close
چت روم
X بستن تبليغات
Code Center
رمان زیتون,داستان زیتون,رمان عاشقانه,رمان زیتون رو میخوام,نویسنده رمان

  • موضوعات
    خبرنامه
      براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    مطالب تصادفی
    پیوندهای روزانه
    درباره : رمان عاشقانه ,
    بازدید : 441 ♥ تاریخ : شنبه 24 مرداد 1394 زمان : 14:15 ♥

    رمان خوشگل جدید زیتون قسمت اخر   رمان خوشگل جدید زیتون قسمت اخر

    رمان خوشگل جدید زیتون قسمت اخر

    رمان خوشگل جدید زیتون قسمت اخر

    رمان خوشگل جدید زیتون قسمت اخر

    امین : مادر بردیا هم کم کم باهاتون کنار میاد..وقتی ببینه همدیگه رو دوست دارید...
    مهسا بغض کرد..چشماش خیس شد تا به حال این طوری ندیده بودمش : ن حتی شک دارم بردیا من رو دوست داشته باشه.....
    بردیا از جاش پرید با لحن پر از سئوال : مهساااااااا؟؟؟!!!!! این چه حرفیه؟؟؟
    مهسا : مگه دورغه؟؟...تو فقط فکر آبروتی..هیچ از من پرسیدی چی شنیدم؟؟هیچ از من پرسیدی حالم چه طور بوده؟؟..فقط فکر وجهت بودی...
    بردیا : واقعا خنده داره...چه طور ممکنه فکر کنی دوستت ندارم..من از تصور اینکه چه اتفاقایی ممکن بود بیوفته اون طوری دیوونه شدم...من عاشقتم دختر..فکر میکردم این رو بهت قبلا اثبات کردم؟؟..........................................

    دلم برای لحن پر از عشق و پر از آرامشش پر کشید..مهسا هم فکر کنم همین حس رو داشت اما انقدر تخس بود که از جاش بلند نشد..
    امین : باده پاهات داره خسته می شه خیلی سر پا بودی...
    ..منظورش رو گرفتم...حضور ما اونجا دیگه خیلی صحیح نبود..حالا بردیا باید تا می تو نست ناز می خرید....

    نشستم لبه تخت : یعنی آشتی می کنن؟؟
    امین رو صندلی میز توالت نشست : اگه دوباره بچه بازی در نیارن آره...بردیا مهسا رو خیلی دوست داره....اما بلد نیست باهاش تا کنه...مهسا رو داره با دخترایی که تا به حال باهاشون بوده مقیسه می کنه..دخترایی که همیشه بردیا هر کاری کرده فقط و فقط اومدن منتش رو کشیدن...حالا باید کم کم بفهمه مهسا دوست دخترش نیست...زنشه...
    یه لحظه صورتم در هم شد ..امین با نگرانی به سمتم خم شد : چیزی شده...؟؟؟
    _از صبح تا حالا داره نفسم میره از بس که کمرم درد می کنه...
    از جاش بلند شد و شونه هام رو گرفت و درازم کرد و شروع کرد با حرکت های دورانی دستاش پشتم رو ماساژ دادن : اگه حرف هم بهت بزنم ناراحت می شی میگی امین دست از سرم بردار...تو باید استراحت کنی...چرا متوجه نیستی...آخرای بارداریته...به جای این ژانگولر بازیا پاهات رو دراز کن...روی تخت دراز بکش..الان زنگ می زنم به دکترت می ریم پیشش...
    _اینا عادیه امین...الکی شلوغش نکن...دو روز دیگه وقت دارم....
    خم شد و روی گونه ام رو بوسید :می دونی که پای تو که وسط باشه من شلوغش میکنم...

