close
چت روم
X بستن تبليغات
Code Center
رمان زیبا و عاشقانه عشق و احساس من قسمت دوم

  • موضوعات
    خبرنامه
      براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    مطالب تصادفی
    پیوندهای روزانه
    درباره : رمان , جدیدترین رمان ها , رمان عاشقانه ,
    بازدید : 268 ♥ تاریخ : دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 زمان : 12:20 ♥

    توی راه همه ش به این فکر می کردم که چطور مامان رو توجیح کنم؟..ولی خب بالاخره که چی؟..باید یه جوری بهش می گفتم دیگه..
    با دلشوره در خونه رو باز کردمو وارد حیاط شدم..مامان تو حیاط نبود..نفسمو دادم بیرون..می دونستم رنگم پریده..هرکاری هم می کردم اروم باشم نمی شد..کفشامو در اوردم ورفتم تو....
    -سلام مامان..من اومدم..
    جوابی نداد..چند بار دیگه هم صداش کردم ولی بی فایده بود..با خودم گفتم لابد رفته خونه ی همسایه..
    به طرف اتاقم رفتم که دیدم در اتاق مامان بازه..
    درو باز گذاشتم ولی از چیزی که دیدم..از زور وحشت رعشه به تنم افتاد..خدایاااااا..
    داد زدم :مامان..
    مامانم همونطور که چادر نماز سرش بود افتاده بود رو سجاده ش..با گریه سرشو بلند کردم..از بینیش خون می اومد..سجاده وچادرش خونی شده بود..خدایا..
    دست وپامو گم کرده بودم وفقط مامان رو صدا می زدم..با دست لرزونم نبضشو گرفتم..کند می زد..
    سریع از اتاق رفتم بیرون وبا هق هق شماره ی اورژانس رو گرفتم..
    تماس برقرار شد..
    با گریه گفتم :الو..به دادم برسید..مادرم بیهوش افتاده..از بینیش خون میاد نبضش هم کند می زنه..تورو خدا به دادم برسید..
    -- خانم ارامشتونو حفظ کنید..ادرستون رو بدید همکارای ما الان خودشونو می رسونند..
    ادرس رو گفتم و گوشی رو قطع کردم..
    با پاهای لرزون رفتم بالا سر مامان..روی زمین کنارش نشستم وسرشو گرفتم تو بغلم..
    توی دلم با خدا حرف زدم: خدایا مادرمو ازم نگیر..خدایا تنها کسی رو که توی این دنیا دارم مادرمه..نه پدر دارم نه فامیل..توی این شهر بزرگ منو تنها نذار..نذار مادرم چیزیش بشه..خدایا کمکم کن..مادرمو بهم برگردون..مادرمو ازم نگیر خدا..
    جمله های اخرمو هق هق می کردمو به زبون می اوردم..
    با صدای زنگ در اروم مامانو از خودم جدا کردم واز جام بلند شدم..
    به طرف در دویدمو بازش کردم..مامورای اورژانس اومدن تو ..با چشمای به اشک نشسته م راهنماییشون کردم داخل..یکیشون مامان رو معاینه کرد ..بعد کمک کردن وگذاشتنش رو برانکارد واز خونه بردنش بیرون..
    کمی پول از تو کمد برداشتم و در خونه رو قفل کردم و همراه مامورای اورژانس رفتم بیرون..
    چندتا از همسایه ها تو کوچه جمع شده بودند..حال و روزم انقدر خوب نبود که براشون توضیح بدم..مامان رو گذاشتن تو ماشین منم سریع رفتم کنارش نشستم..
    دستای سردشو گرفتم تو دستام و زیر لب براش دعا خوندم..
    ماشین اورژانس اژیر کشان حرکت کرد..
    *******
    مامان رو سریع منتقلش کردن بخش مراقبت های ویژه..
    بعد از چند دقیقه دکتر ازاتاق اومد بیرون..
    سریع رفتم طرفشو گفتم:اقای دکتر مادرم چش شده؟..حالش خوبه؟..
    دکتر که مردی حدودا 40 و چند ساله بود نگاهی به من انداخت وگفت : الان نمی تونم جوابی بهتون بدم باید چند تا ازمایش روی مادرتون انجام بشه..بعد از اینکه نتیجه رو دیدم بهتون میگم..تا بهبودی کامل مادرتون اینجا می مونند..هر وقت حالشون بهتر شد مرخصشون می کنم..
    - کی بهوش میاد اقای دکتر..
    -- دقیق نمی دونم ولی حداکثر تا چند ساعت دیگه بهوش میاد..نگران نباش دخترم..براش دعا کن..
    سرمو تکون دادم..دکتر از کنارم رد شد..
    رفتم کنار پنجره وبه مامان نگاه کردم..زیر اون همه دستگاه و ماسک اکسیژن بیهوش افتاده بود..
    این دیگه چه مصیبتی بود گرفتارش شدیم؟..کاری جز دعا کردن از دستم بر نمی اومد..
    نشستم رو صندلی و زیر لب شروع کردم به دعا خوندن..
    *******
    مامان بعد از2 ساعت بهوش اومد..دکتر گفت بعد از 1 ساعت اگر حالش بهتر شد می تونم ببرمش..فردا هم جواب ازمایش هاش حاضر می شد و اول وقت باید می رفتم تا دکتر نتیجه رو بهم بگه..
    با بیمارستان تسویه حساب کردم وجلوی بیمارستان تاکسی گرفتم وهمراه مامان برگشتیم خونه..کرایه رو حساب کردم وبه مامان کمک کردم بره داخل..
    روی تختش دراز کشید از بیمارستان تا خونه رو 1 کلمه هم حرف نزده بود..
    کنارش نشستم..به روم لبخند زد..من هم با لبخند جوابشو دادم..
    -مامان جونم چی شد حالت بد شد؟..چرا بیهوش شده بودی؟..
    --نمی دونم دخترم..داشتم نماز می خوندم که یه دفعه دیدم از بینیم داره خون میاد..همون موقع حس کردم سرم داره گیج میره بعد هم دیگه نفهمیدم چی شد..وقتی چشمامو باز کردم دیدم تو بیمارستانم..
    با نگرانی نگاش کردم..وقتی نگاه منو دید لبخند مهربونی زد وگفت :دخترم خودتو نگران نکن..من حالم خوبه..حتما ضعف کرده بودم که از حال رفتم..چیز مهمی نیست..
    - ولی مامان شما بیهوش شده بودی..چطور می تونم نگرانتون نباشم؟..اگر امروز من دیر می رسیدم ...
    کلافه حرفمو قطع کردمو سرمو گرفتم تو دستام..گرمی دست مامان رو روی شونه م حس کردم..
    -- دخترم انقدرخودتو اذیت نکن..خداروشکر بخیر گذشت..
    نمی تونستم بی خیال باشم..حتی یه لحظه هم نمی تونستم به این فکرکنم که خدایی نکرده مامان رو از دست بدم..من توی این دنیا فقط مامانمو داشتم..
    -- بهار تو چرا امروز زود اومدی خونه؟..
    سرمو بلند کردم و نگاش کردم..
    همینو کم داشتم..حالا چی جوابشو بدم؟..سعی کردم اروم باشم..باید جوری حرف می زدم که مامان رو ناراحت نکنم..ممکن بود خدایی نکرده باز حالش بد بشه..
    -هیچی مامان..امروز اقای صداقت شرکت رو زودتر تعطیل کرد..بهم چند روزی رو مرخصی داد.. اخه مثل اینکه یه مشکلی براش پیش اومده و نمیاد شرکت..به من هم مرخصی داد..
    مامان توی چشمام نگاه کرد وسرشو تکون داد..از نگاهش می خوندم که توجیح نشده..ولی سوالی هم ازم نکرد..
    اینجوری بهتر بود..مطمئن بودم اگر بهش بگم استعفا دادم حتما حالش بد میشه و تا دلیلشو نفهمه ولم نمی کنه..
    بنابراین مجبور شدم دروغ بگم..
    *******
    اقای دکتر نگاهی به برگه انداخت وبعد از چند دقیقه سرشو بلند کرد وبا لحن ارومی گفت :علایمی که دررابطه با بیماری مادرتون مشاهده کردم..و همینطور جواب این ازمایش نشون میده که..
    مکث کوتاهی کرد وادامه داد :مادر شما مبتلا به سرطان خون هستند..
    همین که گفت سرطان خون تنم لرزید..خدایا چی می شنوم؟..
    با ترس و نگرانی به دکتر نگاه کردموگفتم:یعنی چی اقای دکتر..یعنی مادر من..
    دکتر سرشو تکون داد وگفت :درسته دخترم..بیماری مادرتون از نوع پیشرفته ست..متاسفم ..ولی کاری از دست ما بر نمیاد..
    یا چشمای اشکیم نگاهش کردمو با بغض گفتم :ولی اقای دکتر شاید بشه یه کاریش کرد..توروخدا نگید اخر راهه..
    دکتر نیم نگاهی بهم انداخت وگفت: دخترم عمر دست خداست..من نمی تونم در مورد مرگ و زندگی بیمارانم نظر بدم..فقط سرطان مادرتون ازنوع پیشرفته ست وتنها کاری که میشه براشون کرد شیمی درمانیه ..البته از دارو هم باید استفاده کنند..ناگفته نمونه داروهاش خیلی گرونه وامیدوارم بتونی از پس خریدش بربیای..
    سرمو گرفتم تو دستام و از ته دل ناله کردم ..حالا باید چکار کنم؟..اخه چرا اینجوری شد؟..ما که داشتیم اروم زندگیمونو می کردیم؟..
    دکتر: دخترم شیمی درمانی هم به مادرت کمک نمی کنه..در همین حد می تونم باهات رک باشم که بذار ندونه بیماریش چیه..اینجوری براش بهتره..خودتو ناراحت نکن ..سعی کن همیشه مواظبش باشی و از دادن خبرهای بد به مادرت خودداری کن وهمینطور عصبانیت ونگرانی برای مادرت سمه..بنابراین بیشتر مراقبش باش..من داروهاشو براش می نویسم..حتما باید از این ها استفاده بکنه..
    با دست اشکامو پاک کردمو سرمو تکون دادم..نسخه رو گرفتم وتشکرکردم واز بیمارستان زدم بیرون..
    رفتم پشت بیمارستان..هیچ کس اونجا نبود..نشستم زیر یکی از درختا و سرمو گذاشتم روی پاهام و از ته دل زار زدم :خدایا چرا مادر من؟..خداجون ما خودمون کم مصیبت داشتیم که حالا این هم بهش اضافه شد؟..
    سرمو بلند کردم وزیر لب نالیدم :خدایا من بدون مادرم چکار کنم؟..کیو دارم که بگم تنها نیستم؟..مادرمو ازم نگیر..ازم نگیر..
    از زور هق هق شونه هام می لرزید..
    از اینکه مادرمو از دست بدم وحشت داشتم..تنها امیدم خدا بود..
    *******
    3 روز بود که شرکت نرفته بودم..فکر می کردم اقای صداقت بهم زنگ می زنه ودلیل اینکه نرفتم شرکت رو ازم می پرسه..ولی هیچ تماسی از جانب اقای صداقت با من نشد..
    توی این مدت تمام سعیم رو می کرد تا جوری رفتار کنم که مامان به چیزی شک نکنه..برای خرید داروها کلی پول خرج کردم ..باید حتما یه کاری پیدا می کردم..اگر داروهای مامان تموم می شد ممکن بود برای خریدش به مشکل بربخورم..
    ولی خب کجا کار گیر بیارم؟..مامان هنوز نمیدونه من استعفا دادم..شرکتای دیگه هم منشی با مدرک دانشگاهی و با تجربه منشی گری میخوان..نه من که تازه دیپلم گرفتم و بی تجربه هستم..
    دیگه کم کم مامان داشت شک می کرد که چرا من نمیرم شرکت..
    تازه شام خورده بودیم ومن داشتم ظرفا رو می شستم که زنگ خونه رو زدن..مامان توی اتاقش بود..دستامو زیر اب شستم وبا حوله خشک کردم..شالمو انداختم رو سرم و رفتم تو حیاط..
    درو باز کردم..با تعجب به کسایی که پشت در بودن نگاه کردم..اقای صداقت و یه خانم بسیار شیک پوش وزیبا..همراه کیارش..
    دست کیارش یه سبد گل بزرگ و یه جعبه شیرینی بود ..
    مات و مبهوت مونده بودم..اروم سلام کردم..
    اون خانم و اقای صداقت با اخم جوابمو دادن.. ولی کیارش با لبخند جوابمو داد..
    اینا اینجا چکار می کنند؟..

