close
چت روم
X بستن تبليغات
Code Center
رمان سرنوشت و جریان زندگی من فصل 3

  • موضوعات
    خبرنامه
      براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    مطالب تصادفی
    پیوندهای روزانه
    درباره : جدیدترین رمان ها ,
    بازدید : 323 ♥ تاریخ : پنجشنبه 22 اسفند 1392 زمان : 8:5 ♥

    هومن: پاشو آمیتیش پاشو تروخدا خانمی الان وقتشه پاشو دیگه

     


    من: از صدای یه مرد اونم نصفه شب به هول و ولا افتادم. سریع چشام رو باز کردم خواستم جیغ بزنم که دستش رو گذاشت رو دهنم گفت :

    هومن: عزیزم منم هومن ببخشید ترسوندمت اما الان وقتشه که بریم همه خوابیدن خوابشون سبک مجبوریم از اونطرف باغ کع نه سگی داره نه دیواراش حفاظ داره بریم.

    من: سرم رو به نشونه فهمیدن تکون دادم که دستش رو از رو دهنم آورد پایین و گفت:

    هومن: بابت رفتارم عذر می خوام.

    من: لازم به عذر خواهی نیست من فکر کردم یکی از اون دزداست. الان میریم؟

    هومن: آره همین الان

    کمکم کرد بلند شدم و رفتیم سمت پنجره که از اونور فاصله کمی با زمین داشن رفت پایین تا کمک کنه من برم پایین دا خواستم برم یه گلدون که سر تاقچه پنجره به سمت اتاق ود افتاد پایین و شکست و تو اون سکوت بدجور صدا داد هومن از همون بالا گفت برو تو تختت خودت رو بزن به خواب بدو پنجره رو باز بزار فکر کنن باده. منم با سرعت 120 کیلومتر در ساعت خوابیدم رو تخت پتومم کشیدم تا زیر گلوم یهو جایی که با دستگیره در و باز کنن یکی با لقد زد در داشت می فتا پایین منم از صداش ترسیدم و با جیغ بلند شدم که یکی گفت :

    دزدا: داشتی چه غلتی میکردی /؟

    من: والا من خوب بودم شما چه غلتی میکردین؟ همون موقع یکی محکم زد تو گوشم می گم محکم ازون محکما ها بی اغراق بگم شاید تا 30 ثانیه چشمام سیاهی میرفت صدای هومن رو شنیدم که می گفت پس فطرت زورت به دختر میرسه سر حال اومدم بعد از کلی حرف و توضیخ و این طور چیزا فهمیدن باد اومدا گلدون شکست البته همه توجیه هومن بود یکی از اون دزدا همون که یه شب اومده بود خونم واسه تعیین جا و مکان قرار مشکوک نگامون می کرد انگار باورش نشده یا فهمیده داریم دروغ می گیم اما بعد از اینک همه توجیح شدن اونم رفت بیرون یکم هومن موند پیشم باهام حرف زد یکمم صورتم که جای دست دزده مونده بود رو ماساژ داد نگین دختر بدی هستما اما خوب تو اون موقعیت اینکه دستش به من بخوره عادیه مخصوصا اون که بین 20 نفر یا شایدم بیشتر که همشونم دزدن تنها مرحممه.

    هومن: امشب نشد اما واسه فردا شب آماده باش.

    من: اومدم بگم نمی خواد تو دردسر بیوفتی که گفت:

    هومن: چیزی نگو شب بخیر. تا فردا...

    من: شب بخیر...

    هومن که رفت یکم از سر دلتنگی واسه مامانم حاچخانم بابای نامردم و برادر نامرد تر از بابام استاد و بچه ها و همینطور میترا جون اشک ریختم. یکمم با سرنوشتم که مثل یه رود جریان داره و به حال و احوال من کاری نداره غر زدم و بد و بیراه گفتم تا اینکه خوابم برد...

    .

    .

    .

    روز بعدمم مثل روز قبل گذشت کنار هومن و محبتاش همشم بهم امید میداد که امروز میریم گفت اگه خودش اینجا بمونه من رو از اینجا میفرسته بیرون...

    الان 2 بعد از نیمه شب اما هنوز خبری نیست منم به خاطر گرمای تابستون چیز زیادی نپوشیدم یکی از بلوز مردونه هاییی که در اختیارم بود شالمم آماده کردم اما اینهمه هیجان بی فایده بود انگار خبری نیست برم یکم بخوابم. تازه داشت چشمام گرم میشد که در یه تقه خورد بعد هومن اومد و گفت بریم... رنگش کلی پریده بود انگار از چیزی میترسید.

    من: چرا رنگت پریده چیزی شده؟ چرا راحت حرف میزنی اونا کجان؟

    هومن: وای خدا لابد تا نگمم پا نمیشی ... متاسفانه مجبور شدم تو غذای همشون کلی آرامبخش بریزم البته به قدری که فقط سنگین بخوابن ازینجا رفتیم بیرون بعد از اطلاع به پلیس می گم همشون به شست شوی معده نیاز دارن پاشو تا خوابن.

    پا شدم بعد از سر کردن شالم فتیم سمت پذیرایی که اندفعه مثل آدم بریم آخه دیگه همه خواب بودن دقت کردم دیدم هومن یه ساک دستشه بیشتر دقت کردم دیدم ساک پولاست. گفتم: این پیش تو چکار میکنه؟

    هومن: تو اتاق داداشم بود منم دیدم تو بیشتر بهش احتیاج داری آوردمش... راه بیوفت تا گیر نیوفتادیم. رفتیم تا رسیدیم به خاکی که می خوره به در ویلا از کنر دو نفر از دزدا که مثلا نگهبان بودن ورو زمین افتاده بون مثل مرده ها که من وحشت کردم نزدیک بود غش کنم که هومن گفت

    هومن: فقط بی هوشن مطمئن باش چیزیشون نشده...

    به راه ادامه دادیم نزدیکای در اصلی بودیم و داشتیم واسه رسیدن و خلاص شدن از اینجا ذوق میکردیم که صدای شکستن شیشه اومد هومن گفت غلت نکنم یکی بیدار شده و بعد از اینکه دیده در قفله شیشه شکسته تا 5 دقیقه دیگه رسیدن بهمون تا جایی که می تونی بدومن: آخه من چه جوری با این شکم و دستم بدواَم.

    هومن: باشه سعی کن تند بیای من میرم در رو باز کنم

    با همون ساک دویید سمت در در رو باز کرد و ساک رو گذاشت کنارش اومد سمتم بغلم کرد یکم به شکمم فشار اومد هر کار کردم نشد بی خیالش کنم چیزی نگفتم رسیدیو دو در من رو گذاشت پایین من جلو بودم اون پشت صدای یکی کخ گفت کجا با این عجله وایسید ومتعاقب اون صدای تیر رو شنیدم... برگشتم دیدم هومن دستش به در هست یه جیغ زدم

    هومن: برو آمیتیس

    من: من بدون تو جایی نمیرم تروخدا هومن تنهام نزار

    هومن: ببین الان وقت فیلم هندی بازی و التماس نیست به خاطر منم شده برو به فکر بچهات باش

    هومن اومد سر پاتر وایسه که صدای دو تا تیر دیگه اومد یکیش خورد به در یکیشم به دست هومن....

