close
تبلیغات در اینترنت
X بستن تبليغات
Code Center
پرستش.رمان پرستش,دانلود رمان پرستش,داستان پرستش,رمان عاشقانه پرستش,

  • موضوعات
    خبرنامه
      براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    مطالب تصادفی
    پیوندهای روزانه
    درباره : رمان عاشقانه ,
    بازدید : 281 ♥ تاریخ : پنجشنبه 17 مهر 1393 زمان : 23:0 ♥

    ثمین_حالا مگه سیاوش از تو پول خواست..انقد به خودت سخت نگیر..
    چشم از درختای بلند پاییزی گرفتم و گفتم_اولا که اقا سیاوش به من لطف کرد و من هیچ رقمه نمیتونم محبتش و جبران کنم..خیلی هم ازش ممنونم..ولی نمیتونم زیر دین کسی باشم..من باید یه کاری بکنم..هرچند اگه من سر یه شغلی هم برم فوق فوقش بگو خیلی بهم بدن ماهی چهار صد..بعد من چند سال هر ماه بلند شم این چهار صدتومن بگیرم دستم برم بذارم جلو پای اقا داداشت..؟بهم نمیخنده....................................................

    ثمین_به نظر من که الکی داری حرص میخوری..نمیگم نده..دوست داری بدی..باشه حرفی نیست..ولی خودت و تو دردسر ننداز..بذار سر یه فرصت مناسب یه شغل خوب و بی خطر پیدا کن..
    یه اه عمیق کشیدم و گفتم_نمیدونم..دو روز تموم نیازمندیای روزنامه ها رو گشتم..ولی نبود..هیچ کاری که بدرد من بخوره نبود..
    ثمین_بی خیال..راستی ستایش چرا نیومد؟
    _کلاس جبرانی داشتن..تو چه خبر..راستی به داداشت بگو فردا میخوایم بریم خونشون..واسه تشکر..با مامان و ستایش..ببین کی میاد خونه ما هم همون موقع بریم..فقط ادرس و برام اس کن..خودتم بیا..
    ثمین_سیاوش نه به بعد خونه است..منم که همیشه خونه سیاوش تلپم..
    خندیدم و خیره شدم به چهره معصوم ثمین و گفتم_چادر خیلی بهت میاد..صورتت عین قرص ماه میشه..
    لبخند زد و گفت_ما خانواده خیلی مذهبی هستیم..بابای خدابیامرزم خیلی خیلی مرد مومن و با خدایی بود..نورانی بود صورتش..دست بخیر بود..مامانم هم زن محجبه و خوبیه..ولی میدونی..بابام همه کاراش از ترس خدا بود و مامانم همه کاراش از ترس حرفای مردم..سیاوشم ضربه خورده کارای مامانه..
    خیلی دوست داشتم بفهمم مشکل سیاوش با مامانش چیه؟
    ثمین یه چند لحظه سکوت کرد و گفت_سروش ولی با اخلاق مامان کنار اومده..چون هم خودش هم زنش همین جورین..همه چیو تو ظاهر میبینن..مسلمون بودنش فقط تو لباسا و حرف زدنشونه..ولی سیاوش نه..اگه اعتقادی داره از ته دله..ظاهر و باطنش یکیه..سیاوش برخلاف اینکه خیلی ادم معتقد و متعصبیه خیلی هم امروزیه و ذهنش بازه..البته توی بعضی موارد..پای ناموسش که بیاد وسط بد قاطی میکنه..اهل نماز و روزه است و در عین حال تیپش خیلی جوون پسند و شیک پوشه..قیافش غلط اندازه..چون خشک و خشنه..کسی باورش نمیشه همین پسر مغرور ده روزه محرمه و زنجیر زن امام حسینه و پای دیگای نذری امام حسین با جون و دل کار میکنه..سیاوش اهل ریا نیست..خالص.. ناب..پاکه..اگه میذاشتنش الان خیلی خوشبخت بود..
    دوست داشتم جملش و ادامه بده..ولی ثمین خیره به زمین شد..رفت تو فکر..
    دست گذاشتم رو دستش که خندید و گفت_بی خیال..بیا تو گوشیم یه سری عکس ریختم نشونت بدم..عکسای بهراد و بهار و علیه..نمیدونی پری بهراد واسم مثل سیاوش عزیزه..بهار هم خیلی دختر ملوسیه..
    ثمین منو مشغول عکسای خانوادگیشون کرد ولی نمیدونست ذهن من هنوز قاطی حرفای چند لحظه پیشش مونده..