    انقدر از حضور اونا جلوی خونمون شوکه شده بودم که به کل یادم رفته بود باید تعارفشون بکنم..
    با صدای اقای صداقت به خودم اومدم..
    -- اجازه میدی دخترم؟..
    سرمو انداختم پایین و درو بیشتر باز کردم ..
    کنار ایستادم واروم گفتم :بفرمایید..
    اقای صداقت زیر لب تشکر کرد و اومد تو..پشت سرش اون خانم جوون اومد تو و بعد هم کیارش..رو به روم وایساد ودر حالی که مستقیم زل زده بود تو چشمام سبد گل وشیرینی رو گرفت جلوم ..با همون لبخند مسخره ش گفت: سلام خانمی..تقدیم به شما..
    بدون اینکه یه کلمه جوابشو بدم با بی میلی گل و شیرینی رو ازش گرفتم..جلو رفتم و بهشون تعارف کردم بیان داخل..
    اون خانم جوونی که همراهشون بود واز شباهتش به کیارش به راحتی می شد فهمید خواهرشه با اکراه به اطرافش نگاه می کرد..
    در اخر هم لباشو به نشونه ی چندش جمع کرد و خواست با کفش بره داخل که گفتم :لطفا کفشاتونو در بیارید ..
    با غرور نگام کرد وکفشای شیک وگرون قیمتشو با هزار فیس وافاده از پاش در اورد وبی تعارف رفت تو..
    اقای صداقت وکیارش هم پشت سرش رفتن داخل..تعارفشون کردم که نشستن..رفتم تو اتاق مامان که دیدم چادرشو سرش کرده وداره از اتاق میاد بیرون..
    با دیدن من گفت :مهمون داریم دختر؟..
    -بله مامان..شما حالتون خوب نیست بهتره استراحت کنید..
    --نه خوبم..کیا هستن؟..
    کلافه گفتم :اقای صداقت و دخترش وپسرش..البته فکر می کنم اون خانمی که همراهشونه دخترش باشه چون شبیه شون هست..
    --بسیار خب بریم دخترم..خوب نیست مهمون رو تنها بذاری..
    مامان از اتاق رفت بیرون من هم پشت سرش رفتم..
    داشتن اروم با هم حرف می زدن که با دیدن مامان از جاشون بلند شدن و سلام کردن..
    مامان هم با خوشرویی گفت :سلام خوش امدید..بفرمایید خواهش می کنم..
    همگی نشستن من هم رفتم تو اشپزخونه تا وسایل پذیرایی رو اماده کنم..همه ش پیش خودم می گفتم اخه اینا برای چی پاشدن اومدن خونه ی ما؟..هزار جور دلیل برای خودم می اوردم ولی بازم نتیجه ای نمی گرفتم..
    فنجونا رو گذاشتم تو سینی واز اشپزخونه رفتم بیرون..جلوی اقای صداقت گرفتم..خشک ورسمی تشکرکرد..جلوی اون خانم گرفتم که اصلا بر نداشت..جلوی کیارش گرفتم با همون لبخندش زل زد تو چشمامو فنجونشو برداشت..بی توجه بهش سینی رو جلوی مامان گرفتم که تشکر کرد وبرداشت..
    ظرف میوه رو اوردم و ازشون پذیرایی کردم..
    تا اینکه اقای صداقت گفت :دخترم بنشین میخوام باهات صبحت کنم..
    با تعجب نگاش کردم..نیم نگاهی به مامان انداختم وکنارش نشستم..
    منتظر چشم به اقای صداقت دوختم که گفت:والا من اهل مقدمه چینی واین حرفا نیستم..همیشه حرفمو رک زدم..
    رو به مامان ادامه داد :پسر من از دختر شما خوشش اومده..کاملا می دونم که ما از نظر طبقاتی در یک سطح نیستیم و این ممکنه بعدها مشکل ساز بشه..من با پسرم حرف زدم تا قانعش کنم دست از این خواسته ش برداره ولی به هیچ وجه راضی نشد..حتی تهدیدش کردم که اگر بخواد این ازدواج صورت بگیره کلا سهم شرکت رو ازش می گیرم واون باید خودش گلیمشو از اب بکشه بیرون و روی من حساب نکنه..باز هم راضی نشد..بهش گفتم از ارث محرومت می کنم..ولی هیچ کدوم از این حرفا تو سر این پسر نرفت..

