close
چت روم
X بستن تبليغات
Code Center
رمان چراغونی,رمان جدید چراغونی,رمان عاشقانه,رمان رمان رمان,رمان قشنگ,

  • موضوعات
    خبرنامه
      براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    مطالب تصادفی
    پیوندهای روزانه
    بازدید : 409 ♥ تاریخ : پنجشنبه 01 مرداد 1394 زمان : 22:38 ♥

    رمان جدید و خوانده نشده چراغونی قسمت اخر

    رمان جدید و خوانده نشده چراغونی قسمت اخر

    رمان جدید و خوانده نشده چراغونی قسمت اخر

    رمان جدید و خوانده نشده چراغونی قسمت اخر

    _صبر کن ببینم نورا...اینا چی می گن؟! تو شوهر داری؟!
    اومدم حرفی بزنم که باز صدای بابا بلند شد:
    _معلومه که شوهر داره. الان 2ساله که ازدواج کرده ولی نمی دونم چی شد که یه دفعه به سرش زد و این بیچاره رو رها کرد و اومد ایران!
    فقط نگاهش کردم...داری چی کار می کنی با زندگی من بابا؟!
    برگشتم طرف مسعود...چیزی که تو چشمش بود اون عشق نیم ساعت پیش نبود حتی نفرت هم نبود...با دادی هم که سرم زد یه تکونی خوردم
    _با توام...چرا لال شدی؟...............................................................

    _درست صحبت کن آقای محترم!
    نموندم تا جواب مسعود به بابا رو بشنوم...حالا که به اشتباه قضاوت می کرد موندنم چه ارزشی داشت! دویدم سمت خیابون و جلوی تاکسی ای که رد میشد دست بلند کردم. سوار شدم وگفتم: برین آقا، زودتر. به پشت نگاه نکردم ولی صدای فریاد مسعود رو شنیدم که گفت: وایـستـــا
    دفتر آدرس هام رو باز کردم...فارسی نمی دونستم ولی آدرس ها به فارسی بود...صفحه اول آدرس خونه بود که مریم جون خیلی دقیق با شماره تلفن خونه برام نوشته بود...میدونستم الان همه می رن دم خونه پس اون جا نباید می رفتم...به صفحه دوم نگاه کردم...آدرس و تلفن محل کار حاجی...که حاجی معمولا تا ساعت 9 اون جا می موند... به ساعتم نگاه کردم...8:30 بود...پس هنوز وقت داشتم... دفترم رو به طرف راننده تاکسی گرفتم
    _آقا...میشه هرچه زودتر منو به ایت آدرس ببرید؟
    دفتر رو از دستم گرفت و با دقت خوند
    _باشه خانم
    _ممنون...فقط یه کم زودتر
    ***
    به دست های حاجی فکر می کنم که منی که هنوز هم می لرزم رو سفت تو بغلش گرفته...این پیرمرد هرکاری برای آرامش من می کنه
    وقتی تاکسی ایستاد و راننده اون مغازه بزرگ خشکبار و برنج رو نشونم دا دیگه منتظر گرفتن باقی پولم نموندم و به طرف مغازه پرواز کردم...در مغازه رو باز کردم و چشمام ور سالن و فروشنده های هر قسمت چرخید تا به میز حاجی رسید...انتهای مغازه پشت میز بزرگی نشسته بود...فروشنده ها یه طور خاصی نگاهم می کردن...صدای پسر جوونی به گوشم رسید
    _بفرمایی خانم...چی لازم دارید؟
    چشمم به حاجی بو دو به همون طرف راه افتادم...انگار اونم حس کرد که سرش رو بلند کرد...با دیدنم لبخند زد ولی به ثانیه نکشید که لبخندش محو شد و آروم لب زد:
    _دخترم
    همون طور که به طرفش می رفتم نیمه بلند گفتم:
    _اومـده دنبـالـم...می خواد منـو ببـره
    حاجی از جاش بلند شد و ایستاد...هم زمان من خودم رو توی بغلش انداختم...دستاش دورم حلقه شد و آروم گفت:
    _چی شده بابا؟!
    همون طور ساکت توی بغلش موندم...صدای کسی از پشت سرم اومد
    _حاجی اتفاقی افتاده؟