    نگاهی به مهسا که هنوز قیافه آدمهای قهر رو به خودش گرفته بود انداختم..من این بشر رو خیلی بهتر از این حرفها میشناختم و مطمئن بودم که االان دیگه همه چیز از سر نازه و دیگه از جدیت چند ساعت پیش خبری نیست...
    من : کجا شال و کلاه کردی بردیا...بمونیدمی خوام شام درست کنم...
    بردیا : ممنونم..رنگ و روت هم پریده..منم برم مامانم رو بردارم بریم خونه خوشگل خانومم...
    مهسا : مامانم امشب میاد..هنوز خسته است..در ضمن من نمی فهمم چرا می خواید بیاید...
    بردیا خونسرد حلقه مهسا رو گرفت دستش و آورد به سمتش : دستت رو بیار بالا...
    مهسا که ته چشماش برق داشت : من هنوز نگفتم آشتی کردم...
    بردیا دست مهسا رو محکم تو دستش گرفت و با خشونت حلقه رو کرد تو انگشتش : اینو دیگه هیچ وقت در نمیاری..متوجه شدی؟؟
    مهسا فقط نگاهش کرد...بردیا دست مسها رو محکم توی دستش گرفت : امشب با مامان میایم برای آخر هفته قراره عقد میذاریم...
    مهسا : من نمی فهمم چه اصراریه؟؟؟
    بردیا : اصرارش به اینه که دیگه نتونی تا دری به تخته می خوره حلقه ات رو دربیاری....

    امین : مهسا عجب سرتقیه....
    من : خیلی...بی چاره شد بردیا مگه از دست مهسا دیگه خلاصی داره...
    _خوبی باده؟؟
    _راستش رو بخوای خیلی نه...ته دلم یه جوریه...معده درد دارم...
    اخماش رفت تو هم : پاشو ببینم..می گم بریم دکتر تعارف میکنی...می خوای من رو دق بدی می دونم....
    همین طور که داشت غر می زد صدای زنگ آیفون از جا پوندمون به سمت آیفون رفتم...دلم ریخت...فکر میکنم رنگم پرید که امین با نگرانی به سمتم اومد : چرا این شکلی شدی...کیه؟؟؟
    ....و من فهمیدم سبب تمام این دلنگرانی ها چی بوده...
    _با توام کیه؟؟
    دکمه باز شدن در رو فشار دادم : قربانی اصلی انتقامی که چیدی..


    چشماش سرخ شده بود... : نقل این حرفا نیست پسرم...
    آهی از ته دل کشید : منم دیگه از دستش بریدم..سالهاست که بریدم...
    امین : من خیلی خودخواهانه عمل کردم...باده ..زجرش..همیشه جلوی چشممه همین باعث شد بخوام این کا رو بکنم..
    مادرم اشکش رو پاک کرد..دستم رو روی دستش گذاشتم و بغضم رو قورت دادم..
    من : من راضی نبودم مامانوومن دنباله انتقام نیستم...من از اون آدم انقدر می ترسم...
    مامان : هممون بهت بد کردیم..من با سکوتم..با این که فکر کردم سایه یه مرد بالای سرمون باشه از خیلی چیزا در امانیم در حالی که همون مردها باعث بد بختی تو شدن..
    پوزخندی زدم..از لحظه زادواج مادرم یا حاجی..از داغ هایی که سبحان به دل من گذاشته بود..از ابتدای اون زجرها بالای 20 سال گذشته بود و حالا که داشتم مادر می شدم..مادرم تازه مادری کردن یاد گرفته بود...
    مامان : حاجی داره سکته میکنه....
    امین : من هر کاری ازم بر بیاد میکنم..نمی ذارم دار و ندارش به باد بره به شرطی که سبحان رو بگه که کجاست..همین...البته این پروژه باده است..به حاجی بگبد اگه می خواد دار و ندارش رو نجات بدم..همه چیز لنگه فقط یه امضای باده است..دل باده رو به دست بیاره...منم هر چی داشته و نداشته رو بهش بر می گردونم...
    مامان که با دستمال دستش اشکش رو پاک میکرد کمی من من کرد..احساس کردم چیزی می خواد بگه..امین هم همین حس رو داشت رو کرد به من : من برم چیزی برای شام بخرم..زود بر میگردم...