    من: آخه چه جور تنهات بزارم.

    هومن: برو اگه زودتر به پیس بگب شاید منم نجات پیدا کنی اما اگه اینجا بمونی هم تو میمیری هم من برو نمون اینجا. ساکم وردار برو.

    من: باشه اما قبلش یه اعترافی میکنم تنها مردی که تونستم تو زندگیم بهش اعتماد کنم تنها مردی که واقعا ازش مردونگی دیدم تو بودی خیلی دوست دارم هومن...

    این یه تیکه رو آمیتیس گفت تا وسط خاطره هاش بنویسم چون معتقد بود هومنش می تونه بخونه.( از اینجا میگم اینجا میگم تا شیوا تو رمانش بنویسه من عاشق هومن بودم و هستم و تا عمر دارم به یادشم و عشقش تا آخر عمر تو قلبم می مونه...تا بدونی و همیشه موندگار باشه.)

    هومن: منم تا دیدم عاشقت شدم بدون که دوست دارم تا آخرش هستم برو آمیتیس برو خواهش می کنم . رفتم جلو رو شونش که قدم به همونجا میرسید رو بوسیدو و بعد از برداشتن ساک تا جایی که می تونستو در توان داشتم دوییدم. خوشبختانه در ویلتا رو به خیابون باز میشد یکم جلوتر یه خانواده با دیدن اوضام سوارم کردنو منم با صدای نیمه جونم آدرس خونم رو داد و خواستم که من رو به بیمارستان نرسونن . اون من رو رسوندن و بعد از در زدن عزرا و چند تا مامور اومدن دم در بعد از اینکه گفتم اون خانواده هیچ کاره ان اونا رفتن من و بردن تو به عزرا گفتم ساک پول رو ورداره یه جا قایم کنه همونجا تو پذیرایی برام دوشک و اینا پهن کردن بعد از خوردن آب قند آدرس ویلا رو همونجر که حفظ کرده بودم و دادم و گفتم یکی سعی کرده کمکم کنه که 2 تا هم تیر خورده. بعد هم از حال رفتم انگار خدا فقط می خواست آدرس رو بدم... بیدار شدم تو خونه خودم بودم فکر کنم صبح شده بود چشام رو باز کردم به ساعت نگاه کردم دیدم نه بابا ظهر شده من بی هوش بودم. صدای سرو صدا میومد بعدم که سحر و عزرا از آشپزخونه اومدن بیرون...

    وقتی دیدن بیدار شدم بعد از کلی حالو احوال و گریه و اشک و آه خواستم حال اونکه دیشب به خاطر من تیر خورد رو بپرسن که گفت جناب پلیس همون عصا قورت دادههد اسکندری داره میاد اینجا بیمارستان بوده از اونجا میا بهمون می گه چه خبر بوده ... منم دیگه چیزی نگفتم و خواستم که بچه ها رو بیارن ببینم. آلاله خواب بود آریا رو آوردن بچم از خوشحالی گریه می کرد و میخندید و بعد از اینکه کلی بوسش کردم نشست کنارو سفت لباسم رو گرفت دیگه هم نرفت با راحیل بازی کنه هر چی هم حرف زدیم بی فایده بود می ترسید باز برم آلاله که بیدار شد مجبور شدم بهش جلو آریا که داشت یه جوری با یه علامت سوال بالای سر کوچیکش بود نگاه می کرد شیر بدم بعدم واسش توضیح دادم نباید به کسی بگه و اونم با کلی لجبازی و حسودی گفت منم می خوام وقتی خورد خیلی خوشش اومد انگار نه انگار همن روزا میره تو 4 سال. بعدم که دیگه دعواش کرد دوباره نشست کنارم. آلاله هم بعد از سیر شدن سحر گرفتش که من استراحت کنم.

    بعد از ناهار بود نزدیکای ساعت 3 نگهبان خبر داد که اسکندری اومده منم پا شدم نشستم اومد تو خیلی در هم و گرفته بود بعد از احوالپرسی و اظهار تاسف واسه اینکه نتونستن کاری بکنن وقتی حال هومن رو ازش پرسیدم گفت:

    اسکندری: کی بوده گفتم دکترم گفت که اینو می دونم که پزشکِ اما اونجا چه کار میکرده؟

    من: به زور آوردنش که من رو درمان کنه . بعدا بهتون مفصل میگم حالا حالش چطوره؟

    اسکندی: متاسفم فوت کرده...

    اسکندری: خانم آخه مرگ ایشون به شما ربطی نداره شما باید با ما حرف بزنید باید از همه چی بهمون بگید که چرا همه بیهوش بودن اگه همه ب یهوش بودن کی شلیک کرد... حداقل بچه هاتون رو ببرید همش دارن گریه می کننن آخه چقدر بی رحمید شما... چه جور دلتون می یاد آریا انقدر گریه کرد به سکسکه افتاده...

    بعد محکم زد به در که باعث شد بتسم آخه تو حال و هوای خودم بودم...

    من: اون به خاطر من مرد به خاطر نجات جون من...

    اسکندر: بله از دیروز تا حالا که گفتم فوت کرده رفتین تو اتاق همش می گین به خاطر من مرد به خاطر من... اما شما به خاطرش چه کار کردین نشستین تو اتاق که چی؟ اون اینجوری می خواست؟ مطمئنا کسی که بهش تیر اندازی کرده از افراد بی هوش نبوده تا همینجام اگه حرف نزنی خیلی دیر شده چون ممکنه فرار کرده باشه... به خداوندی خدا اگه در رو باز نکنی در رو می شکنم و اینم بدون که حکم بازداشتت رو دارم نگاه به حال و احوالت نمی کنم و می برمت تو اتاقای بازجویی جیگرت حال بیاد... حالا ببین از من گفتن بود تا 15 دقیقه دیگه وقت داری من پایینم...

    من: بلند شدم تند تند لباسام رو به زورم شده عوض کردم... نه به خاطر تهدید به خاطر اینکه نزارم قاتل هومن فراری بشه و دوباره یه عزیز دیگم از دستم بره چون ممکنه به خاطر پولا برگرده... خدایا چرا ازم گرفتیش من دیگه مثل اون از کجا پیدا کنم... هومنم تا عمر دارم با یادت با مهربونیات و محبتات و با از خود گذشتگیه لحظه آخرت زندگی میکنم. تو اومدی تو زندگیم و به من ثابت کردی مرد خوم پیدا میشه... اما به نظرم مثل تو هیچ جای دیگه نیست تو گل تک رنگ خدا بودی که بردش پیش خودش... اشکام رو پاک کردم رفتم پایین...

    اسکندری: می دونستم میای هیچ کس از اتاق بازجوییی خوشش نمیاد... حالا بیا بشین تعریف کن ای عکسا رو هم ببین که ببینیم از اینا هست یا نه؟

    من: من به خاطر حرف شما نیست که اینجام فقط به خاطر هومن و اینکه قاتلش پیدا شه...