    نمی شناختمش، از بغل حاجی بیرون اومدم و به صاحب صدا که پسری 25-26ساله بود نگاه کردم
    _نه میثم جان، اتفاقی نیفتاده
    دست هاش رو روی شونم گذاشت و ادامه داد
    _این خانم هم نوه عزیزمه که اومده دیدن پدربزرگش
    چشم های پسره با این حرف حاجی برق زد و گفت:
    _از آشناییتون خیلی خوشحالم خانم، ذکر خیرتون رو از حاجی شنیده بودیم ولی سعادت دیدن نداشتیم
    این قدر بی حواس و ناراحت بودم که بدون توجه به پسره برگشتم به طرف حاجی و گفتم:
    _باید حرف بزنیم
    پسره از این حرکتم ساکت شده بود...حاجی به طرفش نگاهی انداخت و آروم گفت میثم جان بچه ها رو مرخص کن؛ من امشب زودتر می رم
    کتش رو پوشید و سوئیچ ماشین رو هم برداشت
    _بریم بابا
    چقدر این "بابا" با اون "بابا"یی که ساعتی پیش اون مرد بهم گفته بود تفاوت داشت
    همراه هم زیر نگاه اونایی که توی مغازه بودن رفتیم بیرون
    توی ماشین با سکوتش بهم فهموند که منتظره برای همین آروم گفتم:
    _خونه نریم حاجی...اول بریم جایی که بتونیم حرف بزنیم
    ***
    روی نیمکت سرد پارک نشستم و به دریاچه وسط پارک خیره شدم.پرسید:
    _پس فهمیدی پدرت اومده دنبالت!
    با تعجب برگشتم سمتش
    _شما می دونستید؟!
    سرش رو تکون داد
    _چند روزی هست که فهمیدم...اول اومد سراغ من
    تک خنده ای کرد و ادامه داد:
    _می گفت من تو رو ازش جدا کردم!
    _می گه من ازدواج کردم ولی دروغه
    اخم هاش تو هم رفت
    _یعنی چی؟!
    نالیدم: داره دروغ میـگه حـاجـی
    توی همون نور کم رنگ فضای پارک تو چشم هام خیره شد و بعد از چند ثانیه گفت:
    _ من مطمئنم که تو راست میگی
    _ولی مسعود باور نکرد...راحت حرف هاشون رو قبول کرد...یه جور بدی نگاهم می کرد. مثل زن هایی که تو دیسکو کار می کنن
    سرم رو انداختم پایین
    _در مورد مسعود نمی دونم چی بگم! اون چیزهایی شنیده که شاید داره قضاوت کاملا اشتباهی می کنه ولی تو راستش رو برام تعریف کن تا بدونم چرا باغث شده همچین دروغی در مورد تو بگن
    اومدم حرفی بزنم که دوباره ادامه داد:
    _این "شوهر" همون نامزدیه که گفته بودی؟