    نفسم رو تو سینه ام حبس کردم...چه قدر انتظار این جمله رو داشتم و نشنیده بودم..چه قدر خواسته بودم به این نقطه برسیم و نرسیده بودیم... : ما..مامان شما مطمئنی؟؟
    _چاره ای هم دارم؟؟
    _یکم دیر نیست...
    اشکش بیشتر روان شد و بیشتر قلبم رو فشرد...دوست نداشتم حتی قطره ای اشک بریزه ...
    _چرا دخترکم دیره..می دونم خیلی قبل تر از اینا..قبل از یانکه 10 سال تو حسرت دیدنت بسوزم باید این تصمیم رو میگرفتم...قبل از این که تنهایی رو هم به تو و هم به خودم تحمیل کنم...یکم پول داشتم دادم دست داییت باهاش کار کنه..می خوام ازش پس بگیرم..یه بخشیش رو یه اتاقی چیزی اجاره میکنم...طلاق که بگیرم حقوق بازنشستگی پدر بزرگت هم بهم می رسه..مگه من چی میخوام...
    قلبم فشرده شد : مگه من مردم مامان..خودم مخلصتم..خودم برات..
    نذاشت حرفم رو تموم کنم : نمی خوام جلوی شوهرت رو بندازی...
    _به اون ارتیباطی نداره..در ضمن اگه به امین باشه که نمی ذاره بهت بد بگذره.اما این پول اون نیست مامان ماله خودمه...بذار برات دختری کنم...
    _مگه من برات مادری کردم که بخوای برام دختری کنی....
    بغلم کرد..محکم محکم..یه بغل تنگ و مادرانه ...اشکم از روی گونم گذت و صاف افتاد روی پیراهن آبی رنگش....چه قدر این رنگ بهش میومد....

    موهام رو شونه کردم و تو آینه چشم دوختم به خودم ..یه روزی روزگاری..تو یه خونه قدیمی تو قلهک یه دختری تصمیم گرفت ..یه تصمیم بی نهایت خطر ناک..بعد همین دخترک راهش باز شد به یکی از مرمزو ترین شهرهای دنیا...درخشید..پر نور شد...درس خوند و بعد برگشت..تو یه شهر خاکستری عاشق شد...با گذشتش رو به رو شد...مادر شد...کی فکر میکرد تو 10 سال..فقط توی 10 سال تمام این اتفاقای ریز و درشت بیفته....
    ربدوشامبرم رو در آوردم...نفس کشیدن برام واقعا سخت شده بود..ورم کرده بودم...امین با یه لیوان شیر از در اومد تو...
    از دستش گرفتم و لبخندی بهش زدم : لوسم میکنی..
    _عروسکمی دیگه....
    پشت بهش نشستم : امین موهام رو میبافی؟؟
    حرکت دستش روی موهام حس زیبایی پر از آرامش بهم میداد ...
    امین : مادرت خوابید..
    _آره...
    _از عصری دارم با خودم کلنجار می رم...
    _سر چی؟؟
    _...
    _اگه ذهنت پیش اینه که زندگی مادرم بهم خورد..چیزی از اول ساخته نشده بود که بخواد بهم بخوره..مادرم قربانی جهل خودش و بعد مادر بزرگم شد..اولین بار که تو 15 سالگی درس رو ول کرد و رفت پی یه عشق خامو بی حاصل ...و دومین بار مادر بزرگم که به جای اینکه بذاره مادرم با خواستگاری هم فرهنگ و هم سطح و با فاصله کم سنی ازدواج کنه خوشبختی مادرم رو تو پول دید و اعتبار...
    امین موهای بافته شدم رو رها کرد و چونش رو روی سر شانه ام گذاشت : گفتم نیازی باهاش تماس بگیره فردا باهاش قرار بذاره ببینمش...فکر میکردم مادرت بر میگرده که پیغامم رو اونجوری براش فرستادم..فردا خودم باهاش سنگهام رو وا میکنم...
    سرم رو کمی عقب بردم و بوسه ای به نوک بینیش زدم : دسته چکم...
    _من می نویسم..تو فقط مبلغ بگو...
    کمی ازش فاصله گرفتم : امین قرار نیست که تو بدهی های من رو بدی...
    _با کلمه بدهی شروع کرد بلند خندیدن : ای جانم..بدهکار بزرگ باده...الان بنده رو ورشکست می کنید بانو...
    خنده از ته دلش باعث خنده من هم شد....