    _ستایش..لباسام خوبه..؟
    ستایش_بترکی تو پری..اره خوبه..برای بار هزارم..عالیه..
    مانتو صورتی چرک و جین مشکی و شال مشکی..یه رژ لب صورتی مایع و ریمل حجم دهنده ای به مژه هام زدم..عطر خوشبویی به سر و لباسام زدم و کالج های مشکی جدیدم و پام کردم..یه بار دیگه جلو اینه قدی فلزی اتاق چپ و راست شدم و گفتم_چقد غر میزنی..لوس..
    ستایش_خب نمیذاری من اماده شم..ابجی جونم..بیا یه دونه از این خط چشم خوشگلات برام بکش...نوکرتم..
    یه نگاه بهش انداختم که یعنی بله که هستی..خر هم خودتی و همسر ایندت..
    دراز کشید رو زمین و منم تو سه سوت واسش خط چشم کشیدم مامان..کلا کار ارایش گریم خیلی خوب بود..نه کلاس رفته بودم نه ور دست بودم..یه بار یه سی دی اموزش کامل ارایشگری از یکی از دخترای همسایمون قرض گرفتم و نگاهش کردم..
    مامان و ستایش ارایشگاه نمیرفتن..همیشه من اصلاحشون میکردم و ابرو واسشون بر میداشتم..یه بارم موهای مامان و کوتاه کردم..خوب شده بود..
    مامان اومد تو اتاق و گفت_دخترا اماده اید..هشت و نیمه تا برسم نه و نیم شده ها..باید سر راه شیرینی هم بخریم..
    مامان مانتو بلند مجلسی مشکی پوشیده بود و یه روسری ساتن مشکی و با حاشیه های قرمز..مامان مانتویی بود ولی انقد سنگین و متین لباس میپوشید که از صد تا از این چادریا بهتر خودش و میپوشوند..
    ستایش_با ثمین هماهنگ کردی؟
    _اره..گفت داداشش تو راه..داره میره خونه..
    هر سه تامون اماده شدیم و زنگ زدیم به اژانس..ماشین اومد و مامان داشت در و قفل میکرد..دستگیره در و گرفتم که باز کنم نگاهم کشید به سر کوچه..مانی بود..با دیدن من قدماش اروم شد..نگاهش به سر تا پام کشیده شد..
    نگاهش میکردم..هنوز شرمنده بودم ازش بابت حرفام..
    مامان_پرستش مامان..بشین دیگه..دیر شد..
    چشم از مانی گرفتم..با نشستن من راننده که یه جوون 25 ساله میزد گازش و گرفت و رفت..
    همش نگاه متعجب مانی جلو چشمم بود..مات چی شده بود..مانی خیلی مهربونه..خیلی..دارم به خودم شک میکنم..بعضی وقتا دلم خیلی براش تنگ میشه..ولی چرا ازش فرار میکنم..
    انقد تو فکر و خیالای خودم غرق بودم که نفهمیدم کی رسیدیم..ستایش با یه حرکت از ماشین پرتم کرد بیرون..جلوی یه برچ نمیدونم چند طبقه ایستاده بودیم..سیاوش تو پنت هاوس این برجه مینشست..نمای برج واقعا شیک بود و توی یکی از بهترین مناطق بالا شهر بود..
    رفتیم سمت اتاقک نگهبانی و گفتیم که مهمان اقای معین مهر هستیم..نگهبان پیر و کم مو یه نگاه به سر تاپامون انداخت و بعد زنگ زد احتمالا به بالا و بعد از چند لحظه گفت_بفرمایید..اسانسور سمت چپه..
    از لابی بزرگ و مبله شده گذشتیم و سوار یکی از اسانسور ها شدیم..موزیک ملایمی تو اتاقک اسانسور پخش میشد..استرس گرفتم..دستام عرق کرده بود..جعبه شیرینی و دسته گل قشنگی دست مامان بود..انگار اومدیم خواستگاری سیاوش..فکر کن با اون قد درازش چایی جلومون بگیره و با اون اخمش تازه دستاشم بلرزه..
    اسانسور ایستاد و تک در قهوه ای سوخته اون واحد باز شد و ثمین بالبخند گل و گشادی روبرومون ظاهر شد..
    ثمین_سلام..خوش اومدین..بفرمایید تو..
    اول مامان و بعد من و بعد پرستش وارد خونه شدیم..ثمین یه جین تنگ ابی روشن با یه بلوز سفید عروسکی و صندلای مشکی پوشیده بود..ارایش ملیحی داشت و عطر خوشبویی زده بود..
    باید بگم خونه نبود..کاخ بود..یه اپارتمان 500 متری..وای محشر بود..خداییش خیلی شیک بود..دو تا سالن قرینه هم..از این خونه ها که پله های کوتاه میخوره و هی بالا پایین میشی..معلوم نبود چند تا اتاق خواب داره..چون اونا تو یه راهروی مجزای دیگه بودن..یه اشپزخونه بزرگ با که همه وسایلش مشکی بودن..مبلمان و و پرده های حریر و پارکت و همه وسایل خونه تو ترکیب بندی قهوه ای روشن و تیره بودن..تابلوهای گرون قیمت و مجسمه های بلند سرپایی..قالیچه های دست باف و تلویزین ال ای دی بزگ و سینمای خانگی و خلاصه همه چی تک بود..
    یه تراس که نه حیاط خیلی بزگی داشت با گلدونای خیلی قشنگ که من تاحالا جایی ندیده بودم..پرده های حریر کنار بودن و پنچره های سرتاسری خونه نمای شهر و از این بالا خیلی خوب نشون میداد.. چشم چرونی خونه رو تموم کردم که صدای ساعت پاندول دار سر پایی و بلند سالن سر ساعت 10 دینگ دینگ کرد و بعدم صدای قدم های محکم سیاوش اومد..
    برای اولین بار لبخندش و دیدم..موهاش خیس بودن..پس حموم بوده..یه بلوز و شلوار گرمکن مشکی پوشیده بود..لباساش تو تنش محشر بودن..بوی عطرش با هر حرکتش به سمت ما فوران میکرد..
    به احترامش بلند شدیم..با لبخند خیلی کمرنگی اومد سمت ما..کنار مامان ایستاد..خیلی مهربون و خوش برخورد گفت_سلام حاج خانم..خوش اومدین..بفرمایید..
    یه نگاه کوتاه هم به من و ستایش انداخت و اشاره کرد و گفت_بفرمایید..راحت باشید..منزل خودتونه..
    با ابروهای بالا رفته نشستم سر جام..این روی سیاوش و ندیده بودم..پس مهربونم میشه بعضی وقتا..دیگه وقتی شاخ دراوردم که گفت_خب پرستش خانم..چی میکنی با چشمات..از دنیا راضی هستی؟؟