    _نه
    توی راه برگشت به خونه بودیم.حاجی همون وقتی که حرکت کردیم به مریم جون زنگ زد و اطلاع داد که ما با همیم و کمی دیر میایم. نگران نباشه و صبر کنه تا وقتی برگشتیم خونه همهچی رو براش توضیح می دیم
    حالا دیگه حاجی می دونست که من فقط دوست و هم خونه سعید بودم و رابطه ما هیچ وقت به نامزدی نرسید...درسته خیلی ناراحت شد از این دوغم ولی باورم کرد
    جلوی خونه از ماشین پیاده شدم و متوجه سه نفری شدم که کنار ماشین پارک شده ای توی ک.چه ایستاده بودن...همون لحظه مسعود هم تند و عصبانی از خونه اومد بیرون...حتی در خونه حاجی هم به وسیله مریم جون باز شد
    بابا به همراه جرج و اون موتوری بهمون نزدیک شدن
    مریم جون پرسید:
    _شما کجا بودید؟ مُردم از نگرانی
    و به پدرم و همراهاش نگاه کرد.مطمئن بودم که از قبل دیدتشون چون عکس العملش خیلی بهتر از اونی بود که توقع داشتم
    _می بینم که رفته بودی پیش صاحب جدیدت!
    صدای بابا بود. حاجی کنارم ایستاد
    _ببین جناب...دخترم ملک و املاک نیست که صاحب داشته باشه! خودش هرجایی که دوست داشته باشه می ره
    بابا بلند خندید
    _می بینم این دفعه دیگه نمی خوای دخترت رو ول کنی به امون خدا...به به... به بـه...راه افتادی حــاجـــی...
    "حاجی" رو با لحنی گفت که انگار می خواسته توهین کنه...حاجی فشاری به شونم آورد و به طرف خونه هدایتم کرد
    _بهت گفته بودم که این دفعه دیگه نمی ذارم داغ رو دلم بذاری
    بابا به مسخره گفت:
    _کی جرأتش رو داره حاجی؟!
    و به طرف مسعود برگشت
    _ببین آقای ورزشکار! این خونواده نوشون رو بهت انداختن...دوست دخترت زن کس دیگه ایه
    مسعود جوش آورد و خشمگین گفت:
    _درست صحبت کنید آقا...شما هنوز هم مدرکی رو نکردید که حرف هاتون رو ثابت کنه
    بابا یه ابروش رو فرستاد بالا
    _پس مدرک می خوای؟!
    به جرج نگاه کرد و به انگلیسی کفت که برگه ازدواج رو بده
    خدای من...برگه ازدواج کی رو می خواست؟! مـــن؟!
    جرج با همون پوزخندی که از وقتی که دیده بودمش روی صورتش بود و چشمهایی که تموم مدت روی من زوم بود دست توی کیف دستیش کرد و برگه ای رو درآورد و به طرف بابا گرفتش
    _بیا...اینم سندی که می گه دخترم با این پسر ازدواج کرده
    خدایا باورم نمی شد...مسعود برگه روگرفت...تازه متوجه مرسده وشهروز شدم که کنار مسعود ایستادن و شروع به خوندن برگه کردن...مرسده دست هاشو رو دهنش گذاشت وبا ناباوری به من نگاه کرد...این ناباوری حتی توی چشم های شهروز هم دیده می شد...ولی وقتی مسعو بهم نگاه کرد مطمئن بودم که کاملأ باور کرده
    حاجی محکم گفت: 
    _با این برگه می خوای چی روثابت کنی؟ این برگه رو می شه راحت جعل کرد ومن هم به هیچ وجه حرف های شارلاتانی مثل تو رو باور نمی کنم
    وبه طرف مسعود که باهمون چشم های به خون نشسته نگاهمون می کرد برگشت وگفت:
    _به بقیه هم کاری ندارم که چه فکری درباره نوه من می کنن
    مسعود روشو برگردوند و به طرف خونه راه افتاد...مرسده هم که همچنان با یه قیافه ناباور نگاهم می کرد، پشتش راه افتاد ولی شهروز موند...بعد از اینکه با چشم هاش رفتن مرسده ومسعود رودنبال کرد به طرف ما برگرشت وکنارمون ایستاد...انگار شهروز از اون خونواده تنها کسی بود که نمی تونست حرف های این مرد به اصطلاح "پدرم" رو قبول کنه
    دوباره صدای خنده بابا اومد:
    _من به باور تو کاری ندارم پیرمرد...
    به جرج اشاره کرد:
    _این پسر اومده دنبال زنش...فکر نمی کنم غیرت تو از این انگلیسی کمتر باشه که بخوای زن شوهردار روبدی به یکی دیگه
    حاجی گر گرفت:
    _آره راست می گی، اگه من غیرت داشتم می زدم پاهای دخترم رو می شکستم نمی ذاشتم با آشغالی مثل تو ازدواج کنه...
    در مورد ادعای تو واین پسر هم باید بدونی اگر هم نورا زنش بوده الان دیگه می خواد طلاق بگیره پس همین الآن گورتو گم کن 
    بابا با عصبانیت گفت:
    _من کاری به این ندارم که نورا بعدا بخواد طلاق بگیره یا نه؛ولی باید با ما بیاد کشور خودش واونجا تصمیم بگیره
    حاجی میون حرف زدن بابا به طرف خونه راه افتاد وبدون توجه بهش گفت:
    _همین که گفتم...اگه یکم دیگه اینجا بمونید زنگ میزنم به پلیس تا بیاد جمعتون کنه. خوب میدونی که هنوزهم پرونده های زمین خواریت تو اون سال ها منتظر یک اشارست تا باز بشه وسال ها بیفتی تو هلفدونی
    داشتیم وارد خونه می شدیم که بابا به انگلیسی گفت:
    _نمی ذارم زندگی راحتی داشته باشی. من نه، ولی جرج با پلیس می یاد به دیدنت دختره هرزه 
    پوزخندی به این پدر مهربون زدم... شهروز عصبانی به طرفشون رفت ولی اونا برگشتن تا برن... ماهم نموندیم ورفتیم داخل 
    ***


