزم...مامانم با چنان شوقی برات دوختش که گفتن نداره!
    میبوسمش:
    - مرسی عزیزه دلم..مرسی! از مامانت خیلی تشکر کن! البته خودم زنگ میزنم عذر خواهی میکنم که نتونستم بیام خونتون!
    - عیبی نداره بابا! یه ناهار بود ایشالا یه روز دیگه!
    لبخند میزنم..میخواهم از این فضای سرد و دلگیر روحیه ام فاصله بگیرم! اینهم از اثرات وجود هستیست! گاهی زیادی پشتم را خالی نمیکند!
    - شام چی میخوری؟ در واقع چی دوست داری؟
    با لبخند میگوید:
    - هیچی عزیزم...هیچی به خدا!
    بلند میشوم..شماره فست فودی نزدیک خانه را میگیرم:
    - لوس نشو دیگه! نمیشه با شکم خالی خوابید که!
    سفارش دو تا پیتزا میدهم! هه...مثلا میخواهم شادی نداشته ام را اینقدر الکی بروز دهم!
    میخندد...گنگ نگاهش میکنم:
    - وای...راسی یادم رفت بهت بگم داشتم میومدم یه پسره بهم تیکه انداخت! اینقدر خندم گرفته بود نگار..نمیدونی!
    اما خوب جلو این دهن واموندمو گرفتم نه چیزی بگم نه بخندم! ولی مگه میشد؟
    باز میخندد:
    - خوب مگه چی گفت؟
    غش میکند از خنده..دستش را روی پایم میگذارم:
    - داشتم از بغلش رد میشدم گفت خانوم پیوند ابروهاتون مبارک!
    خنده ام میگیرد...آخر آبروهای هستی کمی پیوندیست! با تاسف و خنده سر تکان میدهم:
    - واقعا که..چی به سره پسرامون داره میاد خدا میدونه!
    - وای نمیدونی تازه یه چیزای دیگم گفت! 
    - کیه اصن این؟
    - بابا یه چهار پنج تا از این پسرای محلمونن هروقت از بغلشون رد میشی یه چی میپرونن! من فقط میخندم!
    بازهم لبخند میزنم:
    - دیوونن به خدا...یه بار جوابشونو بدی دیگه جرات نمیکنن حرف بزنن!
    - وا...چی بگم؟ تو بگو من دقیقا چه جوابی بدم؟
    - خوب...چه میدونم بگو خودتی..یا...من چه میدونم من که تجربه ندارم تو خودت باید خودجوش یه چی بگی دیگه!
    میزند زیر خنده:
    - هه...خودجوش! وقتی بهم میگه خیابون شهید فدات شم کجاست من چی بگم؟ هان؟
    لبخند دندون نمایی میزنم:
    - دیوونه! 
    - من نه..این فواد و دوستاش دیوونن!
    - اوهو اوهو فواد کیه؟
    - همین پسره که تیکه میندازه دیگه! نمیدونم چه حکمتیه که دوست داره منو ضایع کنه! والا به قرآن!
    ضربه ای به ران پایش میزنم:
    - خخخ از علاقه بیش از حده!
    - بمیر...ایشش! منو تیکه تیکه کنن زن این نمیشم!
    دستم را زیر چانه میزنم و قیافه متفکری به خود میگیرم:
    - الان کسی از تو خواستگاری کرد؟
    میخندد:
    - بـــــیشعور خوب علاقه که الکی الکی نمیشه که !
    چشم غره میروم:
    - دلت خوشه هستی! الان تو این دوره زمونه دیگه علاقه ای نیست که واقعی باشه! اونم خیلی کم! خیلی!
    شانه ای بابا میاندازد:
    - چی میدونم والا!
    بازهم ضربه ای روی پایش میزنم:
    - من میدونم!
    میخواهم بلند شوم که دستم را میگیرم:
    - راسی! داشتم میومدم یه چیز خوشگل خریدم..واسه توام گرفتم گفتم شاید خوشت بیاد!
    دوباره کنارش مینشینم...سنجاق زیبایی را از داخل کیسه کوچکی درمیاورد! گل کوچک نگینی برق میزند!
    - آخـــی این چیه؟
    - واسه روسریه!
    - آها ..مرسی عزیزم! خیلی قشنگه!