    یه لبخند ملیح زدم و گفتم_تجربشو قبلا داشتم..ولی الان قدرش و خیلی بهتر میدونم..
    سیاوش_ دیدت چطوره..بهتر شده..میری پیش دکترت؟
    از این همه نگرانی و اینکه یادش بود من باید هرهفته برم واسه معاینه خوشم اومد..
    _هنوز یه مقدار تاری دید دارم..بعضی روزا هم میسوزه..ولی نسبت به روزای اول خیلی بهتره..پیش دکتر هم میرم..راضی بوده..
    مامان اومد بین حرفامون و گفت_راستش اقا سیاوش..ما مزاحمتون شدیم که واسه این کمک بزرگی که در حقمون کردید ازتون تشکر کنیم..هرچند که محبت و لطفتون و هیچ جوری و به هیچ روشی نمیشه جبران کرد..
    در حالیکه ثمین شربت اب انبه رو تعرف میکرد مامان با بغض گفت_تا عمر دارم مدیونتم..مطمئن باش تا لحظه اخر عمرم..تا وقتیکه اخرین نماز عمرم و میخونم اسمت از رو لبم پاک نمیشه..شما زندگی دوباره ای به دخترم دادی..
    سرش و انداخت پایین و اروم و ریز ریز به عادت همیشه گریه کرد..بی صدا و مظلوم..دلم گرفت..مامانم سختی زیاد کشیده بود..
    سیاوش از روی مبلی که نشسته بود بلند شد و رفت کنار مامان و با لحن ارومی که تا حالا ازش ندیده بودم گفت_شما به من مدیون نیستید..خیالتون راحت باشه..خود پرستش خانم قول داده پولم و پس بده..پس انقد خودتون و اذیت نکنید..این خواست خدا بوده نهمن..شیرینی این شبا رو به خودتون و دختراتون زهر نکنید..شما الان باید بخندید..
    هیچ وقت این یکی روی سیاوش و ندیده بودم..دلداری دهنده..با حرفاش مامان و اروم کرد..سیاوش مهربون شده بود..
    مامان اشکاش و پاک کرد و تو چشمای سیاوش نگاه کرد و گفت_مثل پسر نداشتم واسم عزیزی..نمیدونم چرا..حس خوبی بهت دارم..پسرم..
    سیاوش نگاهش یه جوری شد..احساس کردم یه غم تو چشماش نشست..سرش و انداخت پایین..دست کشید پشت گردنش و بعد از چند لحظه اروم گفت_پس سیاوش صدام کنید..شما..بوی خوب مامانا رو میدید..خیلی وقت بود این بو رو حس نکرده بودم..
    مامان هم لبخند شیرینی زد ..سیاوش بلند شد و گفت_چند لحظه تنهاتون میذارم..بر میگردم..
    رفت سمت همون راهرویی که اتاقا توش بودن..
    طفلی..فکر کنم یاد مامانش افتاد..
    ثمین اومد کنارمون و با حرفاش و شوخیاش و تیکه پرونیاش سعی میکرد خنده رو لبامون بیاره..از خودش گفت..از علی..از زن داداش بد جنسش..چند دقیقه بعد هم علی اومد..با دیدنش حس خوبی بهم دست داد..از اون ادما که وقتی میبینیشون ناخوداگاه باید لبخند بزنی..
    یه پسر محجوب و خجالتی..اروم و مهربون..
    تیپ و قیافش معمولی رو به خوب بود..با هممون اشنا شد و به من تبریک گفت واسه چشمم و معذرت خواهی کرد که نتونسته بیاد واسه عیادت..رفت پیش سیاوش و بعد از چند دقیقه بر گشت و کنار ثمین نشست..
    ثمین داشت از علی و شغلش میگفت که گوشیم زنگ خورد..شماره ناشناس بود..بلند شدم و ثمین بهم گفت برم توی حیاط..
    اگه بگم چقد اونجا قشنگ و با صفا بود بازم کم گفتم..انقد محو اونجا و زیباییش شده بودم که حواسم نبود گوشیم قطع شده..دلم نمیومد برم داخل..مخصوصا با این هوای خنکی که اونجا بود..با حس بوی گلا..منظره شهر ..واقعا یه حالی بود واسه خودش..گوشیم دوباره زنگ خورد..همون شماره بود..گوشی و گذاشتم رو گوشم و گفتم_الو..
    _کجا رفتی؟
    با تعجب به صداش گوش میکردم..