    _هیچی مادرش با افاده دفعه پیشش نشست رو به روم و تا می تو نست چشم غره رفت بعد هم یه سری جملاتی که انگار از رو کاغذ می خوند و کاملا معلوم بود که بردیا مجبورش کرده تا بگه رو پشت سر هم ردیف کرد...
    _در آخر...؟؟
    _قراره عقد شد برای هفته دیگه...دلم راضی نیست...دلم می خواست سمیرا هم باشه..تو وضعیتت یه جوریه که شاید زایمان کنی...می خوام وقتی بله میگم شما دوتا حتما باشید..
    لبخندی بهش زدم : اگه مسئله منم قول می دم خودم رو نگه دارم نذارم بیاد بیرون..تا تو بله رو بگی....
    کمی لحنم رو جدی کردم : خودت چی میخوای انقدر زود عقد کنی؟؟
    خودکار توی دستش رو چرخوند : من بردیا رو دوستش دارم..تنها توجیحم برای ازدواج باها ش اینه....
    بوسه ای روی گونه اش گذاشتم : از این توجیح بالا تر هم مگه داریم؟؟
    _دیشب اولش مخالفت کردم...اومد تو اتاقم باورت می شه چشماش خیس بود.هر لحظه امکان داشت اشکش در آد..تنها چیزی که گفت این بود که مهسا اون حلقه رو هیچ وقت در نیار..بیا بزن تو گوشم..بزن همه چیز رو بشکن اما حلقه ات رو در نیار....
    _شکی ندارم که خیلی دوستت داره...
    مهسا هم لبخندش پهن تر شد :منم شک ندارم اما هنوز خیلی راه داریم تا بهم عادت کنیم..تا حساسیت های هم دیگه دستمون بیاد...
    کمرم رو کمی صاف کردم : خوب درایت می خواد..من نمی گم دعوا نکنید..کسایی که دعواشون نمی شه در حقیقت باهم حرف نمی زنن اما هر دوتون این بار خیلی تند رفتید..
    مهسا : آره شدید..خیلی تند رفتیم یه لحظه خونه شما فکر کردم تموم شد...
    _تو فکر کردی تموم شد برای بردیا تموم شدنی وجود نداشت....
    _مامانت کجاست؟
    _رفت پیش ساره مثل اینکه حسابی حالش خرابه..بابت این که حاجی مثل اینکه جدی جدی داره روی پیشنهاد امین فکر میکنه...
    مهسا با چشمای گرد نگاهم کرد : تعجب نکن...مجبوره تحویل بده..دارو ندارش دست امین...
    مهسا : آخه بچه اشه...
    _خوب آره اما یه بچه شدیدا دردسر ساز..بچه ای که نه ساله خرجش رو پدرش می ده ولی با پدرش یه کلمه هم حرف نمیزنه...بچه ای که حاجی هم با تمام اشتباهاتش خوب می دونه مشکل داره...حاجی جونش به سبحان بند بود..یه روزی یه زمانی..ببین سبحان به چه چیزی وادارش کرده...
    _پول دوسته...
    _تو اون شکی نیست..اما بهت بگم اگه سبحان جونش رو به لبش نرسونده بود..بیشتر از این حرفا مقاومت می کرد..هر چند آخرش بازم مجبور می شد لوش بده....
    _سکته نکنه خوبه..اعتبارش رفته زیر سئوال..
    _به امین هم گفتم..نیارتش پیش من...معذرت خواهیش رو هم نمی خوام..اصلا نمی خوام ببینمش...
    مهسا نگاهی به ساعت مچیش انداخت : دیر نکردن؟؟
    _چرا به نظرم دیر کردن..
    _دختر تو از رو نمیریا..حداکثر تا 15 روز دیگه زایمانته....اومدی شرکت...
    خندیدم : تو خونه حوصله ام سر می رفت گفتم این مدتی که اونا جلسه ان...منم بیام پیشت یکم هم چشمم نقشه ببینه انگار زیباترین منظره رو دیده...
    _خلی دیگه دست خودت نیست...
    _موبایله توا مهسا؟؟
    _نه ویبره اش از سمت تو...
    گوشی رو برداشتم تینا بود با لبخند بر داشتم : جانم عمه خانوم...
    انتظار داشتم با خنده بلند همیشگیش جوابم رو بده اما به قدری صداش استرس داشت که قلبم یه لحظه ایستاد : باده شرکتی؟؟؟
    _آره..چیزی شده؟؟؟
    _بی چاره شدم باده....
    شروع کرد به گریه کردن و من روی مبل ولو شدم..دلم تیر کشید و نفسم بند اومد جرات نداشتم بپرسم که چه اتفاقی افتاده : چ..چی شده؟؟
    _آب دستته بذار زمین بیا خونه ما...امین من و بابک رو با هم دید...
    ..تینا و بابک..تینا و بابک..طول کشید تا تمام تراژدی های ذهنم کنار برن و من بفهمم نه کسی مرده...نه کسی تصادف کرده...
    _الو باده می شنوی؟؟؟
    _اومدم....
    ...توی ماشین فکر کردم اینکه دست کمی از تراژدی نداشت!!!!! امین غوغا میکرد مطمئنا...