    اسکندری: خوبه حداقل به خاطر هومنم که شده یه کمکی به ما می کنی.

    حالا میشه سوالام رو بپرسم؟

    من: تو نشیمن فقط من و اون و یه مامور بودن نه صدای بچه ها میومد نه سحر و نه عزرا انگار رفتن بیرون وقتبی پرسیدم اسکندری گفت خواستم اماروز خونه آقای زادمهر باشن و وقتی اوقات تلخی من رو دید گفت اونجا هم جاشون امنتره هم ماممور دارن منم دیگه چیزی نگفتم...

    اسکندی: خوب شروع کنم؟

    من: بفرما...

    اسکندری: شما چرا بی هماهنگی با ما رفتین؟ می دونستین کارتون جرم محسوب میشه و با پارتی بازی الان آزادید؟ می دونستین با اعتبار من با جون بچتون و همینطور خودتون و خدمتکارتون بازی کردین؟ می دونستین؟

    من: من برای همین بی هماهنگی رفتم چون شما آدمای سنگ دل چیزی جز موفقیت نمی دونین می دونید... می دونید بچه یعنی چی میدوند زتدگی یه آدم یعنی چی؟ سما فکر اعتبار خودتون بودید نه آریای من شما فکر موفقیت و گرفتن پست و مقام بالاتر یا پول بیشتر بودین جون من و خدمتکارم... شما می دونستید اگه نمیومدید الان من تیر تخورده بودم؟ می دونستید اگه دست از موفقیت می کشیدین و با تحدید اولش عقب میرفتین من دستم سالم بود ؟ می دونستین اگه خودتون رو دخالت نمی دادین پول رو ور می داشتن می رفتن منم پی زندگیم و کارم بودم؟ ... میدونستین به خاطر احمق بودن شما یه دکتر هومن رو می گم مرد ؟ میدونید اگه نبودین اون الان زنده بود؟ می دونید یکی از جنس شما که اسمش رو تو این دنیا میشه آدم گذاشت رو از بین بردین؟... نه شما جز موفقیت و مهم بودن چیزی نمی فهمید...

    به اینجا دیگه کم آوردم نفس نفس میزدم احساس میکردم به اکسیژن نیاز دارم که با یه لیوان آب حالم جا اومد...

    اسکندری: توهین زیادتور رو میزارم به حساب فشار عصبی و غیره...

    من: وای واهقعا ممنون اگه نزارین رو فشار عصبی حتما میرم زندان بعدم اعدام میشم... هه هیچی نیستس آقای پلیس...

    با دادش که گفت خفه شو ساکت شدم...

    اسکندری: من کلی کار دارم بیکار نیستم که تا الانم کلی از کارام عقب افتادم معنی تمام حرفاب تو دختر کله شق اینه که من قلب ندارم باشه قبول الن دیگه اتفاقا افتاده و نمیشه جمعش کرد مثل آب ریخته شده... اگه دنبال مقصری خودت بیشتر از همه تو این کارا دخیل بودی... مطمئن باش ماه هم نبودیم اونا تورو می بردن نگاه به این نکن داشتن می زاشتن بری حالا یا بی هوشت میکردن با کاری که من ازش خبر ندارم و تو عقلشون نیستم اونا واسه خارج شدن از کشور مطمئن باش تو یا عزرا یا پسرت آریا رو میبردن چه بخوای چخ نخوای تمام اونایی که تو ویلا و باغ بی هوش بودن سابقه دارن و مطمئن باش دیگه تو ایران کاری نداشتن... کسی اونجا بود درسته چرا اون بی هوش نبود کی تیر اندازی کرد؟ چی شد تونستی بیای بیرون با هومن آشنای قدیمی بودی لطف کن و همه چیز رو تعریف کن حتی کوچکترین چیز چون ممکنه از جانب تو کوچیک باشه و واسهمن یه چیز مهم برای رسیدن به کارا...

    من: یکی دیگه هم بود نمی دونیم اون چرا بی هوش نشده بود اما هومن به همشون قرص داده بود و مطمئن بود ر حد مرگ نیست و لی دیر بیدار میشن...بعدم گفتم یکی یعنی همون که یه شب قایمکی اومد تو خونم بود که به هومن تیر اندازی کرد خیلی تعجب کرد که چه جور با حضور مامورا اومدن تو خونه که گفت رسیدگی میکنه... بعدم من همه چیز از نحوه آشناییم با هومن از دزدا و حتی چقدر می خوابیدم و بیدار نمیشدم واسش گقتم.

    اسکندری: این آلبوم رو بگیر نگاه کن...

    من: حرفش رو قطع کردم و گفتم تو این موقعیت به نظرتون من حوصله آلبوم نگاه کردن دارم/؟؟؟

    اسکندری: خانم شما نمی هوایید اجازه بدید من حرف بزنم:؟

    من: بگید...

    اسکندری: عکس تمام دزدا قاتلا و خلافکاراست ببینید اون تو اینه نیست...؟

    من: یکم خجالت کشیدم آخه دختر ببین چه جوری رفتار می کنیی الان می گه کم عقله ... بدون حرفی آلبوو رو نگاه کردم... نیم ساعنی بود داشتم دقیق قیافه ها رو تجزیه و تحلیل میکردم به آخرش رسیده بودم داشتم نا امید میشدم که دیدمش خودش بو خود خودش... صداش کردم اومد نشونش دادم...

    اسکندری: کارت خوب بود و امید وارم دیر نشده باشه مرسی.خداحافظ.

    و رفتن...

    نیم ساعت بعد بود که عزرا و بچه ها اومدن من هنوز رو مبل لم داده بودم بلاخره درست با عزرا سلام و احوال پرسی کردم و ازش بابت مراقبت از بچه ها تشکر کردم. اونم گفت وظیفمه و منم آلاله رو بغل کردم و با آریا که با دستای کوچیکش شلوارم رو گرفته بود رفتیم بالا تو اتاقم با بچه ها نشستم رو تخت با آریا گفتم مامانم ماشالله مردی شدی پاشو از اتاقت لباس خونت رو بیار عوض کن عزیزم بلند شو مرد مامان با یه غرور خاصی گفت چشم مامانی و رفت تو اتاقش به قد وبالاش نگاه کردم تو دلم گفتم بچم داره می ره تو 4 سال هنوز یه تولد براش نگرفتم من و ببخش استاد اگه مادر خوبی نبودم اما من همه تلاشم رو کردم بی تجربگی بود امیدوارم من رو ببخشی...

    آریا اومد لباسش رو عوض کرد . اومد رو تختم که کنار من و آلاله بخوابه من بلند شده آلاله هم بغلم بود کنار بلوزم رو گرفت گفت مامانی چرا هی میری من و دوست نداری ؟ من بدم؟ دیگه بازی نمی کنم دستش رو از لباسم کندم گفتم پسرم صبر کن الان میام آلاله رو گذاشتم تو تخت مخصوصش و برگشتم تو تختم دراز کشیدم آریا رو خابوندم رو دستم که سالمه نگاش کردم چشاش غو داش و صداشم بغض دار بود گفت دلم برای بابام تنگ شده... گفتم عزیزم بابا رفت پیش خدا گفت وقتی تو هم یه روز میری پیشش منم می رم گلم رفتن پیش خدا حقه در ضمن من عاشق تو و خواهرت هستم دیگه نبینم بگی دوست ندارما الانم اگه اومدی پیشم بلند شدم گفتم خواهرت رو بزارم سر جاش که یکم با پسرم تنها باشیم عسلم همین... رنگ چشماش از غم به شادی نشست نگاش پر از امید بئد دست کوچولوش رو گذاشت رو صورتم و گفت مامانی دیگه مسافرت نریا کلی دلم واست کوچولو شده بود.