    به کیارش نگاه کردم..با حرص داشت با انگشتای دستش بازی می کرد..اخماش هم تو هم بود..
    اقای صداقت نیم نگاهی بهش انداخت وگفت :دارم تو روی خودش میگم وهیچ چیزی رو هم پنهان نمی کنم..حتی دیشب کلی بحثمون شد واز خونه زد بیرون ..گفت دیگه بر نمی گرده مگه اینکه رضایت بدم بریم خواستگاری این دختر..راستش من بعد از فوت مادرشون هیچ وقت از گل پایین تر بهشون نگفتم..همیشه به خواسته ی کیارش و کیانا عمل کردم ونذاشتم توی زندگیشون سختی بکشن..وقتی دیدم تصمیم کیارش جدیه مجبور شدم خواسته ش رو قبول کنم..وقتی بهش گفتم خودت برو جلو من برای این ازدواج قدم بر نمی دارم گفت که نه من اگر تنها برم اونها به هیچ وجه منو قبول نمی کنند ..من می خوام با خانواده م برم جلو..

    اقای صداقت نفسشو داد بیرون وادامه داد :این شد که ما الان اینجا هستیم..
    رو به من و مامان با لحن خشکی گفت :خب نظر شما چیه؟..
    اون خانم که فهمیده بودم اسمش کیاناست با صدای ظریف و نازکی در حالی که با غرور نگامون می کرد..
    گفت :واااا..دیگه چه نظری باید بدن؟..از خداشون هم باشه بخوان با ما وصلت کنن..گرچه من اصلا راضی به این ازدواج نیستم..ولی خب..داداشم دست گذاشته رو همین ما هم مجبوریم قبولش کنیم..
    کیارش با لحن جدی گفت :کیانا شما چیزی نگو لطفا..
    کیانا پشت چشم نازک کرد وصورتشو برگردوند..
    از زور حرص وعصبانیت به خودم می لرزیدم..واقعا چقدر بی شرم بودن..اون از پسرش که تو شرکت باهام مثل زنای هرجایی رفتار می کرد.. اینم از اقای صداقت که اختلاف طبقاتی وپول وثروتشو به رخ می کشه و اینم از دخترش که همه جوره داره بهمون توهین می کنه..هه..چه خیال خامی..فکرکردن..
    از جام بلند شدم وبا لحن فوق العاده جدی وسردی رو به هر 3 نفرشون گفتم :با کمال احترام باید بگم من به هیچ وجه تصمیم به ازدواج ندارم..اگر هم داشته باشم با این اقا نمی خوام ازدواج کنم..
    رو به اقای صداقت گفتم :ما برای خودمون غرور داریم و برای شخصیتمون ارزش قائل هستیم..من به هیچ عنوان نمیذارم شما که به اصطلاح از طبقه ی ثروتمندان هستید اینطور غرور مارو زیر پاهاتون له کنید..
    رو به کیانا گفتم :خانم محترم شما هم می تونید دست برادرتون رو بگیرید وببرید هر کجا که دوست دارید خواستگاری وبراش یکی ازهم قشرهای خودتونو بگیرید..ما مردمان ساده ولی با ابرویی هستیم..به ذره ذره ابرو و شخصیتمون بها می دیدم..اصلا اجازه نمیدیم هر کسی که از راه رسید اینطور به ما توهین کنه..
    به در اشاره کردم وگفتم: بفرمایید لطفا..
    صدای زمزمه ی مامان رو شنیدم :بهار اروم باش..چرا اینجوری می کنی دخترم؟..
    کیانا با خشم از جاش بلند شد ودر حالی که به طرف در می رفت گفت :این چیزا لیاقت می خواد که شماها ندارید..
    بعد هم سریع از خونه رفت بیرون..
    اقای صداقت زیر لب با همون لحن سردش خداحافظی کرد ودنبال دخترش رفت..
    کیارش اومد جلو وخواست حرف بزنه که همونطور خشک وسرد بهش توپیدم :نمی خوام چیزی بشنوم..بفرمایید اقای محترم..
    به در اشاره کردم..با حرص دستشو مشت کرد واز در زد بیرون..صدای کوبیده شدن در حیاط نشون داد که رفتن..
    نفس عمیقی کشیدم وبه مامان نگاه کردم..اخماش تو هم بود..
    با دلخوری نگام کرد وگفت :این چه کاری بود بهار؟..چرا با مهمون اینطور رفتار کردی؟..اصلا ازت توقع نداشتم..
    -مامان مگه ندیدی چطور با ما رفتار کردن؟..انگار براشون کارت دعوت فرستاده بودیم که بلند شدن اومدن تازه پول و ثروت و قدرتشونو به رخ ما می کشن..
    -- می دونم دخترم..می تونستی بهتر از اینا باهاشون رفتار کنی..اینکه اینطور دلخور از این خونه ی رفتن بیرون ناراحتم می کنه..
    با لبخند رفتم طرفشو گونه شو بوسیدم :الهی قربون مامان دل رحم و مهربونم بشم..مامان گلم ما هم برای خودمون غرور داریم..شخصیت داریم..اونها با بی رحمی داشتن خوردمون می کردن..اگر سکوت می کردم مهر تایید می زدم به حرفاشون..ولی وقتی در کمال ادب جوابشونو بدی خیلی بهتره تا سکوت کنی..
    -- نمی دونم والا..
    کمکش کردم و بردمش تو اتاقش :بخواب مامان..خودتون رو هم بیخودی ناراحت نکنید..خداروشکر تموم شد رفت پی کارش..
    مامان روی تختش دراز کشید وگفت :می دونم عزیزم..ولی باز هم دلم راضی نمیشه اینطور از این خونه رفتن..
    پیشونیشو بوسیدمو گفتم :بهش فکر نکن مامان..شب بخیر..
    لبخند مهربونی زد وگفت :شب تو هم بخیر دخترم..