    روی مبل یه نفره نشسته بودم...فکرو ذکرم پیش مسعود بود... حتی نموند تا راست ودروغ موضوع روبفهمه... به شهروز که همره ما اومده بود و داشت با حاجی حرف می زد نگاهی انداختم...حالا اون هم همه چی رو می دونست...واسم مهم نبود که می دونه چه گذشته ای دارم، کسی که باید براش مهم می بود مثل یه آشغال نگاهم کرده بود...صدای شهروز اومد که داشت خداحافظی می کرد 
    _من دیگه برم...مطمئن باشی هر کمکی بتونم می کنم. منم مثل شما مطمئنم دارندروغ میگن وازدواجی در کار نیست 
    بلند شدم وحلقه ای که فردای شب خواستگاری مسعود برام خریده بود رو از دستم درآوردم...به طرق شهروز راه افتادم وکنارش ایستاده ودست هامو به طرفش دراز کردم...به دست هام نگاه کرد...حلقه دقیقا کف دستم بود...آروم گفتم:
    _اینو بده بهش...
    توی چشم هام نگاه کرد وگفت:
    _این کار رو نکن...عصبانی بود... هر مردی باشه فکرش هزار راه می ره...کاری می کنه که نباید بکنه...مهلت بده تا همه چی روشن بشه خودش میاد سراغت...پوزخند زدم 
    _امیدوارم همه چی زود روشن بشه ولی مسعود رو دیگه هیچ وقت نمی بخشم...این موضوع نشون داد که هیچ وقت نمی شه روش حساب کرد
    دستمو جلوتر بردم تا حلقه رو برداره
    _اون خودش رو بهم ثابت کرد شهروز...
    وقتی دیدم حلقه رو نمی گیره با دست دیگه دستش رو گرفتم وحلقه رو توی دستش گذاشتم...
    حلقه توی دست های مشت شده اش بود که به آرومی گفت:
    _من نمی تونم...خودت بهش برگردون ولی مطمئن باش هر کاری می کنم تا بتونی از دستشون خلاص بشی.
    لبخندی ازاین همه مهربونی شهروز زدم وتو دلم به مرسده بابت داشتن همچین شوهری تبریک گفتم.
    شهروز موقع رفتن حلقه رو روی میز گذاشت 
    ***
    تا صبح خوابم نمی برد... بعد از حرف های دیشب و پشیمونی مسعود ، یه ذره امیدی که برای خوابیدن داشتم هم از بین رفته بود.
    به ساعت نگاه کردم 7 بودبه طرف آشپزخونه رفتم همه بودن... مریم جون و حاجی و سعید... 
    یادم نمی ره وقتی بعد از دو هفته عذاب برای حضور بابا و کنار کشیدن صد در صد مسعود از من و زندگی من، اون روز صبح که زنگ خونه به صدا در اومده بود و من ترسیده از این که دوباره بابا و جرج همراه اون موتورسواری که بعد معلوم شد استخدام شده بوده تا منو تحت نظر داشته باشه درو باز کردم و با دیدن سعید و شهروز پشت در داشتم از تعجب سکته می کردم... 
    شهروز بود که گفت که سعید پسر عمش هست.
    و وقتی که فهمیده بود که من اونجا با پسری که پزشکی خونده و اهل آبادان بود و حتی نامزدی داشته دوست بودم، شک میکنه که این پسر شاید سعید باشه و که این شکش کاملا درست بود.
    سعید عید درسش تموم شده بود و تازه برگشته بود ایران که شهروز تلفنی موضوع من رو بهش گفته و و اون اصلا صبر نکرد و زود خودشو اینجا رسونده بود. تا هر جوری شده ثابت کنه که ازدواجی در کار نبوده.
    حتی سعید بود که با یکی از هم دانشگاهی هاش که برادرش پلیس بود تماس گرفتو اون بود که ثابت کرد اون برگه تقلبی بوده.
    و چیز جالب که بعد از اون همه ناراحتی فهمیدم این بود که سعید بعد از اومدن و دیدن دختر عموش بعد از هشت سال بد جور خودشو باخته وبه قول خودش یه دل نه صد دل عاشق شده ولی همه چیز رو از رابطه ای که اونجا داشته رو براش گفته تا بدون که پشیمونه ولی دختر عموش فعلا نتونسته قبول کنه و به قول سعید تو مرحله ناز کشی به سر می برن...