    این شماره منو از کجا پیدا کرده..
    با تعجب گفتم_تو شماره منو داشتی؟
    مانی که صداش خیلی گرفته بود اروم بدون توجه به سوالم گفت_پرستش..از دستم نری؟
    دلم گرفته شد..شونه هام افتاده..ارنجم و گذاشتم رو دیوار نسبتا کوتاه اونجا . خیره شدم به شهر بزرگ زیر پام و گفتم_مگه قبلا منو داشتی؟
    مانی_داشتم تلاشمو میکردم..پرستش..کجایی؟دارم دیوونه میشم..
    یه جوری مظلومی گفت که تا ته دلم اتیش گرفت..صادقانه جوابش و دادم..
    _خونه داداش دوستم..همونکه پول عملم داد..اومدیم واسه تشکر..
    مانی_همون پسر خوشتیپه..همون مایه داره؟
    _میشناسیش؟
    مانی_یه بار که اومده بود پارک و باهات حرف میزد دیدمش..دنبالت بودم...
    چند لحظه حرفی نزد و بعد با صدای خش داری گفت_پرستش..قبل از هر کاری..قبل از هر تصمیمی..به این فکر کن..یه نفر..یه مرد..یه مرد تنها ..تموم زندگیش تویی..همه نفسی که داره واسش میره و میاد تویی..به این فکر کن که اگه نباشی..حتی یه روز..اونو بی نفس نکنی..
    با صدای بغض داری گفت_پرستش..بی همنفس نشم..؟
    بغض گلوم و گرفت..مانی شدید پسر احساساتی بود و همه حرفاش از رو دلش بود..
    _مانی..خواهش میکنم..
    صدای اروم دوست دارم گفتنش و شنیدم و بعد هم بوق اشغال..قطع کرد..
    یه چیزی داشت خفم میکرد..گوشی و انداختم تو جیبم..پیشونیم و گذاشتم لبه دیوار..بین منو سیاوش چیزی نبود که اون بخواد خودش و نگران کنه..ولی نگرانی من بابت احساس خوده مانیه..من نمیخوام باهاش بازی کنم..نمیخوام بازیچه اش کنم..لعنتی..نمیدونم حتی چه حسی بهش دارم..محبتش و دوست دارم..حمایتشو..ولی..اخ خدا..خیلی گیجم..دارم کلافه میشم..کاشکی یه نفر بود که از این همه سردرگمی نجاتم میداد..کاشکی میفهمیدم چی از زندگی میخوام..
    صدای محکم سیاوش منو از فکر و خیالام کشید بیرون...
    سیاوش_دوست پسرته؟


    با تعجب سرم و اوردم بالا..یکم خودم و جمع و جور کردم و گفتم_بله..؟
    سیاوش همونطور خیره به روبرو گفت_مانی..دوست پسرته؟
    _حرفامو گوش میکردین؟
    سیاوش_این جواب من نبود..
    اخم کردم..دوباره شد همون مرد مغرور..
    _چرا باید جوابتون و بدم..
    سریع برگشت سمتو گفت_چون من ازت پرسیدم..
    ووی..چشماشو یه چوری کرده بود که ترسیدم واقعا..ابروهاش گره خورده بود و داشتم پس میفتادم..ولی جوری که نفهمه ازش ترسیدم گفتم_پسر همسایمونه..
    سیاوش_پسر همسایه هم میتونه دوست پسر محسوب بشه...با هم رابطه دارین؟
    نمیدونم چرا تا اسم رابطه رو اورد داغ کردم..رابطه معناهای زیادی میداد ولی مسلما منظور سیاوش خوبش نبوده..
    اخم غلیظی کردم و گفتم_شما حق ندارید درباره ادما انقد زود قضاوت کنید..مانی اهل این برنامه ها نیست..
    یه نگاه کوتاه بهم انداخت و گفت_تو چی..تو هستی؟
    پاشم یکی بزنمشا..دوست داشتم بگم اره..که چی ..میای باهام دوست بشی..ولی حیف که نمیخواستم راجبم فکرای ناجور کنه..
    _شما چی فکر میکنید؟
    برگشت سمتم..یه نگاه خیره و طولانی بهم انداخت..حرفی نمیزد..فقط نگاه میکرد..بعد از چند لحظه گفت_از دخترا هر کاری بگید بر میاد..چیز عجیبی نیست که تو هم اهلش باشی..
    _اونوقت از نظر شما پسرا هم خیلی ادمای مظلوم و معصومی هستند که ما شیطونا گولشون میزنیم..درسته؟
    یه پوزخند زد..سرش و اورد جلو..ولی بخاطر قد بلندش باید سرم و میگرفتم بالا..
    سیاوش_هنوز هم جنس خودت و نشناختی پرستش خانم..خیلی کارا میتونن انجام بدن..
    صاف ایستاد..اینبار با لحن ارومتری گفت_در ضمن..من با شخص خودت نبودم..کلی گفتم..هرچند که..من هنوز شناخت دقیقی روی تو ندارم..تو هم..
    صدای ثمین نذاشت بیشتر از این به حرفش ادامه بده..
    ثمین_سیاوش..پرستش..بیایید دیگه..بهراد و بهار هم اومدن..
    و خودش رفت داخل..
    سیاوش داشت میرفت که صدای زنگ اس ام اس گوشیم اومد..
    گوشیم و از تو جیبم دراوردم ..مانی بود..
    سیاوش_احیانا پسر همسایتون نیست؟
    با اخم نگاهش کردم..اومدم یه چی بارش کنم که سریع گفت_التماس دعا داریم پرستش خانم..
    و با قدم های بلندی رفت داخل..
    از زور عصبانیت دندونام و بهم فشار میدادم..پسره بیشعور..پاشم از همین بالا بندازمش پایین کتلت شه ها..
    احساس میکردم فشار خونم همینجوری داره میره بالا..اه.اه..اه..
    اخه الان وقت اس ام اس فرستادن بود..مانی هم وقت گیر اورده..ولی پیامشو که خوندم و یاد قیافه معصومش که افتادم دلم نرم شد..

    گاهی دلتنگی ها زیر نقاب سکوت پنهان میشوند..
    باز هم بی صدا..دلتنگتم..پرستشم..

    گوشه لبمو گاز گرفتم..چه کار کنم خدا..
    شمارشو ذخیره کردم و رفتم داخل..