    آتنا پشتش رو ماساژ می داد..با ورود من از جاش بلند شد و محکم بغلم کرد و بلند تر گریه کرد : دیدتمون...
    کیفم رو انداختم روی مبل : از کجا می دونی؟؟؟
    بینیش رو بالا کشید : حدس زدم..یه ماشینی از کنارمون رد شد به بابک هم گفتم...
    با اخم نگاهش کردم : به خاطر یه حدس این شکلی شدی...
    _نه..نزدیکای خونه بودیم که به بابک زنگ زد و فقط یه جمله گفت : من به تو اعتماد کرده بودم...
    بلند گریه کرد بغلش کردم حدس زدن طوفانی که توی راه داشتیم خیلی سخت نبود...
    _شیرین جون و پدر کجان؟؟
    آتنا : دانشگاه...
    صدای زنگ در هممون رو از جا پروند تینا با رنگ پریده از جاش بلند شد و ایستاد..چند لحظه بعد از در سالن امین وارد شد با قیافه در هم و صورت کبود من رو ندید فکر کنم..یه راست به سمت تینا رفت..تینا یه قدم به عقب رفت 
    امین فریاد زد : تو چه غلطی کردی تینا؟؟؟!!!!!!!!!
    _هیچی ....
    _هیچی؟؟؟!!!..که هیچی...اگه هیچیت این غلط بزرگه..همه چیت چی میشد....
    آتنا که سعی داشت میونه داری کنه : امین جان.خوب چیزی نشده که...
    _تو حرف نزن...حرف نزن...
    انگشتش رو به سمت تینا گرفت : با بابک تو خیابون چه میکردی تو؟؟!!
    تینا با لکنت : داداش...
    _زهره مادر داداش...من از دست شماها چی کار کنم..
    من : داد نزن امین..سکته میکنی...
    یه لحظه احساس کرد اشتباه شنیده سرش رو چرخوند و با چشمای گرد نگام کرد : تو این جایی؟؟؟
    رفتم به سمتش دستم رو روی بازوش گذاشتم : عزیزه دلم شما یکم آروم باش...
    ..کمرم داشت نصف می شد..این درد که هر چند مدت تو بدنم می پیچید و راه نفسم رو می بست..کم کم داشت به یه عرق سرد تبدیل می شد...
    _چه جوری آروم باشم...ها چه جوری؟؟؟
    برگشت به سمت تینا : من منتظر تو ضیحتم...
    تینا سرش رو پایین انداخت ....
    آتنا : ما همشه با بابک بیرون می ریم...
    امین رگ شقیقه اش زد بیرون و فریاد بلندی زد : همیشه بغلتون میکنه...؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
    تینا یه لحظه سرش رو آورد بالا و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن : امین.....
    امین مشتش رو کوبید کف دستش : امین چی؟؟!!!! امین خاک بر سر بی غیرتت کنن؟؟؟!!!!
    من : تو رو خدا امین این چه حرفیه...
    _نه دیگه مگه غیر از اینم حرفی هست؟؟؟!!!
    خیلی خودم رو کنترل میکردم که همون وسط نشینم و از درد با صدای بلند گریه نکنم...احساس کردم تمام بدنم خیس عرقه....
    امین خواست به سمت تینا بره که خودم رو با آخرین زور انداختم بینشون و دستم رو دور کمر امین حلقه کردم : عزیرم..امین جان...بذار حرف بزنه داد نزن...خواهش میکنم....
    _چی می خواد بگه؟؟!! می خوام بدونم چیزی هم داره که بگه؟؟؟!!
    سرم رو بالا آوردم و تو چشماش نگاه کردم : خواهش میکنم..
    امین دوباره خواست یه قدم به سمت تینا بره : خواهش کردم امین..به خاطر من...ها..به خاطر من..بشین...
    نگاهی به چشمام کرد و دستش رو برد لای موهاش : لا الله....
    بعد نشست رو مبل پشت سرش...آتنا سریع از روی میز یه لیوان آب ریخت و به سمت امین آورد...تینا هنوز ایستاده بود و هق می زد...موبایل امین شروع کرد به زنگ زدن ..امین ریجکت کرد ..لیوان آب رو یه سره سر کشید و سرش رو به پشتی مبل تکیه داد... : از وقتی بهش زنگ زدم یه سره داره بهم زنگ می زنه..خیلی برام جالبه بدونم...منظورتون چیه؟؟؟
    نشستم کنارش : یکم فرصت بده بذار تو ضیح بدن...تینا جان شما هم یه لیوان آب بخور...بیا بشین ...
    تینا با التماس نگاهم کرد 
    من دستم رو بین موهای امین کشیدم..تنها چیزی که بهش آرامش می داد ..احساس کردم از اون انقباضات چند لحظه پیششش کمی کم شده...
    با همون چشمای بسته : منتظرم تینا....چند وقته؟؟؟!!
    تینا : امین...ما همدیگه رو..یعنی...می دونی...خیلی وقت...ما دوست داریم همدیگه رو...
    امین از جاش پرید...ای تینا ی احمق..از ته به سر شروع کرده بود به توضیح دادن..این همه صداقت آخه...
    امین این بار فریادش بلند تر شد : یعنی تمام این آزادی ها رو گرفتید و به ریش ما خندیدید....
    به زور از جام بلند شدم..: این بار آخ آرومی زیر لب گفتم..از بس که درد داشتم چشمام هم خیس شده بود.موهای چسبیده به پیشونیم رو به عقب هول دادم : امین این طور نیست...بابک و تینا بسیار قابل اعتمادن...
    چرخید به سمتم و فریاد زد : پس تو هم می دو نستی..می دو نستی و طبق معمول از من پنهان کردی...آره؟؟؟!!!!
    آره؟!!!!!!
    درد این بار دیگه قابل تحمل نبود..فریادم بلند شد و دستم رفت سمت دلم..دسته مبل رو گرفتم تا نیفتم...داشتم هوشیا ریم رو از دست می دادم..تنها چیزی که دیدم امین بود که از نگرانی بیش از حد با دستایی که به وضوح می لرزیدن زیر بغلم و گرفت و داد زد : باده...عروسکم..چت شده.....باده؟؟؟