    ولی خیلی ناراحت بود که زندگی منو مسعود هیچ نتیجه ای نداشته یه جورایی خودش رو هم مقصر میدونه...
    ولی از همه بدتر زمانی بود که مسعود فهمید موضوع چی بوده پشیمون از این که منو باور نکرده و در حقیقت ول کرده...
    بابا دست از پا دراز تر برگشت و موقع رفتن واسم پیغام داد که« من یه نمک نشناس به تمام معنا هستم و لیاقت هیچ محبتی ندارم»
    خب این ابراز محبت پدرانه ای بود که لحظه آخر از خودش به جا گذاشت و رفت... مثل تمام سالهایی که با کتک و تحقیر ابراز محبت می کرد...
    _انقدر فکر نکن دختر یا خودش میاد یا تو می ری سراغش
    _ حرف نزن سعید... 
    با طعنه گفت:
    _ آره از ظواهر معلومه 
    حاجی با خنده گفت: دخترمو اذیت نکن پسر
    مریم جون هم در حالی که یه لیوان شیر روی میز میذاشت گفت:
    _حاجی این پسر هنوز نفهمیده که با دختر کی طرفه...
    سعید دستاشو به حالت تسلیم بالا برد 
    _تسلیم بابا تسلیم... منو ترور می کنید الان شماها
    روی صندلی نشستم و رو به سعید گفتم:
    _صبح به این زودی اینجا چیکار میکنی؟!یکم از لیوان چای توی دستش خورد و گفت:
    _زود اومدم تا شما ها رو برسونم فرودگاه...
    متتعجب به حاجی گفتم:
    _ما که قرار بود با ماشین بریم!!
    سعید به جای حاجی جواب داد:
    _راه دوره، نورا حاجی ممکنه خسته بشه برای همین براتون بلیط هواپیما گرفتم...
    _بازم می گم...من می تونم یه مدت تنها زندگی کنم.
    مریم جون به جای حاجی جواب داد:
    _ما هم گفتیم دوست نداریم دور از تو باشیم 
    به این همه محبت لبخندی زدم...بعد از تمام این اتفاق ها دیگه موندن توی این خونه برام عذاب آور بود حتی به فکرم رسید برگردم انگلیس البته این فقط یه فکر بود، من حتی از ترس بابا حتی یه لحظه پام وتون کشور نمی ذارم .
    همین هم باعث شد که حاجی ومر یم جون تصمیم به رفتن از این خونه بگیرن البته من دوست نداشتم به خاطرمن بخوان از خونشون برن ولی مثل اینکه ویلای نزدیک دریا داشتن که قرار شد برای ادامه زندگی به اونجا بریم .این خونه هم فروخته نشد وقراره بزودی خراب وتبدیل به آپارتمان بشه .
    امروز قراره برای مدتی به مشهد بریم...مریم جون میگه آدم دلش اونجا آروم می شه 
    باورم نمی شه که رفتن به یه شهر بتونه آدم وآروم کنه 
    به طرف سعید برگشتم:
    _پس کی قراره عرویست وبرگذار کنی !؟
    لبخندی زدو گفت: هر وقت عروس خانم از خر شیطون پایئن اومد.
    _هنوز نتونسته به خاطر گذشته ببخشتت 
    ابروهاش توهم رفت و ناراحت گفت:
    _هروقت تو تونستی مسعود وببخشی اونم شاید منو بخشید.
    سکوت کردم جوابی نداشتم بهش بدم وقتی سکوتم رو دید دستش رو بالا آورد به ساعت مچیش نگاه کرد گفت:
    _دوساعت دیگه پرواز داریم بهتره آماده بشیم 
    ***