    من: کوچولو نه مامانم بگو دلم واست تنگ شده بود

    آریا: ای حدا بلاخره من چی بگم راحیل به من گفت باید بگیم کوچولو شده بود نه تنگ...

    من: آریا جان مامانم حدا نه خدا. حرف من درسته راحیل داشت شوخی میکرد. بعدم مو هاش رو نوازش کردم که کم کم خوابش برو منم خوابم برد تا که عزرا بیدارم کرد تا قرصام رو بخورم با بیدار شدن من آریا و آلاله هم بیدار شدن انگار منتظر بودن از صبح چیزی نخورده بودم صد در صد عزرا و بچه ها خونه سحر چیزی خوردن اما از اون موقع باید گشنه باشن دست و صورت آریا رو شستم گفتم برو به عزرا بگو یه چیز آماده کنه خودتم کمکش کن میز رو بچینه تا ن بیام یه کم با تردید نگام کرد فکر کرد می خوام برم گفتم برو دیگه مامانم حرف گوش کن باش...

    آریا: چشم مامانی. با سرعت رفت از در بیرون .

    سینم رو گذاشتم تو دهن آلاله که داشت گریه می کرد همین که سینم رفت تو دهنش ساکت شد شروع کرد به مک زدن . واقعا عجیبه چطور سینههای دخترونه سایز 70 من تبدیل شد به 75 اینهمه شیر دار شد چه مریضیه جالبی... چرا می گن سینه شیر دار زشت میشه و میفته و اینا... سینه های من از روز اولم قشنکتر شده واسه خودم که هوس انگیزن

    وجدان: ای بی حیا...

    من: شروع نکنا

    وجدان: خوب بابا اومدم عرض ادبی کرده باشم نگی فراموشت کردم خداحافظ شما ...

    با یه لبخند آلاله رو که دیگه معلوم بود سیر شده گذاشتم تو تختش صدای آریا میومد که صدام می کرد. تا دم در رفتم یه لحظه ترس برم داشت گفتم نکنه یکی بیاد دخترم رو ببره برگشتم سمت پنجره احساس کردم یه سر به سرعت رفت کنار انقدر ترسیدم که جرعت نکردم برم جلوتر مطمئن شم چون هر کی بود زیر پاش خالی بود رسیده بود طبقه بالا اگه می فهمید من حضورش رو احساس کردم جسارتش بیشتر میشد و این اصلا خوب نیست فوری آلاله رو بغل کردم دوییدم سمت بیرو با این کارم هم آلاله با ترس بیدار شد هم دستم و هم دلم درد وحشتناکی گرفتن اما دلم کمتر...

    به نگهبانا و ماورا گفتم تموم خون از داخل و بیرون و حیاط واستخر گشتن اما چیزی نبود فهمیدم به خاطر ترس خیالاتی شدم با این حال از نگهبانام خواستم یکیشون بره قفل ساز بیاره و بهش بگو از امن ترین و بهتری قفلاش برای در ورودی و در اصلی بیاره و همه رو عوض کنه و گفتم بعد از قفل سازم کسی رو بیاره واسه تمام پنجره های خونه حتی آشپزخونه هم حفاظ بزارن و حفاظای دور دیوار باغ رو هم بلند تر و تیز ترشون کنن بعدم رفتم که به کارایی که گفتم برسن... منم با بچه نشستیم پایین آلاله رو همون مبل درازش کرد که منو آریا باهاش بازی کنیم که یهو با زور خودش رو بر عکس کرد وبه سمت من با کلی زور یکمی چهر دست و پا اومد بعد که خوابید داشت سینه خیز میومد که گفت ماما...

    از خوشحالی گریه کردم و بغلش کردم گفتم ماما به فدات عسلم چه زود راه افتادی به 4 دست و پا حرف زدنت مبارک عزیزم بعد از کلی کشمکش خوشحالم کدی عسلم بعدم بوسیدمش انگار فهمید چی می گم چون داشت می خندید نگاه کردم دیدم آریا داره با حسرت نگاه می کنه فهمیدم ای دل غافل آقا حسودی میکنن با اینکه سنگین بود ویکم درد میومد سراغم اما بغلش کردم و نشوندم رو پام آلاله رو هم جوری که مطمئن بودم نمی افته گذاشتمش رو مبل یکم بوسش کردم و گفتم نگاه نکنی زیاد جلو خواهرت سمتت نمیام آخه حسودی میکنه باشه مامانم ؟ ناراحت نشیا... می ترسم بفهمه من تورم بیشتر دوست دارم

    آریه: یعنی من رو بیشتر دوست داری:

    من: آره اما قول بده نگی بهشا.... اگه بوسشم می کنم ناراحت نشو واسه اینکه اونم گناه داره اونم دوسش دارم اما تورو بیشتر

    آریا: باشه مامانی

    بعدم از بغلم پرید پایین و رفت که پسر شجاع رو بزاره...

    الان یه ماه از مرگ بهترین مرد دنیا می گذره یه ماه از مرگ تنها مرد زندگیم... منم 2 باری رفتم سر خاکش همین امازاده محمد خاکش کردن... از اونجایی هم که کسی رو نداره تمام مالو ثروتش که خیلی هم نمیشد رفت واسه دولت آخه هیچ وصیتیی هم نداشت... قاتلش رو نگرفتن فقط یه نشونه هایی ازش پیدا میشه که نشون می ده هنوز تو ایرانه... اسکندری رو دیگه به جز دو سه بار بعد از اون ملاقات ندیدم یه بارم تو دادگاه دیدمش که با سر سلام کردیم... خیلی می ترسم واسه همین شبا جا میندازم تو پذیرایی عزرا عم میاد پیش ما می خوابه هر چند هنوز چند تا مامور مراقب خونه هستن...

    همه کارام خوب پیش میره با اون پول دیگه جایی رو نخریدم تو بانک و هر وقت نیاز باشه ازش بر میدارم برای کارای جاده طبق گفته های زادمهر تا آواخر زمستان کاراش تموم میشه فکر کنم افتتتاحیه و جشنش رو بزارم واسه 10 فروردین...