    با لبخند نگاش کردمو از اتاق اومدم بیرون..
    حس خوابیدن نداشتم..رفتم توی حیاط و روی تختی که گوشه ی حیاط بود نشستم..دستامو گذاشتم لبه تخت و سرمو گرفتم بالا..
    اسمون صافه صاف بود..ستاره ها توی دل شب به زیبایی می درخشیدند..عکس ماه افتاده بود تو حوض..
    به امشب فکرکردم..به اینکه واقعا کیارش با وجود اتفاقی که تو شرکت بینمون افتاد با چه رویی بلند شده اومده خواستگاری..
    هه..تازه پدر و خواهرشو هم با خودش برداشته اورده..
    به مامان فکر کردم..به بیماریی که ارامش زندگیمونو بهم ریخته بود..
    همه ی فکر وذهنم شده بود این بیماری لعنتی..
    *******
    مامان دیگه حالش انقدر خوب نبود که بتونه خیاطی کنه و بافتنی ببافه..مرتب ضعف داشت و سرش گیج می رفت..بیشتر من کاراشو انجام می دادم..
    چند جا رفتم برای کار ولی بی فایده بود..پولامون دیگه داشت تموم می شد..داروهای مامان هم رو به اتمام بود ومن مونده بودم که بعد از تموم شدنشون چطور باید داروها رو تهیه کنم؟..
    واقعا بریده بودم..بعضی شب ها سرمو میذاشتم رو بالشتمو انقدر گریه می کردم و ناله می کردم وبه بدبختیام فکر می کردم که صبح وقتی از خواب بیدار می شدم می دیدم چشمام از زور گریه پوف کرده وبالشتم از اشکام خیس شده..
    به هر دری می زدم به روم بسته بود..مادرم هنوز از بیماریش خبر نداشت..دکتر گفته بود :ندونه بهتره..شیمی درمانی هم تاثیری نداره فقط بیمار رو ضعیف تر می کنه و باعث میشه روحیه ش رو از دست بده..
    می گفت : شیمی درمانی زمانی رو بیمار تاثیر داره که سرطانش از نوع پیشرفته نباشه ولی برای مادر شما بیش از حد پیش رفته ونمیشه براش کاری کرد..
    نمی خواستم ذهنم منحرف بشه..من اهلش نبودم..من ازاون دخترا نبودم که به خاطر پول واز روی اجبار تن فروشی می کنند..
    من به پاکیم اهمیت می دادم..توکلم به خدا بود..می دونم تنهام نمیذاره..
    *******
    تقریبا 1 ماه از دیدارم با کیارش گذشته بود که یه روز وقتی رفته بودم کمی خرید کنم سر راهم دیدمش..درست سر کوچه توی ماشینش نشسته بود و به در خونه ی ما زل زده بود..
    با دیدنش تعجب کردم..بی توجه از کنارماشینش رد شدم که صداشو از پشت سرم شنیدم :بهار..
    سرجام وایسادم و بعد از چند لحظه اروم برگشتم ونگاش کردم..
    نگاه و لحنش جدی بود :می خوام باهات حرف بزنم..
    خواستم برگردم که تند گفت :خواهش می کنم..فقط چند دقیقه..
    مردد نگاش کردم..نگاهش التماس امیز بود..
    - بگو ..می شنوم..
    -- بیا تو ماشین..فکر نکنم دوست داشته باشی همسایه هاتون ما رو با هم ببینن..
    درست می گفت..مخصوصا همسایه های ما که از کاه کوه می ساختن..تردید داشتم..
    وقتی تردید منو دید گفت :فقط چند دقیقه وقتت رو می گیرم..مطمئن باش مزاحمتی برات ایجاد نمی کنم..
    یکی از همسایه ها همون موقع اومد بیرون که من هم هل شدم وسریع رفتم سمت ماشین و عقب نشستم..
    کیارش هم بی برو برگرد نشستو ماشین رو روشن کرد..

    نمی دونستم داریم کجا می ریم..هیچ دوست نداشتم باهاش تنها باشم یا اینکه حرفی بزنم..
    بهش نگاه کردم و با لحن خشکی گفتم :اقای صداقت میشه نگه دارید؟..
    با تعجب از تو اینه ی ماشین نگام کرد وگفت :چرا؟..
    با همون لحن گفتم :چرا نداره..خب می خوام پیاده بشم..
    جدی گفت :ولی من باهات حرف دارم وتا حرفامو نزنم نمیذارم از ماشین پیدا بشی..

    عجب رویی داشتا..
    -اقای محترم من دیگه منشی شما نیستم که به حرفاتون گوش کنم و هر دستوری دادید بهش عمل کنم..اینجا من متعلق به خودم هستم..
    پرید وسط حرفمو گفت:اگر بخوام که متعلق به من بشی چی؟
    با تعجب در حالی که سعی می کردم لحنم همچنان خشک باشه گفتم :چی؟..
    شمرده شمرده گفت :من ..می خوام.. دوباره.. ازت.. خواستگاری کنم..
    با حرص گفتم :منم یه بار جواب شما رو دادم..نه..
    --چرا نه؟..
    -چراشو خودتون بهتر می دونید..اگر هم نمی دونید برین از پدر وخواهرتون بپرسید خیلی خوب براتون توضیح میدن..
    نفسشو داد بیرون وگفت :ببین بهار م..
    -خانم سالاری..
    از تو اینه نگام کرد وماشین رو یه گوشه نگه داشت..
    -- خیلی خب هر چی تو بگی..من کاملا در جریان مشکلات زندگی تو هستم..می دونم مشکل مالی داری..می دونم الان مدتیه داری دنبال کار می گردی ..این نشون میده واقعا به پول احتیاج داری..
    سکوت کوتاهی کرد وبعد از چند لحظه ادامه داد :من می تونم بهت کمک کنم..فقط در مقابلش ازت می خوام با من ازدواج کنی..که البته من برای این هم یه سری شرایط دارم که بعد از قبول درخواستم عنوان می کنم..
    از تو اینه زل زد به منوگفت :نمیگم الان جوابمو بده..برو بهش فکر کن..من 3 روز دیگه میام تا ازت جواب بگیرم..پس یادت نره..من حاضرم بهت کمک مالی کنم بدون هیچ چشم داشتی چون اون موقع تو میشی همسر من..بنابراین ازت توقع ندارم پول رو بهم برگردونی..

    سکوت کرده بودم..کلا هنگ کرده بودم و هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم..صداشو شنیدم..
    -- من 3 روز دیگه ازت جواب می خوام..
    در ماشین رو باز کردم و بدون هیچ حرفی پیاده شدم..سریع رفتم اونطرف و یه تاکسی گرفتم وادرس خونه رو دادم..راننده حرکت کرد..
    به پشتی صندلی ماشین تکیه دادم و از پنجره به بیرون خیره شدم..
    همه ی حرفای کیارش توی سرم تکرار می شد..گیج شده بودم..تا خونه کمی بهش فکر کردم..بین دوراهی گیر کرده بودم..از یه طرف دوست نداشتم زن کیارش بشم..زن یه همچین ادم هوسرانی..از طرفی هم یاد مشکلاتم می افتادم..یاد اینکه چند وقت دیگه داروهای مامان تموم میشه ومن پول ندارم براش تهیه کنم..
    حتی دیگه انقدر پول کافی نداشتیم که برای خونه و خورد وخوراکمون خرید کنم..مامان مقدار خیلی کمی پول داشت ولی نمی تونستم ازش بگیرم..چون من خودم یه دفترچه حساب داشتم وتوی حسابم همیشه پول بود..اگر می رفتم و از مامان می خواستم بهم پول بده بی برو برگرد بهم شک می کرد وتا علتش رو نمی فهمید ول کنم نبود..
    نمی دونم..بدجوری گیج شده بودم..
    *******
    3روز گذشت..توی این مدت فقط و فقط به پیشنهاد کیارش فکر می کردم..بین همون دوراهی گیر کرده بودم که یه شب تصمیمم رو گرفتم..