    با اخمای درهم رفتم داخل..همه نشسته بودن و دختر و پسر جوونی که ثمین قبلا عکسشونو نشونم داده بود هم اونجا بودن..
    رفتم جلو و اروم سلام کردم..نگاهشون که به من افتاد..دختره بلند شد و اومد کنارم..دستم و گرفت و گفت_سلام عزیزم..من بهارم..نامزد بهراد..تبریک میگم..
    لبخند کمرنگی زدم و تشکر کردم..ظاهرا کل خاندان ثمین خبر داشتن من یه زمانی چشم و چالم کور بوده..
    پسره هم بلند شد و با لبخند گل و گشادی گفت_سلام خانم..بهراد هستم..پسر خاله سیاوش..اقا چکار کردین این سیاوش به راه راست هدایت شد..قبلا از این غلطا نمیکردا؟؟
    همه خندیدن..ولی من فقط لبخند کمرنگی زدم..یه جوری شدم..این کمک مالی..نمیدونم..شاید حق نداشتم ناراحت بشم..ولی بهم برخورده بود..هرچند که معلوم بود بهراد منظوری از حرفش نداشت..
    نشستم کنار ستایش..
    ثمین روی لباسش یه مانتو خوشگل ابی پوشیده بود و یه شال خوشگل سفید که بصورت لبنانی بسته بودش..خیلی ناز شده بود..
    بهار هم دختر زیبایی بود..پوست روشن و چشم های گیرای عسلی..بینی کوچیک و لبای نسبتا درشت و قلوه ای..موهای عسلیش از زیر شال مشکیش زده بود بیرون..حجابش با خانواده ثمین فرق داشت..ولی معقول بود..ناجور نبود..دختر ظریفی بود و همه کاراش با ظرافت بود..
    بهراد هم پسر خوشتیپ و خوش چهره ای بود..هرچند که به نظر من مرد باید جذاب باشه و خوش هیکل..ولی بهراد پوست تقریبا روشنی داشت و موهای قهوه ای سوخته..لب و بینی خوش فرمی داشت..کلا ترکیب چهرش از اون یه پسر جذاب ساخته بود..قدش از سیاوش کوتاهتر بود ولی اونم جزو پسرای خوشتیپ حساب میشد..
    اون شب بهراد مجلس و دست گرفته بود و سعی داشت پته سیاوش و بریزه رو اب..که سیاوشم با اخم جوابشو میداد..یکی از خاطره هایی که تعریف کرد کلی باهاش خندیدیم..
    بهراد_اقا این سیاوش و که میبینید انقد اولدورم قولدورم میکنه ها..هیچی توش نیست..یعنی یه چیزایی هست..ولی..حالا به ما چه چی توشه..یه روز من و سیاوش و دوتا دیگه از بچه ها رفته بودیم فرحزاد و اونجا بساط قلیون و اینا فراهم بود..
    همون موقع بهار یه چشم غره به بهش رفت که بهراد گفت_عزیزم من اونجا فقط ناظر بودم..اینا فقط میکشیدن به جون عمم..
    بهار_تو که عمه نداری..
    بهراد_پس چرا بچه ها هی بهم میگن..ای تو روح عمت..
    همه زدن زیر خنده که ثمین گفت_خب..بقیش..
    سیاوش_بهراد..تمومش کن..
    بهراد_جا حساسشه دیگه نمیشه..خلاصه..بساط پهن بود و ما هم دور هم نشسته بودیم و ور پسرونه میزدیم که یهو یه دختر از اون مامانا..
    مامانا شو کشید و چشماشو لوچ کرد..
    بهار_بهراد خجالت بکش..
    بهراد_خب به من چه.. اخه بی شرف خیلی جیگر بود..
    بهار هر لحظه سرخ تر میشد ولی بقیه از خنده روده بر شده بودن..
    بهراد_غلط کردم اصلا مامان نبود..بابا بود خوبه..بذار بقیشو بگم..
    علی_ای بابا..بگو تو هم کشتیمون..
    بهراد_ا..علی جونم که اینجاست..ثمین این شوهرت و از رو سایلنت برداشتی..
    ثمین_بهتر از تو وراجه که..بقیشو بگو دیگه..
    بهراد_هیچی دیگه..این دختر جیگره البته با اجازه بهار خانم..اومد و نشست کنارمون روی تخت..ما چهار نفرم با هشتا چشم زل زده بودیم به این جز جیگر زده..
    ولی دختره خیره به سیاوش بود و یه لبخند خفنی تحویلش داد و ..