    - آره اما اینجوری نه!
    روسریه خودش را سرم میکند...یکی از لبه هایش را میکشد و سمت دیگر صورتم درست کنار گونه هایم فرود میاورد!
    گل ریز را کنار سرم میزند! روسری را آنکارد میکند و با لذت نگاهم میکند:
    - واقعا بهت میاد نگار...خیلی..همیشه همینجوری ببند!
    در آینه نگاه میکنم خودم را...چقدر فرق است بین موهای فری که شلخته از زیر شالم بیرون میزند با این مدل زیبای لبنانی! چهره ام را معصوم میکند....
    از پشت بغلم میکند:
    - خیلی خوشگلی...میدونستی؟
    نگاهش میکنم:
    - زیبام؟ 
    شانه بالا میاندازم:
    - میخوام چیکار؟ کاش یکی این غم بزرگو از زندگیم پاک کنه! 
    - تو خیلی فرصت داری نگار!
    خیره در نگاهش میگویم:
    - من تنها کسی رو میتونم بپذیرم که منو به خاطر خودم بخواد نه به خاطره ظاهرم ...یکی مثلِ رهام! کسی که واقعا و تدریجی دوسم داشته باشه! وگرنا...
    - اشتباه...اشتباه فکر میکنی نگار! یه کم از این لاک "عشق رهام" بکش بیرون! هرکسی یه سری خوبی و بدی داره! رهام فوق العاده بود اما بدی هاییم داشت! چشماتو باز کن! 
    تو قبلا همونی بودی که رهام میخواست؟ معلومه که نه...توام به خاطرش تغییر کردی! برای چی گه گداری نماز میخونی؟
    این دیگه اجبار رهام نیست! این دلِ خودته! اما تلنگره رهامه!
    بعضی اوقات به دل خودت نگاه کن! ارثیه رهام بد چیزی بود! کاش طورو اینقدر به خودش متکی نمیکرد! اینکه تنها اونو قبول داری اصلا مسئله جالبی نیست!
    شانه بالا میاندازم...در میزنند ...هستی باز میکند و با جعبه های پیتزا بالا میاید!
    روی زمین مینشینیم..هستی میخواهد بازهم هوایم را عوض کند اما...به درک که غم دارم! بگذار کمی بهار شود در دل این زمستان بی پایان!
    نیشخندی میزند و برشی از پیتزایش را برمیدارد:
    - هه...پسره میگفت با چادر پوشیدنتون مخالفم! 
    - خوب تو چی گفتی؟
    شانه بالا میاندازد:
    - گفتم گاهی چادرم خاکی میشه...چادر مشکیم از در و دیوار شهر خاکی میشه! از نگاه های طعنه آمیز خاکی میشه! گاهی چادرمو خودم خاکی میکنم! گاهیم با حرفای سیاه خاکی میشه! اما من با همه این حرفا با تمام وجود چادر خاکیمو دوست دارم! هیچ نگاه اشتباه و هیچ گرد و غباری نمیتونه اونو از من جدا کنه!


    لبخند میزنم:
    - پس یه استوریه مفصل داره این مراسم خواستگاری!
    میخندد:
    - نه والا...اومد گفت سیاه قشنگمو نمیخواد...منم گفتم بدجور میخوام..اونم رفت! کجاش داستان بود؟
    ضربه ای به شانه اش میزنم:
    - شوخی کردم!
    بعد از سکوت طولانی میگوید:
    - راسی از یغما چه خبر!
    شانه بالا میاندازم:
    - خبری نیست! بعد از آخرین باری که رادینو آورد ندیدمش!
    - خو بهش یه زنگ میزدی!
    - که چی بشه؟
    - همینجوری!
    - توام همینجوری اینقدر حرف نزن!
    نمیخندد...اما توقع دارم لبخند بزند!
    ساعت دو خورده ای بود که برادرش دنبالش آمد و رفتن...در واقع خودش اصرار داشت بماند اما قرار بود که فردا به فیرزوکوه باغ عمه اش بروند من هم پافشاری برای ماندن نکردم!
    سر و سامانی به خانه میدهم! خوابم میاید اما چشمانم بسته نمیماند! دلم میخواهد صدای رادین ، نفسهای رادین را بشنوم اما با نفسم مقابله میکنم! باید عادت کنم! باید!