    اون شب دیرتر خوابیدم..همه ش به کیارش و پیشنهادش فکر می کردم..تازه چشمامم گرم شده بود که صدای ناله شنیدم..به خاطر وضعیت مامان همیشه هوشیار بودم..
    سریع از رو تخت اومدم پایین واز اتاقم زدم بیرون..درست حدس زده بودم..این صدا صدای ناله ی مادرم بود..با قدم های تند به طرف اتاق مامان رفتم و در اتاق رو باز کردم وکلید برق رو زدم..
    با دیدنش تو اون وضعیت وحشت کردم.. روی تختش مچاله شده بود و به خودش می پیچید..رنگش هم پریده بود..
    با وحشت رفتم کنارش وصداش زدم :مامان..مامان حالت خوبه..مامان..خدایا کمکم کن..مامان..
    چشماش بسته بود وفقط ناله می کرد..می دونستم درد داره..
    سریع رفتم تو اشپزخونه و لیوانو گرفتم زیر شیر وپر از اب کردم ویه قرص از تو پاکت قرصاش برداشتم ورفتم تو اتاقش..
    با دیدن وضعیتش گریه م گرفته بود..در حالی که بی صدا اشک می ریختم قرص رو گذاشتم تو دهانش ولیوان رو گرفتم جلوی دهانش..
    سرشو کمی بلند کردم تا راحت تر بتونه اب رو بخوره..قرصشو خورد..
    صورتش خیس عرق بود..دستمو گذاشتم رو پیشونیش..سرد بود..
    با پشت دست اشکامو پاک کردم و از رو تخت بلند شدم و پتو رو کشیدم روش..
    قطره های اشکم می ریخت روی ملافه و این رد پای اشکهای پر از درد و غم من بود که جاشون روی ملافه می موند..
    به مامان نگاه کردم..دیگه ناله نمی کرد..چشماش همچنان بسته بود..
    روی زمین نشستم وسرمو گذاشتم رو تخت..همونطور که با چشمای پر از اشکم نگاش می کردم نفهمیدم کی چشمام بسته شد وبه خواب رفتم..
    همون شب تصمیم خودمو گرفتم..اگر اون شب اون قرص رو به مامان نداده بودم الان معلوم نبود چه اتفاقی براش می افتاد..
    مامان به داروهاش نیاز داشت..خودش فکر می کرد ضعیف شده واین داروها هم مسکن هستن و بعضی هاشون هم داروهای ویتامینه ست..
    من باید با عقلم تصمیم می گرفتم نه با دلم..دلم می گفت درخواست کیارش رو قبول نکنم..ولی عقلم می گفت قبول کنم چون در غیر این صورت مادرمو از دست میدم..
    مجبور بودم..چون نه کار گیرم می اومد نه پول کافی داشتم برای خرید داروها ونه اینکه اهل خودفروشی بودم..اصلا..به هیچ وجه اینکارو نمی کردم..
    اینکه زن کیارش بشم صد برابر بهتر از اینه که این کارو بکنم..
    بنابرابن پیشنهادشو قبول کردم..
    صبحش با مامان حرفامو زده بودم..جوری باهاش حرف زدم که فکر کنه از ته دلم دوست دارم زن کیارش بشم..نمی خواستم ناراحتش کنم یا نگران بشه که چرا این درخواستو قبول کردم..
    درست روز سوم کیارش اومد ومن هم خیلی رسمی جواب بله بهش دادم..
    اینجوری شد که مسیر زندگی من به کل تغییر کرد..
    تغییراتی که حتی تو خواب هم نمی دیدم..
    *******
    با هم اومده بودیم بیرون..چون قرار بود کیارش درمورد شرط و شروطاش باهام حرف بزنه..
    نمی دونستم چی میخواد بگه واصلا هم کنجکاو نبودم بدونم..ولی خب وقتی می خوام باهاش ازدواج کنم باید شرایطش رو هم بدونم اون هم همینو می خواد..
    اومده بودیم پارک..روی صندلی نشستیم..به اطرافم نگاه کردم..چند نفر کم و بیش از اون طرف رد می شدن..
    -- بهار..
    نگاش کردم..
    --من فقط یه شرط دارم اون هم اینه که من و تو فعلا یه صیغه ی محرمیت تو نامزدیمون بخونیم اون هم برای 6 ماه..و فعلا به ازدواج فکر نکنیم..چون من برای اینده م یه سری برنامه ها دارم که با وجود ازدواج نمی تونم به اون اهدافم دست پیدا کنم..ولی خب نمی تونم تورو هم از دست بدم..بنابراین ازت می خوام فعلا بینمون صیغه خونده بشه بعد از اون یه تصمیمی می گیریم..موافقی؟..
    تو دلم گفتم :اگر به من باشه که اصلا دوست ندارم یه ثانیه هم تحملت کنم ولی حیف که مجبورم..
    با بی تفاوتی گفتم : خیلی خب...من حرفی ندارم..
    تو دلم گفتم :هر چی دیرتر بهتر..
    لبخند زد وگفت :خیلی خب پس دیگه حرفی نمی مونه..من فردا شب با پدر وخواهرم میام خونتون برای مراسم نامزدی..همون فردا شب صیغه رو می خونیم..پس فردا هم میریم شمال تا یه اب وهوایی عوض کنیم..چطوره؟

    هه..فکر همه جاشو هم کرده..
    جدی نگاش کردمو گفتم:با مسئله ی نامزدی مشکلی ندارم..ولی من نمی تونم مادرمو تو خونه تنها بذارم..اگر بنا باشه جایی برم باید مادرم هم همراهم باشه..
    لبخند اروم اروم از رو لباش محو شد..معلوم نبود چه خیالاتی تو سرشه..انگار می خوایم بریم ماه عسل اینطور برنامه چیده..خوبه فقط نامزدش میشم که انقدر هم تو تصمیماتش دست ودلبازه....
    نفس عمیقی کشید وگفت :خیلی خب..من حرفی ندارم..مادرت رو هم با خودمون می بریم..دیگه حرفی نیست؟..
    مکث کوتاهی کردم و شونه مو انداختم بالا : نه....
    سرشو تکون داد و چیزی نگفت


    همون روز منوبرد به یکی از بهترین پاساژها و چند دست لباس برای نامزدیمون خرید..هر چی اصرار می کردم من به اینا احتیاج ندارم و دوست دارم ساده باشم قبول نمی کرد..حالا خوبه فقط پدر وخواهرش هستن ومهمونی نداریم..
    از اونجایی که دلم راضی به این ازدواج نبود هیچ دوست نداشتم شلوغ باشه و همه ازش با خبر بشن..
    یه سارافن بنفش و یه بلوز سفید تنم کرده بودم.. یه شال سفید که طرح های زیبایی به رنگ بنفش روش داشت رو هم سرم کردم..
    مامان با دیدنم لبخند زد و در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود اومد جلو و بغلم کرد..بغضم گرفته بود..همه ی این کارا به خاطر وجود عزیز مادرم بود..به خاطر اون بود که داشتم اینجوری ازدواج می کردم..چون دوستش داشتم و برام عزیز بود..

    بالاخره اقای صداقت همراه دخترش کیانا و پسرش کیارش اومدن..دست کیارش درست مثل سری قبل یه سبد گل بزرگ و یه جعبه شیرینی بود..
    همه چیز مثل همون سری بود با این تفاوت که من تمام سعیم رو می کردم بهشون احترام بذارم..
    اقای صداقت هیچی نمی گفت...حتی یه کلمه هم حرف نمی زد..خشک و جدی نشسته بود ..
    کیانا هم نگم بهتره..تمام مدت با حرص به من نگاه می کرد و وقتی نگاش می کردم با خشم نگاهشو ازم می گرفت..به هیچ وجه ازش خوشم نمی اومد..خیلی به خودش می بالید و می دونستم همه ی اینها فقط یه مشت ادعاست..
    اصلا برام مهم نبود..هیچ کدوم از اعضای این خانواده حتی کیارش هم برام مهم نبودن..به هیچ وجه حس نمی کردم دارم عروس میشم..برعکس..همه ش تو دلم با خدا حرف می زدم و گله می کردم که چرا این مصیبت برای ما پیش اومد که منم مجبور بشم چنین خانواده ای رو تحمل کنم و با کیارش ازدواج کنم..
    می دونستم کیانا الان تو دلش میگه این دختره از اول هم از خداش بود زن داداش من بشه.. اون حرفاش هم واسه محکم کاری بود..

    هه..بذار هر چی دلشون می خواد فکر کنن..من فقط یه دلیل داشتم که اون هم خودم می دونستم و خدای خودم..
    بعد از چند دقیقه اقای صداقت مهر سکوتشو شکست وشروع کرد..همون حرفای تکراری قبل رو گفت..منم خیلی جلوی خودمو گرفتم چیزی نگم..
    بعد ازاینکه حرفاش تموم شد گفت : خب حالا که کیارش اینطور می خواد و به هیچ وجه هم از خیر این دختر نمی گذره منم حرفی ندارم..
    به کیانا نگاه کرد..کیانا هم لباشو جمع کرد وبا اخم از تو کیفش یه جعبه در اورد وداد به اقای صداقت..
    بازش کرد و گذاشت رو میز جلوی من..
    --این انگشتر نامزدی شماست..اگر خودتون بلدید که صیغه ی محرمیت رو بخونید اگر نه که زنگ بزنم یکی بیاد..
    اصلا از طرز صحبت کردنش خوشم نمی اومد..وقتی اینجوری باهامون برخورد می کردن دوست داشتم مثل اون سری از جام بلند شم و خیلی خشک و جدی بهشون بتوپم وبعد هم بندازمشون بیرون..
    ولی چه کنم که مجبور بودم تحمل کنم..فقط تحمل..
    مامان گفت :من می تونم صیغه رو براشون بخونم..البته اگر شما اجازه بدید..
    اقای صداقت نیم نگاهی به مامان انداخت و سرشو تکون داد :بسیار خب..
    به کیارش اشاره کرد..اون هم از جاش بلند شد و با لبخند اومد طرفم و درست کنارم نشست..مامان صیغه رو خوند و بعد از اون هم کیارش انگشتر رو دستم کرد..
    مو قع دست کردن می خواست دستمو بگیره که دستمو اروم کشیدم عقب و نذاشتم..لبخندش محو شد ولی از رو نرفت و دستشو اورد جلو..من هم دستمو بردم جلو انگشتر رو دستم کرد..اصلا دوست نداشتم دستمو بگیره..
    با اینکه قرار بود زنش بشم و اینکه بخواد دستمو بگیره مانعی نداشت ولی با این حال یه حسی مانعم می شد که بهش همچین اجازه ای رو بدم..
    قبل از رفتن ..کیارش شماره ش رو بهم داد و گفت هر وقت باهاش کار داشتم زنگ بزنم..خیلی هم رو سفر فردا تاکید کرد..