    دختره همونطور که لبخند رو لبش بود خیره شد به سیاوش و گفت_ببخشید که من انقد راحت حرفمو میزنم..ولی من از شما و استایلتون خیلی خوشم اومده..میدونید ..من تازه یه هفته است که اومدم ایران و هنوز نتونستم یه دوست و همخونه دلخواهمو پیدا کنم..شما رو که دیدم خیلی ازتون خوشم اومده..فکر میکنم میتونیم با هم کنار بیاییم..خوشحال میشم که قبول کنید..
    اقا ما یه نگاه به همدیگه انداختیم یه نگاه به اون جز جیگر زده..یه نگاه به سیاوش انداختیم یه نگاه به جز جیگر زده..دیگه بعدش فقط به اون جز جیگر زده نگاه میکردیم..اقا سیاوش تازه دوزاریش افتاد..با ترس خودش و کشید عقب و با همین اخماش گفت_جمع کنید خانم..بفرمایید..مزاحم نشید..
    دختر جیگره_یعنی چی..من مزاحم نشدم..من فقط تقاضای دوستی کردم..من خودم اینجا خونه دارم..فقط به همخونه نیاز دارم..بهتون قول میدم از بودن با من بهتون خوش میگذره..
    اقا من هم با اجازه بهار خانم یکی زدم پس کله سیاوشو گفتم_خانم این خر لگد زده به مخش و بختش..ولش کن..اصلا این نامزد داره..ولی من به جون چهارتا عمم نامزد ندارم..دربست مخلصتم..خودم همخونت میشم هم ماشینت..
    دختره یه نگاه به من انداخت و یه چینی به دماغش داد و انگار که داره به بلانسبتش نگاه میکنه یه پشت چشم نازک کرد و گفت_برو بابا..
    بعدم یه کارتی از تو کیفش دراورد و گذاشت رو پای سیاوش و گفت_منتظرتم هانی..تماس بگیر..
    و بلند شد رفت..یه نگاه به خودم انداختم و گفتم_بچه ها ..من احیانا بوی بلانسبت نمیدم؟
    هممون زدیم زیر خنده..این بهراد یه جوری تعریف میکرد که نفست میگرفت از خنده..به سیاوش نمی اومد انقد پاستوریزه باشه و تا حالا با دختری نبوده باشه..هرچند معلوم بود حرفای بهرادم خیلیش چرت و پرت بود..سیاوش با حرفای بهراد یه لبخند کمرنگ رو لبش اومده بود..
    اون شب بهار و بهراد انقد با هم کل کل کردن که ما فقط یه ظرف تخمه کم داشتیم بشینیم به این فیلم سینمایی نگاه کنیم..البته یه فیلم هندیم داشتیم..علی و ثمین برعکس اون دوتا ..بقول بهراد دوتا کرکس عاشق نشسته بودن و با لبخند با هم اروم حرف میزدن..
    شب خیلی خوبی بود..بجز حرفای سیاوش تو حیاط..موقع رفتن یه تشکر و خداحافظی اروم باهاش کردم و اومدم بیرون..مامان ولی حسابی از سیاوش خوشش اومده بود و پسرم پسرم از زبونش نمیفتاد..بهراد و بهار مارو رسوندن تا خونه..تو ماشینم از دست چرت و پرت گفتنای بهراد که خیلی هم بامزه بودن در امان نبودیم..هرچقد مامان اصرار کرد که بیان داخل نیومدن ولی بهراد گفت_حاج خانم دیگه بدبخت شدی رفت..من هفته ای یه بار و اینجام..فسنجونم خیلی دوست دارم..
    مامان خندید و گفت_قدمت رو چشمم پسرم..
    بهرادم کلی ذوق کرد..نمیدونم این با این همه سر و صدا و شلوغی و بامزگیش چطور میتونه سیاوش بداخلاقو تحمل کنه..؟
    شب موقع خواب یه بار دیگه پیام مانی رو خوندم..خدا..خودت کمکم کن..مانی رو چکار کنم..تکلیف دلم و مشخص کن..وای راستی فردا باید برم چند جا دنبال کار..
    ایت الکرسی و خوندم و با ارامش خوابیدم..


    خسته شده بودم..از صبح که از خونه میزدم بیرون تا عصر که میرفتم خونه دنبال کار بودم..ولی دریغ..هرکجا که بشه فکرشو کرد واسه کار رفته بودم..از فروشندگی و منشی گری و ارایشگری..حتی توی سوپری..ولی هر کدومشون یا حقوقشون کم بود مثل ارایشگری که ماهی 150 میداد یا وقتی میفهمیدن مطلقم نگاهشون..رفتارشون حتی نوع حرف زدنشون هم عوض میشد..پیشنهادایی میدادن که دود از کلم بلند میشد..حقوق دوبرابر میدادن که فقط باب میلشون باشم..یاد اون جکه افتادم که میگفت منشی خوب اونه که به جای اینکه بگه صبح بخیر رئیس بگه صبح شد رئیس..
    واقعا مسخره بود تو شهر به این بزرگی یه کار ابرومند واسه من پیدا نمیشد..
    از اون شبی که خونه سیاوش بودیم یک ماه میگذره..دیگه نه دیدمش نه چیزی ازش شنیدم..دیگه ازش دلخورم نیستم..مهم نیست..من بدتر از اینا دیدم و کشیدم..هنوزم وقتی یاد وحید میفتم دلم اتیش میگیره..خیلی دوست دارم بدونم الان کجاست و داره چکار میکنه..
    ثمین و علی دنبال کاراشونن که هرچه زودتر مراسم عروسیشون و راه بندازه..احتمالا عید عروسیشون باشه..
    نشسته بودم تو ایستگاه اتوبوس و یه مشتی برگه اگهی کار و نیازمندیها تو دستم بود..ساعت دو ظهر بود ولی هنوز نهار نخورده بودم..دیگه داشتم کلافه میشدم..اخه باید چه غلطی میکردم..
    یه پسری اومد و بدون اینکه نگاهی به من بندازه با فاصله از من نشست و با موبایلش حرف میزد..اتوبوس اومد و رفت..ولی نه من سوار شدم نه پسره..من که مقصد خاصی نداشتم..نشسته بودم که خستگیم در بره..چند دقیقه بعد یه 206 البالویی که رانندش یه دختر جوون بود اومد و پسره هم رفت سوار شد و رفت..
    منم خستگیم که در رفت اومدم پاشم برم که چشمم افتاد به روزنامه های تا شده ای که روی زمین افتاده بود..برشون داشتم..احتمالا واسه اون پسره بوده..
    بازشون کردم..نیازمندی هاش تاریخ دو روز پیش و داشت من نخریده بودمش..با چشم تو اون کادرای کوچیک دنبال یه گزینه خوب میگشتم که چشمم رو یه چیز ثابت موند..
    نیاز به منشی اشنا به کامپیوتر و روابط عمومی بالا در یک شرکت تجاری با حقوق یک میلیون..
    چشمام از تعجب باز مونده بود..یعنی چی الان؟منشی کجا یه تومن میگیره..دوسه بار دیگه هم خوندمش ..داشتم ذوق میکردم که یادم افتاد واسه دو روز پیشه..ولی امید ته دلم کمکم کرد که زنگ بزنم به اون شرکت..وقتی صدای پر ناز دختر تو گوشم گفت که هنوز کسی رو انتخاب نکردم تموم تنم پر از شادی شد..نفهمیدم چطوری و با چه سرعتی ادرس گرفتم و خودم و رسوندم جلوی در شرکت چند طبقه ای با نمای تمام شیشه ای..
    بسم الله گفتم و خودم رسوندم بالا..یه ساختمان خیلی بزرگ بود با کلی برو و بیا..کلی هم متقاضی اونجا بود..وقتی اون هم دختر و اونجا دیدم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که کی بیاد اینا رو بگیره..شوهر از کجا واسه این همه دختر پیدا میشه..
    از فکرای مسخرم که اومدم بیرون عزا گرفتم که حالا من از تو این همه دختر چند درصد شانس دارم..