    کارم رو یه هفته ای میشه که تو دادگستری شروع کردم از اونجا که شانس من با بدبختی پیوند خورده باید از یه قاتل دفاع کنم البته خودش میگه همش دروغه تو این 1 هفته 2 بار دیدمش طبق تعریفاش میگه رفتم شرکت دیدم منشیم افتاده رو زمین و از سرش خون میاد بعدم دیگه هیچچی نفهمیدم... ادعا داره کسی بی هوشش کرده اما هیچ اثری از مواد بی هوشی یا ضربه به سر و اینا نیست و تو حرفاش یه چیزایی می گه که معلومه از دهنش پریده و اینا کامل مشخص میکنه قاتله اینجور که از دهنش پزیده با منشیش عاشق و معشوق بودن ... حالا باید برم شرکت تحقیق... کار آگاهم شدم... اصلا از پرونده کیفری خوشم نمیاد حقوقی رو ترجیح میدم... کیفری یا به جایی نمیرسه یا با صلح طرفین به پایان میرسه... پرونده اینم آخرش اینه که یا ثابت میشه بی گناهه که احتمالش 2 درصد یا میگن قاتل شناخته شد و میره واسه اعدام یا خانواده دختر رضایت میدن...میبینی خوبه گفتم نمی خوام وکیل مردا بشما اولین موکلم مرد از آب در اومد چه کار کنم دیگه این دو سال کارآموزی باید هر پرونده ای رو قبول کنم. تو دفتر زادمهر یه اتاق اضافه بود که اون رو واسه من درست کردیم منم یه میز چند تا صندلی واسه موکلا و کسایی که برای مشاوره حقوقی میان و یه کتابخونه تو اتاقم گذاشتم و تمام کتابایی که مردم به قانون هست رو توش چیدم...تابلو قسم نامم هم به همراه تمام مدارکم بالاسرم زدم به دیوار...

    تو ای یه ماه کلاسای رانندگیمم رفتم آئین نامه رو قبول شدم فردا امتحان تو شهری دارم البته بگم که قبول کردن به خاطر کارام فشرده تر برم...

    عزرا میره مدرسه دوستای همسن خودش پیدا کرده ازم خواست که یه روز دوستاش رو دعوت کنه منم قبول کردم اما به شرطی که دیگه به کسی نگه خدمتکار این خونست و به همه بگه عمه منه و دوستاش که اومدن همه کارا به عهده من باشه... اونم با کلی شادی قبول کرد خوب کی بدش می یاد...

    بخیه شکمم رو کشیدم... دستمم بهتره چند روز دیگه هم اون رو می کشم...

    آخر هفته میشه 10 آبان یعنی روز تولد آریا گله می خوام واسش جشن تولد بگیرم اما نه تو خونه تو مهدشون چون تولدش تو خونه خلوت میشه از سخرم دعوت کردم که با دختر کوچولوش بیاد با مهدم صحبت کردم و خرید تولد از جمله کیک به عهده خودشونه و پول لازم رو در اختیارشون گذاشتم آریا رو این چند روز نمی برم مهد و از خانم سالمی (مدیر مهد) خواستم که به همه مادرا بگن که روز جمعه که هد تعطیله رو واسه جشن انتخاب کردیم...

    واسه آلاله هم تولد میگیرم اما نه الان تیر میره تو 2 سالگی... آلاله هم که یاد گرفته بی هیچ مشکلی چهار دست و پا راه بره و همش دستش به جاهای محکمه انگار می خواد بلند شه وایسه قربونش برم خودمم گاهی وقتا تاتیش میکنم... اینم از گزارشای این یک ماه.

    .

    اینم از امتحان تو شهری هورا بهم گفت برو پایین قبولی اما خدایی باید بگما زادمهرم خیلی کمکم کرد تا رانندگی یاد بگیرم . جای استاد رو واسم پر کرده. اما خوب با اینکه هیچ قرار دادی با من نمیبنده اما از اونجایی که من قیمت همه چی دستمه و همیشه یه پولی تو پاکت می زارم و می زارم رو میزش... یه کم که راه بیفتم دیگه دنبال مه کارام خودم میرم... فعلا سرم خیلی شلوغه... حالا دیگه باید فکر ماشینم باشم. یه جعبه شیرینی خریدم و رفتم دفتر زادمهر واسه خبر قبولیم و تشکر کردن... و صحبت واسه خرید ناشین

    .

    .

    .

    امروز 5 شنبست سحر لطف کرد و اومد خونمون بچه ها رو نگه داره منم با عزرا اومدم که هم واسه خودمون لباس بخریم هم کادو... و یه دوربین که حداقل فردا چند تا عکس و فیلم بگیریم که بعد ها بزرگ شد ببینه...

    ....

    .

    .

    .

    تولد به بهترین نحو برگزار شد تاکسی گرفتیم برمی گریم خونه ... سحر و آقای زادمهرم شب خونه ما می خوابن آخه آقای زادمهر باید دو روز بره شمال خواست سحر بیاد پیش من منم که از خدا خواسته...

    ...

    امرووز شنبست دادگاه این پسره که راجع بهش بهتون گفتم تونستم با قاضی حرف بزنم و احتمالات خودم رو بهش بگم گفتم نمی تونم وکیل کسی باشم که 99 درصد احتمال قاتل بودنش هست اصلا هم مهم نیست که واسم بد بشه و قاضی از وجدان خوبی که دارم گفت و گفت که اشکالی نداره منم امروز رای نهائی رو اعلام می کنم... الانم تو جلسه حضور پیدا نمی کنم.

    دارم میرم دفتر با یکی تز موکلام قرار ملاقات دارم... خوبه منشی زنگ زد گفت با خانم ادیب قرار ملاقات دارین والا پاک یادم رفته بود البته اینم بگما ما اکثرا قرار ملاقاتامون واسه غروبه اما چون بعضیا شرایط ندارن و از این جور چیزا بعضی صبح ها هم می ریم...

    ...

    این پرونده خیلی راحته خانم ادیب از همسرشون طلاق می خواد مهریشم می خواد شوهرش دست وبزن داره طول درمان و مدارکم از پزشکی قانونی هم داره و این که برگه عدم بارداری هم داره بدبخت انقدر سختی کشیده همه کارارو کرده فقط واسه در خواست نوشتنا و مشاوره اومده پیش من از نفقشم که تو این 3 سال بهش نداده و همیشه خودش برای خرج زندگی کار می کرده هم گذشته اما من ازش خواستم روز دادگاه عنوان کنه...خدا رو شکر بچه هم ندارن قرار دادم بستیم قرار شد یه دادخواست بنویسم و خودش بیاد ببره آخه نمی خواد کسی بفهمه وکیل داره و با کمک وکیل کار ها رو پیش میبره... فقط یادم رفت بپرسم شغل خوانده چیه...

    ...

    خوب امروز که دیگه نمی رم دنبال آریا مهد کودک آخه سحر خونه ما هستش و آریا رو می زارم خونه که با راحیل بازی کنن... فقط باید برم بخیه دستم رو بکشم و یکم لباس واسه این دو تا وروجکم بخرم که ماشاالله هزار ماشالله رشدشون ساعتی شده تند تند لباساشون کوچیکشون میشه...