    اون شب من هیچ حرفی نزدم..تموم کارهای نامزدیمون تو سکوت من انجام شد..این سکوتم نشونه ی رضایتم بر این ازدواج نبود..اینجا سکوت من معنیش کاملا برعکس بود..
    ولی خب کاری از دستم بر نمی اومد..
    این هم سرنوشت من بود..
    *******
    همون شب به مامان گفتم که قراره فردا با کیارش بریم شمال..اولش مخالفت کرد که من با کیارش برم..می گفت تو هنوز زنش نیستی واین حق رو نداری که تنهایی باهاش بری مسافرت..حتی وقتی بهش گفتم اون هم با ما میاد بازم قبول نکرد..
    این سفر اصلا برای من مهم نبود..اینکه مادرمو ناراحت نکنم اهمیتش برام بیشتر بود..
    زنگ زدم به کیارش و بهش گفتم که ما نمیایم..
    خیلی ناراحت شد وگفت :یعنی چی که نمیاید؟..من برای این سفر کلی برنامه ریختم بهار..مشکل چیه؟..
    - مشکلی نیست..من هنوز همسر تو نشدم و اینکه بخوام با تو تنهایی برم مسافرت اصلا کار درستی نیست..
    صدای نفسهاشو که با حرص می داد بیرون رو از پشت تلفن شنیدم :مطمئنم مادرت مخالفه..وگرنه تو که حرفی نداشتی..میشه گوشی رو بدی بهش؟..
    - نه اینط..
    خیلی محکم و جدی گفت :بهت گفتم گوشی رو بده به مادرت..
    با حرص گوشی رو از کنار گوشم برداشتم..
    مرتیکه ی پررو..مرتب بهم دستور میده..
    صدای مامان رو از پشت سرم شنیدم :کیه بهار؟..
    برگشتمو گفتم :کیارش..بهش گفتم نمی ریم ولی قبول نمی کنه..
    مامان اروم سرشو تکون داد و اومد طرفمو گفت :خیلی خب گوشی رو بده من باهاش حرف می زنم..
    چیزی نگفتم و گوشی رو دادم به مامان..
    حدود 5 دقیقه مامان داشت با کیارش حرف می زد..
    نمی دونم چی بهش گفت که مامان راضی شد باهاش بریم..
    بعد هم باهاش خداحافظی کرد وبا لبخند گوشی رو گذاشت..
    - چی شد مامان؟..می خوای بریم؟..
    --اره دخترم..من هم همراهتون میام..کیارش می گفت تو شمال کاری براش پیش اومده ولی دوست نداره تنهایی بره..می خواد اولین سفرش رو با نامزدش بره برای همین اصرار داشت تورو ببره..و روی اینکه من هم همراهتون بیام اصرار داشت..من هم نخواستم دلشو بشکنم..به نظر پسر بدی نمیاد..اینکه خودم هم باهاتون باشم خیالمو راحت می کنه..بیشتر برای همین قبول کردم..
    با تعجب به مامان نگاه کردم..عجب مارمولکی بود این کیارش..با دو تا کلمه حرف سریع مادرمو راضی کرد..البته اون که توی این کارا وارده..با اون رفتارایی که تو شرکت باهام داشت بهش نمی خوره ادم بی تجربه ای باشه..هه..مطمئنا همینطوره..
    وسایلمون رو جمع کردم ولباسامونو چیدم تو چمدون..قرصای مامان رو دادم و بهش شب بخیر گفتم اون هم با مهربونی جوابمو داد..
    رفتم تو اتاقم .. رو تختم دراز کشیدم..دستامو گذاشتم زیر سرمو به سقف زل زدم..
    به کیارش فکرکردم..به اینکه هر کاری می کنم نمی تونم دوستش داشته باشم..برعکس..هر وقت بهش فکر می کردم حس می کردم ازش بدم میاد..نمی دونم چرا ولی این تنها حسی بود که نسبت بهش داشتم..
    به خانواده ش فکر کردم..یعنی من می تونم با اونا کنار بیام؟..اگر بعد از ازدواج خواستن اذیتم کنند چی؟..اگر با خواهرش به مشکل برخوردم چی؟..
    همه ی این فکرا باعث شده بود دلشوره بگیرم..
    از اینده ترس داشتم..
    نمی دونستم چه چیزی در انتظارمه..
    *******
    اصلا برای این سفر شوق وهیجان نداشتم..انگار نه انگار که دارم میرم شمال..ولی حس می کردم مامان خوشحاله..
    وقتی ازش پرسیدم گفت : من و پدرت تو شمال با هم اشنا شدیم ..یه اشنایی غیرمنتظره که بعد هم عاشق هم شدیم و اخرش هم به ازدواج ختم شد..
    با لبخند نگاش کردم..انگار برگشته بود تو همون خاطرات گذشته ش..
    هیچ وقت چیزی از گذشته ش نمی گفت ولی امروز چند کلمه ای در موردش حرف زده بود..

    با صدای زنگ در فهمیدم کیارش اومده..از جامون بلند شدیم و من چمدونو کشیدم و بردم تو حیاط..همه چیزو چک کردم و درو قفل کردم..کفشامون رو پوشیدیم واز خونه رفتیم بیرون..صبح زود بود و هوا کمی خنک بود..
    کیارش جلوی در وایساده بود..با دیدن ما لبخند زد ..اروم سلام کردم که جوابمو داد و به مامان هم سلام کرد..
    اومد جلو و دسته ی چمدون رو از دستم گرفت و با خودش برد طرف ماشین..
    بعد از اینکه چمدون رو گذاشت صندوق عقب سریع رفت در جلو رو باز کرد تا من سوار بشم..
    راستش قصدم این بود برم عقب بشینم ولی با این کارش مجبور شدم همون جلو بشینم و چیزی نگم..
    سوار شدیم و کیارش حرکت کرد..
    توی مسیر هیچ حرفی نمی زدیم..چند بار کیارش خواست سر حرفو باز کنه که من یه جوری پیچوندمش..
    خوابم گرفته بود..سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمامو بستم..
    کیارش پخش رو روشن کرد وصدای اهنگ تو فضای ماشین پیچید..