    تا ساعت 5.30 من نشسته بودم تو سالن انتظار و منتظر بودم که اسممو صدا کنن..دخترا میرفتنو میومدن و من از قیافه هاشون هیچی نمیفهمیدم..از گرسنگی هم در حال غش بودم..شیرینی نعنایی که تو کیفم بود و خوردم..ولی اخه کجای دلمو میگیره..
    حوصلم سر رفته بود و استرس هم داشتم..مامان زنگ زده بود و نگران بود که چرا خونه نرفتم و منم واسش تعریف کردم جریان چیه و گفتم احتمالا دیر میام خونه..
    ساعت 6.30 بالاخره نوبت من شد..قلبم تند تند میزد..گونه هام داغ شده بودن..مقنعه مو درست کردم..یه تیکه از موهای فندقیم ریخت رو پیشونیم..فرستادمشون تو..ولی دوباره ریختن بیرون..بی خیالش شدم و در زدم و با صدای بفرمایید رفتم تو..
    یه اتاق خیلی بزرگ با یه دست مبلمان اداری و یه میز کنفرانس بزرگ و یه تلویزیون بزرگ به دیوار و اون ته یه میز مدیریتی خیلی بزرگ بود که پشتش یه پیر مرد قد کوتاه تقریبا تپله نسبتا کچل با ریش پروفسوری و عینک مستطیلی نشسته بود..
    سلام کردم..دقیق نگام کردم و اروم جوابمو داد..نشستم روی صندلی روبروی خودش و سرم و انداختم پایین..نگاه خیره و سنگینشو حس میکردم و معذب بودم..
    پیرمرد_خودت و معرفی کن..
    گلومو صاف کردم و گفتم_پرستش ذاکر..21 ساله..دیپلم انسانی..با کامپیوتر تا حد زیادی اشنایی دارم..روابط اجتماعیم هم خوبه..
    یه نگاه خیره دیگه بهم انداخت و گفت_سابقه کار هم دارید؟
    _نه متاسفانه..
    چونشو گرفت بین دستاشو با سر رو به بالا و نگاه خیره گفت_وضعیت تاهل..
    نمیدونستم چی بگم..ولی صد در صد دوست نداشتم با گفتن اینکه مطلقه ام شانس داشتن این کار و هم از دست بدم..هرچند که در هر صورت من مجرد حساب میشدم..
    _مجرد..
    سرش و که پایین بود و چیزی مینوشت اورد بالا و با اخم گفت_شمارت و اینجا بذار..اگه تا فردا بهت زنگ نزدن دیگه منتظر نباش..
    با قدماس شل و ول رفتم جلو شماره موبایلمو تلفن خونه رو نوشتم و با یه خداحافظی اروم اومدم بیرون..
    نمیدونستم چی میشه..به نظرم غیر ممکن بود بخوان منه دیپلمه رو به فوق لیسانسه هاش ترجیح بدن..
    وقتی که رسیدم خونه انقد خسته بودم که فقط تونستم شام بخورم و سوالای مامان و جواب بدم..همونجا تو هال خوابم برد..
    صبح با صدای جیغ جیغ ستایش از خواب بلند شدم..نشستم سر تشک و با چشمای از حدقه بیرون زده نگاش میکردم..بالا و پایین میپرید و جیغ میزد..اومد کنارم و لپام و کشید و گفت_قربون خواهریم..تبریک میگم..تبریک..
    گیج نگاش کردم و گفتم_نکنه فارغ شدم و خودم خبر ندارم..چته تو؟
    ستایش بالاخره نشست رو زمین و گفت_از اون شرکته زنگ زدن و گفتن استخدام شدی..فردا باید بری سر کار..
    گیج میزدم و نمیفهمیدم که ستایش داره شوخی میکنه یا چرت میگه..ولی نشگونی که از بغل پام گرفت نشونم داد که بیدارم..اینبار نوبت من بود بلند شم و با جیغ جیغام خونه رو بذارم رو سرم..دور خودم میچرخیدم ..اصلا باورم نمیشد از بین اون 100 تا دختر من استخدام شده باشم..
    اون روز انقد انرژی کاذب داشتم که نمیدونستم چه جوری باید خالیش کنم..فکر اینکه بالاخره کار پیدا کردم اونم با ماهی یه تومن خیلی سر حالم میوورد..
    هرسه تامون خوشحال بودیم..
    عصر بود که ثمین بهم زنگ زد..لحن حرف زدنش مثل همیشه نبود..
    _چیزی شده ثمین؟
    ثمین_نه..نه..راستی چی کردی با این شغله جدید..ستایش میگفت ماهی یه تومن میدن..چه جوریاست..از کجا پیداش کردی؟
    _یه شرکت تجاریه..اسمشم نیکانه..تو روزنامه..اتفاقی دیدمش..
    ثمین_چیزه..همه چی خوب بود..منظورم رفتارشونه..
    _اره..خیلی بهتر از جاهای دیگه ای بود که رفتم..معقول بودن..
    ثمین_نمیخوای بیشتر فکر کنی..شاید جای دیگه ای هم پیدا کردی؟
    مشکوک میزد..
    _نه کجا بهتر از اینجا..بعدم مگه شغلا منظر من وایمیستن که من فکر کنم..ثمین..چیزی شده..
    ثمین_نه..نه..فقط..
    صدای یه مرد از اون ور خط میومد..نمیفهمیدم چی میگه..ولی قطعا جوری حرف میزد که من نفهمم..
    یهو ثمین هول کرده گفت_پری..یکم بیشتر فکر کن..به نظر من که..چیزه..ببین من باید برم..فعلا خداحافظ.
    قطع کرد..گیج شدم..ثمین چش بود..معلوم بود که دوست نداره من برم سر این کار..
    واسه چند لحظه استرس گرفتم..ولی وقتی یاد شغل اسون و حقوق بالاش افتادم دوباره شاد شدم..باید زود بخوابم که صبح زود بیدار شم..