    موبایلم را برمیدارم! همان لحظه مسیجی برایم میاید...یغماست!
    - خوابی؟
    نمیدانم جواب بدهم یانه..اما میدهم:
    - نه!
    - تنهایی نمیترسی؟
    - نه!
    -دست پیشو گرفتی که پس نیوفتی؟
    - چی؟ یعنی چی؟
    با تاخیر زنگ میزند:
    - بله؟
    - یعنی اینکه من باید ازت شاکی باشم..تو اینجوری خلاصه و خشک جوابمو میدی؟
    چندبار پلک میزنم:
    - میشه تمومش کنی؟ حالم از کدورت و دلخوری بهم میخوره! لطفا همین الان همه چیزو فراموش کن..مثه من!
    صدای نیشخندش گوشم را کر میکند...به درک:
    - نگار خیلی...به خدا خیلی...
    - خیلی چی؟
    نفس را فوت میکند:
    - هیچی!
    - بگو..خیلی چی؟
    - گفتم هیچی!
    حرفی نمیزند...کاری نمانده:
    - کاری نداری؟
    - از اولم نداشتم!
    - پس چرا زنگ زدی؟
    - زنگ زدم صداتو بشنوم!
    قلبم میلرزد..تشر میزنم به خودم:
    - شنیدی! خدا...
    میخواهم خداحافظی کنم که سریع تر میگوید:
    - میخوام باهات بد باشم! میخوام دیگه برام مهم نباشی! میخوام تمام خواستنی رو که تو نگاهم جاخوش کردرو بخشکونم ...میخوام دیگه نخوام...یه موجود دوست داشتنی به نام نگارو نخوام ، اما نمیشه! تو بگو..من چه کنم با اینهمه نخواستن و خواستن؟ هان؟
    نفسم تنگ میشود..مینالم تا شاید تمامش کند:
    - یغما...
    - جونم؟
    - ...
    - اصلا حس دلتنگی نکردی تو این سه روزی که نبودم؟ اصن برات مهم نیستم نامرد؟
    گریه ام میگیرد:
    - باید قطع کنم!
    صدایش بالا میرود:
    - جوابمو بده...دارم الکی برات میشم یغمایی که میخوای؟ دارم الکی از خودم دور میشم؟ دارم الکی نوشیدنی مورد علاقمو کنار میذارم؟ نگار...تو فرق کردی! هستی بهم گفت! گفت دیگه اون نگاری که میشناختم نیستی!
    من دارم میشم جفتت.. کسی که مثه خودته! دوست داری چی جوری بشم؟ هان؟ دیگه هیچ مونثی توی زندگی من نیست! اما یه نفر تو قلبمه! باور کن من میتونم جای رهامو برات پر کنم...باور کن میتونم!
    نفسم بالا نمیاید...گوشی را پرت میکنم کناری!
    حرفهایش برای هر دختری دوست داشتنیست! میدانم..اما ..الان ، در این موقعیت اصلا به مذاقم خوش نمیاید!
    کاش ادامه ندهد این داستان عشق یکطرفه را! کاش!

    - چقدر بهت میاد!
    مدل حجاب جدیدم را میگوید...خجالت میکشم...ناخداگاه سرم را پایین میاندازم!
    - بالاخره تونستم بکشونمت اینجا...بکشونمت بیرون ازاون خونه!
    نگاهش میکنم...حرفی برای گفتن ندارم...جدیدا ته ریش میگذارد...دیگر از آن مدلهای عجق وجق موهایش خبری نیست!
    با خنده دست راستش را روی دست پچش میکشد و چیزی نمیگوید اما میفهمد که خیره مردانگی اش شده ام!
    گارسن غذا را سر میز میاورد...بشقاب را روبه رویم میگذارد:
    - غذاهای اینجا حرف نداره!
    نگاهش میکنم! لبخند الکی میزنم! چقدر هستی حرف زد...چقدر فک زد...چقدر ازم خواست تا مراعاتش را بکنم! آرام باشم! به حرفش به احساسش گوش دهم! 
    قاشق اول را دهانم میگذارم...طعم خوشی دارد! سنگینی نگاهش اذیتم میکند..کلافه ام! نگاهش میکنم..لبخند میزند! لبخندی که تا به حال از یغما ندیده ام!