    عاشق دیدن چشماتم *تا آخر دنیا باهاتم *دیوونه تو شدم انگار
    منو تو قلبت نگه دار* دل به تو بستم این روزها
    این احساس دست خودم نیست* دوست داشتنم رو باور کن
    علاقه به تو که کم نیست
    من دیگه اون قد عاشقت شدم
    دوست دارم که بشی مال خودم* عشقمی از پیش تو نه نمیرم
    یا تو بیا یا بیا یا می میرم

    تویی که تنها آرزومی
    خوش حالم وقتی روبه رومی *غصه ها دور میشن از ما
    نمی خوام باشم از تو جدا *بین ما فاصله نمیاد
    مثل من تو رو هیچ کس نمی خواد
    جز تو نمیاد هیچکی به چشمم*
    تو شدی عشقم

    من دیگه اون قد عاشقت شدم
    دوست دارم که بشی مال خودم* عشقمی از پیش تو نه نمیرم
    یا تو بیا یا بیا یا می میرم

    توی این موقعیت هیچ حسی نسبت به این اهنگ نداشتم..فقط حس کردم خوابم گرفته..کم کم چشمام گرم شد وخوابم برد..
    *******
    با صدای کیارش ازخواب پریدم و به اطرافم نگاه کردم..
    با خشم گفت :بهار رسیدیم..پیاده شو..
    فکرکنم ناراحت شده تموم مسیر رو خواب بودم..خب ناراحت بشه به من چه..بی خیال..
    به اطرافم نگاه کردم..سمت راستم دریا بود و سمت چپم یه ویلای بزرگ با نمای خیلی زیبا..دور تا دور هم پر از درختای میوه و سرسبز بود..
    کیارش چمدون ما و خودشو گذاشت زمین..مامان اونطرف ماشین وایساده بود..رفتم طرف کیارش تا چمدونمو بگیرم که نذاشت..زیر لب بهش توپیدم :چته؟..
    نگام کرد وبا صدای ارومی که مامان نشنوه گفت: ساعت خواب..کسر خواب داشتی این همه مدت رو گرفتی خوابیدی؟..
    ابروهامو کشیدم تو هم وگفتم :نخیر.. ولی من وقتی یه جا بشینم و فقط سکوت کنم خوابم می گیره..مسیر هم طولانی بود خب خسته کننده ست دیگه..
    -- پس من اونجا بوق بودم؟..می تونستی باهام حرف بزنی..
    تو دلم گفتم :نه تو شیپوری..فقط کی دست از سرم بر می داری خدا می دونه..
    بدون اینکه جوابشو بدم چمدونمو از دستش کشیدم و کنار ایستادم تا اون بیافته جلو..
    با خشم نگام کرد و به طرف ویلا رفت..من هم همراه مامان پشت سرش رفتیم..
    دست خودم نبود..هیچ حس خوبی نسبت بهش نداشتم..
    نمی دونم دلیل این حسم چی بود ولی اینو به خوبی می دونستم که من تا اخر عمرم هم نمی تونم دوستش داشته باشم..

    همونطور که به طرف در می رفتیم نگاهی به اطرافم انداختم تعجب کرده بودم که چرا ویلا به این بزرگی یه سرایدار نداره؟..اگر داشت که الان باید سر وکله ش پیدا می شد..عجیب بود..
    رفتیم داخل..نمای داخلش زیبا تر از بیرونش بود..یه ویلای بزرگ همراه با وسایل شیک و گرون قیمت..واقعا زیبا بود..تو عمرم همچین ویلایی رو ندیده بودم..
    دیدم داره میره طبقه ی بالا..من و مامان سر جامون وایسادیم..
    رو به کیارش گفتم :من و مامان وسایلمون رو باید کجا بذاریم؟..
    کیارش رو پله ها ایستاد و برگشت ونگامون کرد :همراه من بیاید بهتون میگم..
    سرمو تکون دادم و همراه مامان دنبالش رفتیم..طبقه ی بالا هم بزرگ بود..دو تا راهرو داشت یکی سمت راست یکی سمت چپ..
    کیارش رفت سمت راست ما هم دنبالش رفتیم..جلوی یه در ایستاد و بازش کرد..
    کنار ایستاد و رو به ما گفت :این اتاق شماست..امیدوارم اینجا راحت باشید....
    من چیزی نگفتم ولی مامان با لبخند تشکرکرد وگفت :ممنونم پسرم..لطف کردی..
    کیارش لبخند کمرنگی زد وچیزی نگفت..به من نگاه کرد..انگار توقع داشت یه چیزی بگم ولی من همچنان به سکوتم ادامه دادم..
    رفتم تو و چمدون رو گذاشتم یه گوشه..مامان هم اومد تو..
    کیارش گفت :اتاق من همین روبه روییه ..اگر به چیزی احتیاج داشتید حتما بهم بگید..
    من فقط سرمو تکون دادم ..ولی مامان گفت :باشه پسرم..ببخش بهت زحمت دادیم..
    -- نه بابا این حرفا چیه..من اصرار داشتم که شماها هم همراهم بیاید..چیزی تا ناهار نمونده..تا اون موقع کمی استراحت کنید..
    بعد هم از اتاق رفت بیرون و درو بست..
    مامان نشست رو تخت و رو به من گفت :بهار چرا ازش تشکر نکردی؟..
    با بی خیالی شونمو انداختم بالا و چمدون رو کشیدم جلو ..همین طور که داشتم بازش می کردم گفتم :برای چی باید تشکر می کردم؟..ما که اجبارش نکرده بودیم ما رو باخودش بیاره..اون بود که اصرار داشت..حالا هم هر کاری بکنه از روی وظفیه ست..
    مامان با دلخوری گفت :معلوم هست چی میگی دختر؟..این حرفا یعنی چی؟..من نمی فهمم تو چرا انقدر با کیارش سردی؟..
    - خودم هم نمی دونم..
    -- پس چرا قبولش کردی؟..
    بلوز رو تو دستم فشار دادم وسرمو بلند کردم ..به مامان نگاه کردم..چه جوابی باید بهش می دادم؟..
    دوباره سرمو انداختم پایین و همونطور که بلوز رو تا می کردم و میذاشتم کنارم گفتم : اینو هم نمی دونم..به نظرم پسر بدی نیومد..
    هه..اره اصلا پسر بدی به نظر نمی رسه ولی من می دونم از تو جنسش خورده شیشه داره..
    --پس اگر می دونی پسر خوبیه چرا باهاش اینطور رفتار می کنی؟..
    از سوال های مامان کلافه شده بودم..اخه هیچ جوابی براشون نداشتم و توش می موندم و این منو کلافه می کرد..
    - مامان بهتره بی خیالش بشیم..من خسته م می خوام کمی استراحت کنم..
    -- دخترم تو که توی ماشین همه ش خواب بودی..بازم خسته ای؟..
    روی تخت دراز کشیدمو ودستمو گذاشتم رو چشمام :اره مامان خسته م..بذارید یه کم بخوابم..برای ناهار هم منو بیدار نکنید..خودم بعد یه چیزی می خورم..
    صدای مامان رو نشنیدم..دستمو هم از رو چشمم بر نداشتم..اتفاقا اصلا هم خسته نبودم..ولی برای فرار از جواب سوال های مامان مجبور بودم اینطور وانمود کنم..
    نیم ساعتی به همین صورت گذشت..فکرکنم مامان هم خوابیده بود ..چشمام گرم خواب شده بود..اروم دستمو برداشتم و به تخت کناریم نگاه کردم..درست حدس زده بودم..مامان رو تخت دراز کشیده بود و چشماش هم بسته بود..حتما خوابیده..
    پتو رو کشیدم رو خودم و به پهلو خوابیدم..
    انقدر به روبه روم زل زدم تا اینکه اروم اروم چشمام بسته شد وبه خواب رفتم..
    *******
    سرگرد آریا رادمنش جلوی ویلا ترمز کرد و از ماشینش پیاده شد..نگاهی به اطرافش انداخت و در ماشین را بست..
    به طرف ویلا رفت..زنگ در را زد..دوربین بالای در او را شناسایی کرد و در باز شد..
    آریا وارد ویلا شد و در را بست..ستوان حمیدی در حالی که برگه ای در دست داشت به طرف آریا امد و همین که به او رسید گفت :سلام قربان..خبری نشد؟..
    آریا سرش را تکان داد و روی مبل نشست :نه .. من که مورد مشکوکی ندیدم شما چطور؟..
    -- بچه ها بالا 6 دونگ حواسشونو دادن به مانیتورها و دوربین ها..بهشون گفتم چشم بر ندارن و هرمورد مشکوکی مشاهده کردن اطلاع بدن..فعلا که خبری نشده..
    - نوید هم بالاست؟..
    --بله جناب سرگرد..درضمن ..
    برگه ای که در دست داشت را به طرف آریا گرفت و گفت :این لیست تماس هاییه که توی همین یکی دو روز داشته..همه رو چک کردیم..اکثرشون مربوط به شرکت های معتبری میشن..هیچ رد پایی از خودشون به جا نمیذارن..
    آریا از جایش بلند شد وبا لحن جدی گفت :ما به تلاشمون ادامه میدیم..من مطمئنم به همین زودی دستشون رو میشه..فقط باید کمی صبر کرد..
    همراه ستوان حمیدی رفت طبقه ی بالا..
    نوید رفته بود بالای صندلی و بلند بلند حرف می زد و بچه های گروه هم با هیجان نگاهش می کردن..همگی با دیدن آریا تو درگاه در سریع خودشان را جمع و جور کردن و به کارشان مشغول شدن..
    نوید با این حرکت انها به طرف در برگشت و با دیدن اریا که با اخم نگاهش می کرد هل شد وبا صندلی افتاد زمین..
    از این حرکت او همه زدن زیر خنده ولی اریا همچنان با اخم نگاهش می کرد..
    نوید از جایش بلند شد وصندلی را به حالت اولش برگرداند و سلام نظامی داد..
    اریا فرمان ازاد نداد..نوید منتظر چشم به او دوخته بود..ولی اریا جدی نگاهش می کرد وچیزی نمی گفت..چند دقیقه گذشت ..نوید خسته شده بود ..
    زیر لب گفت :جون مادرت ازاد بده.. اریا دارم میافتم..
    اریا به طرفش رفت وبا لحن محکم و جدی گفت :تا 1 ساعت همینطور می مونی ..تا تو باشی دیگه معرکه نگیری وسر بچه ها رو گرم نکنی..مگه نمی دونی ما تو ماموریت هستیم؟..
    نوید با ناله گفت :ای بابا غلط کردم..جون خاله..اریااااا..
    -اریا و زهرمار..صد دفعه بهت گفتم تو محل کار ودر حین ماموریت من سرگرد رادمنش هستم نه اریا..بیخود هم منو قسم نده..
    مکث کوتاهی کرد .. بعد از چند لحظه فرمان ازاد داد..
    نوید افتاد رو صندلی و نفس عمیقی کشید :اخ..عین خروس سیخ وایسادم جلوت نفسمو حبس کردم..داشتم خفه می شدما..
    با اخم به آریا نگاه کرد وادامه داد :بالاخره که این ماموریت تموم میشه..
    اریا تیز نگاهش کرد که نوید سریع گفت :به تو که کاری ندارم..با خاله کار دارم..وقتی انداختمش به جونت و شب تا صبح هی بهت گفت برو زن بگیر ..اونوقت میام و بهت سلام می کنم پسر خاله جان..
    اریا با لحن جدی گفت :پاشو به کارت برس و کمتر چرت و پرت بگو..اگر یه بار دیگه ببینم معرکه گرفتی بی برو برگرد گزارش می کنم ستاد..
    نوید از جایش بلند شد وپشت میز نشست..
    زیر لب غرغر کرد :خیر سرمون مثلا پسر خاله داریم..از شانس خوشگلمون هم یه درجه از ما بالاتره و راه به راه هی دستور میده..بالاخره که من خاله رو می بینم..
    اریا محکم و بلند گفت :به کارت برس..
    -- بله قربان..
    اریا پشت سرش قرار گرفت و در حالی که به مانیتور زل زده بود گفت :چیز مشکوکی ندیدی؟..
    -- چرا دیدم..
    آریا با تعجب نگاهش کرد وگفت :چی؟..
    --البته همچین مشکوک هم نیستا..ولی خب امروز پسر صداقت همراه یه دختر و یه زن میانسال وارد ویلا شدن..
    آریا به طرف حمیدی برگشت و منتظر نگاهش کرد تا توضیح دهد..
    ستوان حمیدی شانه ش را بالا انداخت وگفت :تا چند دقیقه پیش که خبری نبود قربان..من چیزی ندیدم..
    نوید گفت :حمیدی درست میگه..همین چند دقیقه پیش درست زمانی که حمیدی از اتاق رفت بیرون رسیدن..