    ساکمو بالای پله ها گذاشتم واز همون بالا به بقیه که پایئن منتظرم بودن نگاه کردم.
    مریم جون وحاجی روی مبل نشسته بودند وسعید هم کنار پنجره وروبه بیرون ایستاده بود همون طور پشت کرده گفت:
    _حیف این خونه وباغ نیست بره دست بساز بفروش 
    حاجی یه آه کشید وگفت: 
    _جوون میگن ادم کجا خوشه،اونجا که دل خوشه ،دلم ما هم به خوشی دل نورا خوشه 
    سعید برگذشت چیزی بگه که منو ایستاده روی پله ها دید وبلند گفت:
    _کجایی تو یک ساعت منتظرتیم ؟
    فقط گفتم:آمده ام بریم
    توی کوچه سعی می کردم اصلأ به اطراف نگاه نکنم مخصوصأ به طرف ساختمان روبرو...به آسمون نگاه کردم چراغونی های عروسی دیشب حالا خاموش بود،ولی هنوز بودند مثل شب اولی که اومده بودم 
    سعید آروم کنار گوشم گفت:
    _مطمئنی از رفتن پشیمون نمیشی ؟
    به طرفش برگشتم :دوباره شروع نکن
    بدون حرفی راه افتاد...حاجی روبه سعید گفت: 
    _پسرم بلیط رو فراموش نکرده باشی 
    ***
    توی فرودگاه موقع خداحافظی ازسعید مرسده وشهروز رو دیدم که با عجله به طرفمون میومدن.
    مرسده نفس زنان گفت:
    _عروسی که افتخار ندادی حداقل یه خداحافظی می کردی نامرد ومحکم بغلم کرد 
    خنیدم وگفتم :
    _توهیچ وقت درست بغل کردن رو یاد نمی گیری همیشه خودت رو پرت میکنی تو بغل آدم... بیچاره شهروز...
    از بغلم بیرون اومد و یهدونه زد روی شونم و گفت:
    _ بچه پرو منحرف... هیچ وقت دست از این منحرف بازیت در نیاری..
    بازم خندیدم:
    _صبح عروسیت اینجا چی کار میکنی ؟!
    اخم کرد:خیلی ازناراحتم...میدونی دیشب چقدر منتظر بودیم بیای... بیچاره داداشم چشم از در بر نمی داشت...
    جوابی ندادم...چه جوابی میتونستم بهش بدم... که خودم هم چشم از اون خونه و پنجره بر نمی داشتم؟!
    وقتی جای نشستن رو صندلی رو ها رو پیدا کردیم 
    متوجه اینشدم که یه صندلی با اضافه بین صندلی هست...
    حاجی و مریم جون کنار هم نشستن و من مجبور شدم تاتنها روی اون صندلی بشینم...
    متعجب بودم چرا حاجی نخواست تنها بشینه تا من کنار مریم جون بشینم...
    چشمم به در ورودی هواپیما بود و منتظر بودم هر چه زودتر بسته بشهو حرکت کنیم... ناخداگاه
    دلم یه جوری بود... 
    با ورود کسی که اومد داخل چشمام گشاد شد واز همون دور منو دید و لبخند زنان بهم نزدیک شد و کنارمون ایستاد و چشمکی بهم زد...
    اخم کردمو و رومو برگردوندم ... صداش اومد:
    _احوال حاجی و حاج خانم... مثل اینکه با هم همسفریم برگشتم طرف شون که هر دو با منتظر عکس العمل من بودن... با اعلام مهمانمدار برای نشستن همه روی صندلی هاشون رومو دوباره برگردوندم به طرف پنجره...