    خریدم تموم شد دارم می رم خونه یه لباس گوگولی هم واسه راحیل خریدم...رسیدم خون نزدیکای در اصلی بودم که عشقعلی بهم گفت مهمون دارم مثل اینکه اسکندری اومده... منم یکم جدی شدم رفتم داخل خریدارو دادم به عزرا و خواستم که بزارشون یه گوشه تا اسکندری رفت به سحر نشون بدم رفتم تو پذیرایی داشت شربتش رو می خورد صدام رو صاف کردم گفتم:

    من: سلام... ایشاالله که خبرای خوش دارین... خوب هستین؟ خوش اومدین...

    اسکندری: سلام... ممنون ... بله خبرم خوشه خوشه. بفرمایید...

    من: من گوش میدم آقای اسکندری

    اسکندری: بله خوب حسین تک گوش رو گرفتن خواستم بگم هفته آینده دادگاهشه...خواستن احضاریه بفرستن اما من خودم احضاریه رو آوردم میدونم آدماش این دور و اطرافن شما هم خیلی مواظب باشید من براتون راننده هم می فرستم... حضور شما الزامیه و اینکه مامورای بیشتری رو براتون می زاریم امکان داره این دور و ور باشن و نزارن شما به دادگاه برسین ما شما رو به عنوان شاهد برای اثبات همه گفته هامون نیاز داریم...

    من: با پوز خند شبیه به مسخره پرسیدم حسین تک گوش همون قاتل هومن دیگه؟

    یه نگاه معنی دار بهم کرد انگار به جای هومن یه فحش بد دادم...

    اسکندری: خوبه قبلا آشنایی نداشتین و آشناییتون یه هفته ای بوده لطف کنید تو دادگاه از صمیمیت و اینا حرف نزنید و اگه گفته هایی مربوط به ایشون داشتین از فامیلشون استفاده کنید. بله حسین تک گوش همون قاتله هومن هستش و تک گوش بهش میگن چون معلوم نی کی یکی از گوشاش رو بریده... راستی تمامی اونایی که ائنشب بی هوش بودن به دلیل جرمایه دیگه ای که داشتن اعدام شدن چز دو نفر که حبس ابد بهشون خورده. البته داداش آقای دکتر(همون هومن) هم دادگاهش با حسین تک گوشه چون تمامی خلافاشون با هم بوده و به اندازه هم خلاف داشتن و شما شاکی خصوصی جفتشون هستید...

    من: یکم بهم بر خورد چه پرورواها عصا قورت داده داره از من ایراد می گیره اه اه اه.

    به خودم مسلط شدم گفتم من هفته دیگه دادگاهم بابت راننده هم ممنون این هفته هم بچه ها رو کلا بیرون نمی برم...

    بعدم پا شد و با کلی سفارش دیگه و خداحافظی کرد منم بعد از خداحافظی رفتم لباسام رو در آوردم و برگشتم پایین واسه سحر وعزرا هم ماجرا رو گفتم لباسا رو که تازه خریدم رو نشون دادم و هدیه راحیلم دادم... بعدم رفتم بالا لباسا رو جابه جا کردم و به آلاله شیر دادم و آریا رو بیدار کردم تا یه چیز بخوریم... در حین همه اینکارا به فکر هومن بودم که چطور به خاطر من جوون مرگ شد و چه قدر زود عاشقش شدم عشق من ناکام موند عشق من یه هفته ای به پایان رسید نمی زارم قاتلاش قسر در برن حتما اعدام میشن... مطمئنم...

    امروز روز دادگاهه با زادمهر میرم اما خودم حرف میزنم. زادمهر تا اسم وکیلشون رو شنید گفت:

    زادمهر: آدم کار کشته ایه بیشتر کیفری ها رو قبول می کنه مراقب حف زدنت باش تردیدم نکن.هر چند اگه قسرم در برن به خاطر کارایی که تا حاحالا کردن و آدم ربایی تا آخر عمر زندانن آدمم کشتن اما تا حالا کشی نتونسته ثابت کنه تو ام تنها کسی هستی که آدم کشتن یکیشون رو دیدی واسه همین انقدر مامور مراقبت بودن...

    با اشاره اشکندری رفتیم تو... بعد اینکه اظهرات اونارو شنیدیم که جفتشم خیلی قشنگ و بی استرس بود من احضار شدم تمام دستام یخ کرده تو دلم گفتم من وکیل مملکتم نباید کم بیارم رفتم تو جایگاه بعد از قسم خوردن و سوگند یاد کردن سوالا شروع شد خوشبختانه خودمم وکیلم فنش رو میدنستم یه سوال رو چند جور می پیچوند هر دفعه چند تا توضیح دیگه اضافش میشد اما من گیج نشدم و حرفارم بدون تغییر می گفتم معلوم بود از من حرصش گرفته وقتی گفت دیگه سوالی ندارم اومدم سر جام بشینم اسکندری با لبخند بهم فهموند همه چی عالی بوده از تعجب شاخ دراوردم اسکندری و لبخند؟؟!!!!!! وقتی نشستن زادمهر گفت بهت تبریک می گم عالی بود...

    در کمال تعجب وقتی می خواست حکم ها اعلام شه اسکندری بلند شد و خواستار صحبت شد...

    بعد از گرفتن اجازه گفت : من از دادگاه و جناب قاضی در خواست دارم تا اجازه بدهند شاهد دیگری در خصوص یکی از قتل های جناب آقای هادی یَرَهانی بیاورم ... قاضی گفت اما شما در این مورد دادخواستی نداده بودید... بله جناب قاضی راستش رو بخواهید به دلیل مراقبت بیشتر مجبور بودم تا امروز اسمی نیارم با حالا اجازه می فرمایید:

    قاضی: اجازه حضور دارن...

    وکیل گفت نه ای نمیشه اعتراض دارم

    قاضی: لطفا نظم دادگاه رو رعایت کنید اعتراض وارد نیست

    در دادگاه باز شد یه مرد حدودا 45 ساله وارد شد... اومد تو جایگاه قرار گرفت اسکندری بهش گفت که می خوام هرچی دیدی بگب:

    اون مردم شروع کرد از قتلی که از بالا پشتبون خونشون شاهد بوده و دیده به زن تجاوز شده مرد رو نگه داشتن و دهنش رو گرفته بودن و داشتن به زنش تجاوز می کردن بعدم جفتشون رو با تفنگایی که بی صدا بود کشتن... و دقیقا از قیافه ها هم فیل گرفته هم عکس داره قضیه مال 3 ماه پیش یعنی قبل از جریان دزدیه من که دقیقا دو روز بعد از دزدیه من می ره پیش پلیس برای گزارش که پلیس ازش مدارک رو میگیرن و می گن دست نگهداره قراره به تازگی بگیرنش تو اون دادگاه این پروندرم رو میکنن اما خوب دیر تر از حد انتظار همه گیر میفتن و طول میکشه.......شاهد خیلی قشنگ توضیح داد و گفت که اگر چیزیش بشه هیچ دشمنی نداره و همش کار این آقایون یا افرادش بوده...

    قاضی بعد از گرفتن مدارک یک ساعت تنفس اعلام کرد.

    که اسکندری گفت:

    برای تجزیه و تحلیل فیلم و اینکه ببینن تقلبی نباشه اما من همه چی رو چک کردم و حتی مهر کارشناسارم برای تایید واقعی بودن این فیلم دارم...