    تازه میفهمم که ابروهایش پر شده! این دیگر عجیب است! با لحن عجیبتری میگوید:
    - کلافه نشو...نمیشه نگاهت نکرد! 
    نمیدانم چرا امشب در برابر این مرد خجالت میکشم! حسی که تا به حال نداشته ام! سرخ و سفیدم میکند..چقدر برایم غریب است!
    دقایقی میگذردو او بی حرف خیره ام میماند و من قاشق قاشق خجالت میخورم! شاید هم اسمش خجالت نیست ...نمیدانم فقط این را میدانم که زیر این نگاه تیزش تاب نمیاورم!
    - مادربزرگم میگفت شبت که با درد گذشت فکرت از همیشه درگیر تره...قلبت که بی نظم زد از همیشه عاشق تری! نگار...باور نمیکردم..باور نمیکردم تا وقتی که تو اومدی تو زندگیم! از همون روزی که...ببین نگار دلبستگیه من زمان و مکان مشخصی نداشت من تدریجی وابستت شدم! آروم آروم! اولاش شرمم میشد نگاهت کنم..تو محرمِ محرم ترین دوستم بودی! لاف میزدم که فراموشت میکنم مثه همه ی دخترای اطرافم! اما...
    نفسش را فوت میکند..دستانش را روی میز گره میکند و خسته میگوید:
    - نگار! این حرفا از یغما بعیده! من ...فکرشم نمیکردم که به خاطر تو کارم به اینجا کشیده بشه! نگار...من.. خیلی نامردی اگر نادیدم بگیری!
    چنگال را در ظرف میگذارم...دلم میخواهد گریه کنم از این مخمصه ای که درش گیر کردم و راه فراری نیست!
    - فیروزه میگه ، هستی میگه..همه میگن که عوض شدی...میدونم این عوض شدن یعنی چقدر پیر شدی! اما...نگار من دارم به خاطر تو تغییر میکنم! من از دنیای خودم..از جوونیام دور شدم..فقط به خاطره تو!انصاف نیست که اینقدر پسم میزنی!
    چشمانم را روی هم میگذارم...
    - یه چیزی بگو...
    - بهم وقت بده!
    ***
    زندگی روی دور تند افتاده است! نمیدانم چرا اینقدر این روزها سریع میگذرند! چمدانم را وسط اتاق میاندازم! امروز صبح از شیراز برگشتم!
    دلم گرم شد با دیدن رادین! بیقراریم کمی سامان یافت! سبک تر شده ام!
    رادین کلی دلتنگم بود..من بیشتر! هرچه میخواستم بگویم رادین را ، یادگاره عشقم را پس بدهید اما نشد! نتوانستم!
    نگاهم دست خالی برگشت!
    یغما زنگ نمیزند! سراغی نمیگیرد..و هنوزهم معنی این رفتارهایش را درک نمیکنم! اگر برای من بیقرار است پس چرا نشانی نمیگیرد!
    شیطانی میکند دلم! بیخودی دلم میخواهد بیاید، منت بکشد، عاشقانه در گوش بی صاحبم بخواند، ناز کنم و نه بگویم و برود! انگار اینگونه تنهایی من پر میشود!
    عوض شده ام! درست! اما حس میکنم گاهی واقعا عوضی هم میشوم!
    میدانم این رفتار ها در برابر یغما ظلم است اما خوب...چه کنم؟ هستی میگوید این عقده ایست که از گذشته ها در من گره خورده!
    میگوید رهام دنبال تو ندوید...تو دنبال قلب او دویدی...و حالا در مقابل رفتار یغمایی که برایت هرکاری میکند بهانه جویی میکنی! ناز میکنی و میخواهی حرص گذشته ات را سر حالت در بیاوری!
    اما باور کن که اینگونه نیست! من فقط نمیتوانم دوستش داشته باشم همین!
    موبایلم را جواب میدهم:
    - جانم؟
    - جانت بی بلا...نگاری میای غروب بریم امامزاده صالح؟
    - نمیدونم..خوب...اره اره میام!
    - خسته که نیستی؟
    - نه بابا مگه من خلبان بودم؟
    میخندد:
    - فدات ..باهم بریم یا میای خودت؟
    - میام...خودم میام!