    صبح زود از خواب بیدار شدم..البته مامان بیدارم کرد..یه حموم اب داغ و یه صبحانه مفصل و خوشمزه سر حالم اورد..
    مانتو مشکی جین مشکی و مقنعه مشکی و کالج مشکی..انگار میخوام برم عزا..ولی خب این رنگ و دوست دارم..عطر زدم و یه رژ لب صورتی زدم..شدیدا به لب هام میومد..
    کیفمو برداشتم و از زیر قران مامان رد شدم و با دعا ها صلواتاش زدم از خونه بیرون..دم در نگاهم کشید به خونه مانی..نبودش..چند روزه ازش خبر ندارم..بعضی روزا واسم اس ام اس میفرسته..عاشقانه..ولی من جوابی ندارم بهش بدم..چون هنوز با خودم کنار نیومدم..
    خوشحال بودم..احساس میکردم دیگه یه موجود اضافی نیستم که وبال بقیه باشم..الان خودم میبینم و خودم میتونم حداقل قرضمو بدم..هرچند که اگه مامان حرفامو میفهمید دوباره از اون فحش های ابدارش نثار روح پر فتوحم میکرد..
    تا رسیدن به در شرکت از خوشحالی در حال ساختن رویاهای شیرین واسه خودم بودم...اینکه بالاخره بعد از دو سه سال قرض سیاوش و میدم و بعدم پیشرفت میکنم..درسم و ادامه میدم یه شغل بهتر پیدا میکنم..مامان و از اون محله و چرخ خیاطیش نجات میدم..ستایش و شوهر میدم و ..به خودم که رسید دم در شرکت ایستاده بودم..
    سرم و گرفتم بالا و رو به اسمون خدا با خدای خودم یه درددل ده ثانیه ای کردم و با یه بسم الله پا تو شرکت گذاشتم..
    بر خلاف اون روز امروز خیلی خلوت بود و جز یکی دونفر کسی تو شرکت نبود..نمیدونستم الان باید چکار کنم..حتی منشی دیروزیه هم نبود که راهنماییم کنه..ناچار رفتم سمت اتاق مدیریت..
    دو تقه به در زدم و صدای بیا تو مردونه ای شنیدم..
    به ارومی رفتم داخل و سلام کردم..ولی از اون پیر مرده کوچولو خبری نبود..یه مرد خوش هیکل قد بلند ایستاده بود..پشت به من بود و رو به کتابخونه ..یه دستش تو جیب شلوارش بود ..
    یعنی رئیس شرکت اینه..
    با سلام من اروم برگشت و یه لبخند جذاب تحویلم داد..

     منیع خانه رمان



    برچسب ها : رمان عاشقانه , رمان قشنگ , رمان غمگین پرستش , قسمت اول رمان پرستش , تمام قسمت های رمان پرستش , قسمت 7 رمان پرستش , قسمت هفت رمان پرستش , دانلود قسمت اول رمان پرستش , دانلود داستان پرستش , پرستش و رمان , رمان گوشی پرستش , رمان جاوا , رمان های خفن ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    مطالب مرتبط
    ”نظرات شما برای این مطلب،مطمئن باشید ما برای نظرات شما احترام خاصی قائلیم”

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    
    اطلاعات
    • آمار کاربران
    • افراد آنلاین : 12
    • اعضای آنلاین : 0
    • تعداد اعضا : 38

    • عضو شوید
    • ارسال کلمه عبور




    • آمار مطالب
      کل مطالب : 9401
      کل نظرات : 1694

    • آمار بازدید
    • بازدید امروز : 7,578 نفر
    • باردید دیروز : 8,779 نفر
    • بازدید هفته : 16,357 نفر
    • بازدید ماه : 212,293 نفر
    • بازدید سال : 4,727,053 نفر
    • بازدید کلی : 10,824,310 نفر
    • ورودی امروز گوگل : 85 نفر
    • ورودی گوگل دیروز : 112 نفر

    آرشیو