    ....

    یه ساعت گذشت و ما رفتیم نشستیم خلاصه بهتون بگم که جفتشون قراره اعدامبشن و من خیلی خوشحالم با اسکندری اومدیم دم در وای خدای من اون اینجا چکار می کنه خودشه ...

    برگشتم سمت اسکندری گفتم شما مگه نگفتین همه رو گرفتین مگه نگفتین همه بیهوش بودن ؟

    اسکندری: بله چطور مگه؟

    من: سرتون رو نچر خونید دورو بر رو نگاه کنید حالتتون رو هم عوض نکنید اما من یکیشون رو دارم میبینم سرم رو انداختم پایین و گفتم همون که می خواسن بهم تجاوز کنه...

    اسکندری : چی؟

    من: تعجب داره؟ ین اون همه مرد کثیف اگه هومن نبود چیزی واسم نمونده بود...

    نمی دونم این چرا اسم هومن رو میشنوه اخماش میره تو هم انگار حساسیت داره به اسم هومن ای بابا بدبختی نیست...

    اسکندری : حالا کجاست؟

    من: اونور خیابون به درخت تکیه داده زادمهر از پارکینگ اومد بیرون و اشاره کرد سوار شیم...

    اسکندری الان که برمیگردیم سمت در نگاه نکن به اونور یعنی ندیدیش منم یه نگاه سر سری می ندازم با تکون دادن سر بهش فهموندم که فهمیدم نشستیم تو ماشین گفت همون که پیراهن آبی پوشیده بود و هیکلش زشت بود؟

    من:آره

    اسکندری: دنبال توان و بعدم یه نفس صدا دار کشید...

    زادمهر : از چی حرف میرنید؟

    من: یکی از اونا که دزدیدنم هنوز آزاده... بعد رو به اسکندری راستی چرا نگرفتینش؟

    اسکندری: کسای دیگه ای هم هستن همه با هم اینجوری هر روز یکی میاد سراغتون باید نسلشون منقرض شه...

    زادمهر الان باید چکار کنیم.

    اسکندری : فعلا بریم خونه خانم تا من یه فکری بکنم باید یه تماسم بگیرم رفتیم تو خونه تماس گرفت و همه چیز رو گفت و در خواسن مامور بیشتری کرد و بعد از اینکه قطع کرد گفت اگه اشکال نداره من اینجا میمونم ؟

    من: از ته دل خوشحال شدم چون واقعا میترسیدم. گفتم نه اشکالی نداره و بعدم رفتیم واسه ناهار سر میز گفت:

    اسکندری: اونا شما رو میخوان و به مقصودشونم میرسن میدونم که میبرنتون...

    من: همچین این رو گفت لقمه تو گلوم گیر کرد...

    بعد از کلی آب خودن گفتم: شما چی می گید از کجا میدونید؟

    اسکندری: از بازجویی ها فهمیدیم از حسین که می گفت اونا قراره اون پول رو بدن به یه عرب از قضا اون عرب قبل از زندانی شدن حسین تو رو دم در دیده یعنی از تعریفایی که از فرارت و اینا شنیده و اینکه ورود به خونت راحته اما اومده دیده نمی ش وارد شد اون عرب اون باغ رو می خواسته هنوزم هدفش اون باغه یعنی تا قبل از دیدنت اون باغ هدفش بود اما حالا اون شما رو می خواد به جای اون باغ و اون 500 میلیون شما رومی خواد اینا رو حسین از رو لجبازی چون کمکش نکردن گفت همین الان از تلفن بهم خبر دادن داشتم می گفتم اومده بود که وارد خونه بشه و با شما راجع به باغ جاده که مثل اینکه یادگار خانم ایرانیش هست حرف بزنه که خودتون رو میبینه و ازشون جای همه در خواستاش شما رو می خواد وقتی شنیده حسین گیر افتاد از بقیه کسایی که 2 نفر بودن و چند نفر خلافکار حرفه ای تو ارومیه که ما سالهاست فکر می کردیم مردن و حسین تازه گفت که زنده ان کمک خواستن.... حالا هم فرستادن تو ارومیه دنبال اونا که بعید میدونم گیرشون بیارن...

    .

    .

    .

    از اون روز که اسکندر گفت هدف اونا منم همه جا باهامه شده راننده شخصیم البته چون مامور و مسئول این پروندست راحت کارا رو انجام میده و کسی ازش ایرادی نمی گیره... با اینکه خیالم از همه چی و امن و امان بودن خونه راحته اما باز از سحر خواستم اگه بلایی سرم اومد مراقب بچه هام باشه سحرم دلداریم می داد که چیزی نمیشه و اینجور چیزا...

    امروز اومدم دفتر اون خانم تونسته بود بعد از 2 جلسه رفت و آمد طلاقش رو بگیره ااومد باقیمونده حق الوکاله که نصفش میمونه بعد از موفقیت انجام کار بده و بعد تشکر از دادخواستام و پارتی هایی که تونستن مخفیانه واسش جور کنم رفت من اهل پارتی نیستما فکر نکنید بد جنسم اما خوب به خاطر اینکه میدونم دختر مردم واقعا بدبخته این کار رو کردم... اسکندری ازم خواست فعلا تا تموم شدن این ماجرای دزد و پلیس بازی پرونده ای قبول نکنم منم به خاطر اینکه بیشتر پیش بچه ها باشم مخصوصا حالا که از خونه بیرونمنمیرن مخصوصا آریا حوصلشون سر میره پیششون برم بهتره آریا حسابس با اسکندری جوره بهش میگه سرهونگ هرچیم میگم سرهنگ اشتباه نگو باز میگه سرهونگ... کارام تو دفتر تموم شد با هم میرتیم پایین ما طبقه سوم دفترمونه ... طبقه دوم بودیم اسکندری جلو میرفت منم پشتش یه مردی از جلومون رد شد قیافش خوشایند نبود. اسکندری یه مکث کرد و به بالا رفتنش نگاه کرد و بعد ادامه دادیم و رفتیم پایین رسیدیم دیدیم نگهبان تو دفترش نیست رفتیم جلو تر دیدیم افتاده از سرش خون میاد خواستم برم جلو که اسکندری گفت بدم بریم اطلاع میدم ببرنش دست من رو گرفته بود و تو خیابون دنبال خودش می کشوند دم در ماشین رسیدیم رفت سمت خودش که در رو باز کنه نشست در رو باز کرد که بشینم یکی دست گذاشت رو دهنم اون اومد بیاد طرفم که یکی دست گذاشت رو دهن اون اسلحه اسکندری رو از پشتش درآورد و اون یکی هم با چاقویی که گذاشته بود رو گردنم از اسکندری خواست خفه خون بگیره ما رو بردن تو یه مینی بوس که خیلی کهنه بود بعد هر کدوممون رو بستن به یه صندلی و چشمامون رو پوشوندن فکر کنم نیم ساعتی بود که میرفتیم یهو ایستاد