    مسعود صندلی کنارمو اشغال کرد و موقع نشستن جوری روی صندلی نشست که بازوش بازو هامو لمس کرد... طرف صورتمخم شد و گفت:
    _احوال حاج خانم خودم...
    هنوزم با عصبانیت به طرف بیرون نگاه می کردم برای و برای اینکه خودم رو کنترل کنم چشمهامو بستم...
    چند دقیقه گذشت که احساس کردم مسعود خیلی نزدیک تر به من شده، چشم هاموبازکردم وچشمام تو چشماش که داشت صورتمو نگاه می کرد خیره موند...
    به دستاش که بالمس کردن شکمم کمربند رو گرفت نگاه کردم... دستاش دوباره با لمس شکمم عقب اومد و کمر بند رو بست...
    نمی تونستم حرفی بزنم خب قلبم از این همه نزدیکی ضربانش دوبرابر شده بود و سرعتش بیشتر از حد معمول می زد ... حتی مطمئن بودم از روی لباسم ضربانش معلوم میشه...
    برای همین دوباره چشم هامو بستم...
    موقع بلند شدن از زمین دستاش روی دستام قرار گرفت... چشم هامو باز نکردم... شاید اگه باز می کردم می فمید چقدر از این لمس شدن دستام هم خوشحالم و هم عصبانی...
    بعد از چند ثانیه گفت:
    _حرف که نمی زنی... حداقل چشماتو باز کن دلم خیلی برات تنگ شده...
    چشماتمو آروم باز کردم... فقط نگاش کردم دوباره آروم نالید:
    _منو نمی بخشی؟ 
    تمام این برنامه های هواپیما و کنار هم نشتن همش یه نقشه گروهی بوده که مسعود کنارم قرار بگیره...
    همشون خوب منو شناخته بودن که خیلی زودتراز حد معمول خودمو می بازم...
    دوباره چشم هامو بستم... شاید می تونستم مسعود رو ببخشم... منم تو زندگیم کم اشتباه نکرده بودم...
    دست های مسعود هنوزم روی دست هام بود... سرمو خم کردم و روی شونه های مسعود گذاشتم... 
    کنار گوشم با یه صدای آروم گفت:
    _ این یعنی بخشش دیگه ؟!
    لبخندی با همون چشم های بسته زدم و شونمو هم بالا انداختم و گفتم:
    _ شاید 
    دستاشو دور شونه هام انداخت بیشتر به خودش چسبوند

     

    منبع romanfa



    برچسب ها : رمان غنگین , رمان میخوام , رمان عاشقانه میخوام , رمان عشقولانه میخوام , رمان باحال , رمان جدید چراغونی , رمان جالب چراغونی , رمان زیبای چراغونی , دانلود داستان چراغونی , دانلود رمان چراغونی ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    ”نظرات شما برای این مطلب،مطمئن باشید ما برای نظرات شما احترام خاصی قائلیم”

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    
    اطلاعات
    • آمار کاربران
    • افراد آنلاین : 15
    • اعضای آنلاین : 0
    • تعداد اعضا : 38

    • عضو شوید
    • ارسال کلمه عبور




    • آمار مطالب
      کل مطالب : 9446
      کل نظرات : 1728

    • آمار بازدید
    • بازدید امروز : 8,533 نفر
    • باردید دیروز : 27,273 نفر
    • بازدید هفته : 35,806 نفر
    • بازدید ماه : 199,030 نفر
    • بازدید سال : 1,730,573 نفر
    • بازدید کلی : 11,754,148 نفر
    • ورودی امروز گوگل : 24 نفر
    • ورودی گوگل دیروز : 141 نفر

    آرشیو
    ایدی تلگرام جهت تماس با مدیر سایت masoud447@