    آریا سرش را تکان داد و گفت :خیلی خب..با این اوصاف کار ما از همین الان شروع میشه.. کیارش صداقت اومده اینجا..همون چیزی که ما منتظرش بودیم..و اون دونفری هم که باهاش هستند رو باید ته و توشو در بیاریم که کی هستند و با کیارش چه نسبتی دارند..
    حمیدی گفت :قربان برای اینکه بفهمیم اونا کی هستند چه کسی رو مامور اینکار می کنید؟..
    اریا به طرف پنجره رفت و از انجا نگاهی به بیرون انداخت و گفت :خودم به عهده می گیرم..شماها هم فقط و فقط همه ی حواستون رو بدید به اون ویلا و ادمایی که توش رفت وامد می کنند..
    رو به احمدی گفت :احمدی تو یه بار دیگه دوربین ها رو چک کن که یه وقت به مشکل برنخوریم..سعادت تو هم تماس هاشون رو ردیابی کن و لیستشون رو برای من تهیه کن..
    رو به حمیدی گفت :تو هم لحظه به لحظه این ماموریت رو به من گزارش کن..فراموش نکن لحظه به لحظه ش رو..
    همگی اطاعت کردند..
    آریا رو به نوید گفت :تو هم همراه من بیا..
    -- کجا ؟..
    - مهمونی!..خب معلومه دیگه ماموریت..
    -- خب الانم تو ماموریتیم دیگه..
    - بله تو ماموریتیم ولی ماموریت من و تو اینه که بفهمیم اون زن و دختر کیا هستن و با کیارش صداقت چه نسبتی دارن..
    -- اهان از اون لحاظ..باشه بریم..
    آریا رو به هر 3 نفر سفارشات لازم را کرد و همراه نوید از ویلا خارج شد..
    *******
    توی ماشین نشسته بودند و به در ویلا خیره شده بودند..چند ساعتی گذشته بود..
    آریا گفت :اینجوری به جایی نمی رسیم..من از پشت ویلا میرم داخل محوطه....
    نوید نگاهش کرد وگفت :منم باهات بیام؟..
    - نه تو همینجا بمون و اگر خبری شد با بی سیم بهم اطلاع بده..
    -- باشه..پس مراقب خودت باش..خاله تورو به من سپرده ها..
    آریا در ماشین رو باز کرد وازان پیاده شد و در را بست..
    سرش را داخل کرد وگفت :تا اونجایی که من یادم میاد خاله که همون مادر جنابعالی باشه تو رو دست من سپرده..پس کم اراجیف سر هم کن..یادت نره چی بهت گفتم..
    نوید سرش را تکان داد وگفت :خیلی خب..تو هم یادت نره من چی بهت گفتم..
    آریا لبخند زد وسرش را تکان داد..
    نگاهی به اطرافش انداخت و به طرف ویلا رفت..



    برچسب ها : رمان احساسی , رمان عاشقانه , رمان عشق و احساس , رمان 94 , جدیدترین رمان , زیباترین رمان , عشق و احساس من , سایت تفریحی شاپرک , جدیدترین را با ما ببینید , جدیدترین رمان عاشقانه , جدیدترین رمان احساسی , قسمت اول , داستانی عاشقانه ,
    نویسنده : masoudنظر بدهید ()

    مطالب مرتبط
    ”نظرات شما برای این مطلب،مطمئن باشید ما برای نظرات شما احترام خاصی قائلیم”

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    
    اطلاعات
    • آمار کاربران
    • افراد آنلاین : 20
    • اعضای آنلاین : 0
    • تعداد اعضا : 38

    • عضو شوید
    • ارسال کلمه عبور




    • آمار مطالب
      کل مطالب : 9446
      کل نظرات : 1728

    • آمار بازدید
    • بازدید امروز : 6,888 نفر
    • باردید دیروز : 27,859 نفر
    • بازدید هفته : 82,901 نفر
    • بازدید ماه : 246,125 نفر
    • بازدید سال : 1,777,668 نفر
    • بازدید کلی : 11,801,243 نفر
    • ورودی امروز گوگل : 14 نفر
    • ورودی گوگل دیروز : 143 نفر

    آرشیو
    ایدی تلگرام جهت تماس با مدیر سایت masoud447@