    - راسی...برات یه چادر مشکی خوشگل گرفتم! بیارم امامزاده بپوشی؟
    ناخداگاه لبخند میزنم:
    - اره عزیزم..اره بیار!
    با خوشحالی میگوید:
    - باشه پس غروب میبینمت! خدافظ!
    جوابش را میدهم و کلمه خاموش را لمس میکنم! لباسهایم را درمیارم..به حمام میروم! غسل میکنم در اولین فرصت جانماز اهداییم را پهن میکنم!
    بوی خوبی میدهد! نمیدانم شاید بوی خداست اما این عطر نام و نشانی ندارد!
    وقتی که نماز میخوانم انگار در آسمانم!
    نمیدانم چرا...اما روی زمین نیستم! دیگر کمتر بیقراری میکنم ...کمتر میگریم! برعکس بیشتر این لعنتی در ذهنم جولان میدهد!
    باید دستش را بگیرم از ذهنم پرتش کنم بیرون ...اما نمیشود! شبها موقع خواب بدجور به سراغم میاید!
    روی مبل مینشینم! از سر بیکاری مسیج های تبلیغاتی را پاک و شماره های اضافه ام را حذف میکنم!
    صفحه موبایلم را با عکس رهام مزین میشود!
    کانتکت هارا چک میکنم! دستم است یا عقلم نمیدانم یک کدام گولم میزنند!
    به خودم میایم که در انتظار بوق های پیاپی یغما را بیابم:
    - جانم؟
    صاف مینشینم:
    - سلام!
    - باور کنم نگار زنگ زده به یغما؟
    لبخند میزنم...
    - خوبی؟ خوش گذشت؟
    - بد نبود جات خالی!
    - هه...اره جای منم که واقعا خالی بود!
    از لحن دلخور صدایش دلچرکین میشوم! 
    - رادین خوب بود؟
    - اره خیلی دلش برات تنگ شده بود.
    - منم همین طور...ایشالا کارم کمتر شد میرم میبینمش!
    بازهم این لبخند دلقک صفت!
    - امشب تنهایی؟
    - نمیدونم...اما غروب با هستی میخوام برم امامزاده صالح!
    نفس عمیقی میکشد...
    - میخوای شام بیای اینجا؟
    اخم میکنم...قاطع و سریع میگویم:
    - نه..
    یغما برایم تا زمانی دلنشین است که همان یغمای بی حاشیه باشد!
    - خوب..باشه چرا دعوا میکنی؟
    - ....
    - نگار یه چیزی بپرسم مسخرم نمیکنی؟
    - نه...بگو!
    - من واقعا هرچی زور میزنم یادم نمیاد چیجوری باید وضو بگیرم!
    خنده ام میگیرد...
    - گفتم مسخرم نکن..نگفتم؟
    همیشه جدیدترین هارو از ما بخواهید


    برچسب ها : رمان زن.رمان عاشقانه.رمان جالب.رمان دخترانه.رمان اینجا زنی عاشقانه میبارید.دانلود رمان اینجا زنی عاشقانه میبارید.رمان جدبد جالب اینجا زنی عاشقانه میبارید.رمان عاشقانه جدید اینجا زنی عاشقانه میبارید. ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    ”نظرات شما برای این مطلب،مطمئن باشید ما برای نظرات شما احترام خاصی قائلیم”

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    
    اطلاعات
    • آمار کاربران
    • افراد آنلاین : 15
    • اعضای آنلاین : 0
    • تعداد اعضا : 38

    • عضو شوید
    • ارسال کلمه عبور




    • آمار مطالب
      کل مطالب : 9446
      کل نظرات : 1728

    • آمار بازدید
    • بازدید امروز : 1,243 نفر
    • باردید دیروز : 25,456 نفر
    • بازدید هفته : 102,712 نفر
    • بازدید ماه : 265,936 نفر
    • بازدید سال : 1,797,479 نفر
    • بازدید کلی : 11,821,054 نفر
    • ورودی امروز گوگل : 9 نفر
    • ورودی گوگل دیروز : 139 نفر

    آرشیو
    ایدی تلگرام جهت تماس با مدیر سایت masoud447@