    مارو از صندلی جدا کردن دستامون رو بستن و چشمامون رو باز کردن بردنمون که پیاده شیم انگار چقدر خطرناکیم 15 نفر اینا میشدن رفتیم پاییین یه جا بودیم که همش باغ بود شاید تک و توک خونه پیدا میشد... صدای اسکندری رو شنیدم که گفت روستای گرمدره... یکی محکم زد پس کلش گفت اون دهنت رو ببند تا جمش نکردم از این حرکت خندم رفت آخه خیلی بی هوا و با حال زد همه متوجه خندم شدن و با تعجب نگام می کردن اونی که زده بود پس کله اسکندری گفت ا ما خنده تورم دیدیم یکی دیگه هم زد اما دیگه نخندیدم همون بود که می خواست بهم تجاوز کنه... بهش گفتم ایشششش زشت اومد سمتم دستشم رفت بالا که یکی گفت ایرج حواست هست؟ ایرج رو به ن گفت حیف که لازمت دارن یعنی گفتم بی لک و لوکت رو می خوان والا میدونستمچه جوری از حالا ازت پذیرایی کنم... ما رو بردن تو یه باغ که از در می رفتی تو کنر سمت چپ یه خونه بود که خیلی قدیمی بود . روبه رو یه جاده خاکی بود که از کناراش تا چشم کار میکرد درختای مختلف بود... اما همه چی نا مرتب بود معلوم بود که کسی به باغ و این درختا نمیرسه ما رو بردن تو خون قدیمیه نشوندنمون رو زمین و پاهامونم بستن... یکیشون رو به ما گفت بشینید تا اصل کاری بیاد دستر بده تو رو چه جوری واسه آخر هفته آماده کنیم آخه اونجور طبق خواسته های اون آقا یه هفته ای کار داری تا اون شکلی شی والا انقدرام زود نمی آوردیمت که این سر خرم همرات باشه بزار خودشون بیان حساب این سر خرم که مثل مهمون ناخونده همه جا با دماغ می یاد وسط رو میرسیم...

    من: مواظب دهنت باش می دونم که بهم نیاز دارین یه کار نکن که از زندگی پشیمونت کنم...

    اومد سمتم از مو گرفت بلندم کرد احساس کردم موهام داره دونه دونه جدا میشه آخه تا داشتیم میومدیم شالم وافتاد کریپسمم شکست...

    دزد: بلبل زبونم که هستی فکر نکنم کسی با کارایی که من میکنم کسی چیزی نمی فهمه یه بار دیگه زبونت دراد من می دونم و تو فهمیدی؟

    بعد دکمه مانتومرو باز کرد چون دستام بسته بود مانتوم رو با چاغو تیکه تیکه کرد و بعد دراورد... هر چی جیغ و داد میکردم فایده نداشت اسکندری هم چند تا فحش بهش داد من رو پرت کرد رو زمین رفت دهن اون رو نمیدونم پارچه بود جوراب بود چی بود با اون بست... دوباره اومد سمت من منم که عادت ندارم زیر مانتو چیزی بپوشم لباس زیرمم رنگش مشکی بود بلندم کرد رو به اسکندری گفت حالا ببین اونم داشت نگاه میکرد از تو چشاش آتیش خشم معلوم بود سعی میکرد دستاش رو باز کنه نمی تونست دزده دستش رو کشید رو گردنم و اومد پایین منم داشتم گریه می کردم و فحشش میدادم گفت رنگ مشکی خیلی به پوست برفیت میاد و کم کم امد پایین دستش رو یه جور که قلقلکم میومد می کشید رو قسمتای سینم که بالای سوتین می مونه یهو کسی در رو باز کرد و صداش کرد من رو پرت کرد رو زمین و یه پتو انداخت روم و رفت منم سرم رو گذاشتم رو زمین اسکندری اوهوم اوهم می کرد انگار کارم داشت سرم رو بالا کرد دیدم صورتش پریدست احساس کردم داره نفس کم میاره اگه بلند میشدم پتو از سرم میفتاد اما اون که چند لحظه پیش داشت من رو برانداز میکرد اشکال نداره به زور نشستم و خودم رو کشون کشون رسوندم بهش رو زانو با کلی سختی نشستم و دهنم که از بود برم سمت دهنش با دندونام پارچه رو که گرش رو دهنش بود رو باز کردم ...

    اسکندری: مرسی داشتم خفه میشدم متاسفم نشد کاری کنم...

    من: خواهش میکنم ... هنوز روبه رو هم بودیم اومد برگردم نمی دونم چه جوری تعادلم رو از دست دادم و افتادم روش که باعث شد اون بیفته اون خوابیدم منم افتادم روش حالا دیدنی بودیم من سعی داشتم خودم رو بلند کنم هرچی تقلا میکردم بیشتر خودم رو میمالیدم بهش نفسش رو صدا دار داد بیرون یهو خودش رو کج کرد گفت از دست تو دست و پا چلفتی من داشتم از خجالت آب میشده خودم رو کشو کشون بردم سمت دیوار نتونستم پتو رو بندازم روم تکیه دادم به دیوار سرم رو گذاشتم رو پاها... در باز شد اما من سرم رو بالا نکردم دو نفر ئاشتن باهم حرف میزدن یکیشون که صداش خیلی برام آشنا بود گفت این چرا لخته اون یکی گفت می خواستم ادبش کنم قربان ... خدایا این صدا خیلی آشتاست این کیه سرم رو بالا کردم دیدم رفتن بالا سر اسکندری با مو بلندش کرد نشوندش...

    وای من چی میبینم خدایا اینکه مرده بود.. آروم زمزمه کردم... ایشا... برادرم...

    یهو سرش رو برگردوند سمتم... اونم خشکش زده بود... اومد جلوم نشست چقدر کثیف شده بود کثیف تر از اون موقع ... یه نگاه به بدن لختم و سر تا پام انداخت گفت:

    ایشا(برادرم): نه از اون موقع خوشگل تر و خواستنی تر شدی خوبه از دست ثاقب فرار کردی والا الان معلوم نبود این عربه چی ازم می خواست و چه کار می خواست بکنه...یه تف انداختم تو صورتش و گفتم:




    برچسب ها : دانلود رمان سرنوشت و جریان زندگی من .رمان جدید.رمان. , رمان غمگین.رمان عاشقانه.رمان کم یاب. ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    مطالب مرتبط
    ”نظرات شما برای این مطلب،مطمئن باشید ما برای نظرات شما احترام خاصی قائلیم”

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    
    اطلاعات
    • آمار کاربران
    • افراد آنلاین : 26
    • اعضای آنلاین : 0
    • تعداد اعضا : 38

    • عضو شوید
    • ارسال کلمه عبور




    • آمار مطالب
      کل مطالب : 9446
      کل نظرات : 1728

    • آمار بازدید
    • بازدید امروز : 21,512 نفر
    • باردید دیروز : 25,456 نفر
    • بازدید هفته : 122,981 نفر
    • بازدید ماه : 286,205 نفر
    • بازدید سال : 1,817,748 نفر
    • بازدید کلی : 11,841,323 نفر
    • ورودی امروز گوگل : 103 نفر
    • ورودی گوگل دیروز : 139 نفر

    آرشیو
    ایدی تلگرام جهت تماس با مدیر سایت masoud447@