    جز یه درد نفس گیر...صدای در هم داد و فریاد امین..بیمارستان و اون سقف سفید و فریادهای گاه و بیگاه خودم...و لحظات آخر ورودم به یه اتاق و در آخرین لحظه اون چشمای عسلی نگران و خیس...می تونستم بگم چیز خاصی یادم نبود..درد وحشتناک توی بدنم..و ترس و اضطرابی عجیب...جمله ها و التماس های امین برای اینکه باهاش حرف بزنم و من چرا نمی تو نستم صحبت کنم؟؟..خیلی ترسیده بودم..برای بچه ام..برای خودم..برای امین...

    با دستی که روی پیشونیم کشیده می شد از یه خواب عمیق و پر تشویش بیدار شدم..اما تلاشم برای باز کردن پلکهام مرتبا بی نتیجه می موند....
    دستی که روی پیشونیم کشیده می شد گرم بود و عطر آشنایی داشت عطری که با شرایط بین دانستن و ندانستن و این بین زمین و آسمون بودن باعث می شد دلم بخواد سیر گریه کنم...چشمام رو که تو نستم باز کنم فضا خیلی روشن نبود...
    حالت تهوع بسیار بدی داشتم....انگار چیزی توی ذهنم جرقه زد..دستم به سمت شکمم رفت که به طرز غریبی خالی به نظر می رسید...بغض کردم..هیچ وقت توی زندگیم فکر نمی کردم از چیزی انقدر ترسیده باشم..دلم می خواست فریاد بزنم...به زور لب هام رو از هم باز کردم..به نظر خودم که فریاد بود اما انگار ه زمزمه آروم بود : پسرم...
    دستی که پیشونیم رو نوازش می کرد با خوشحالی گفت : به هوش اومدی دخترکم؟؟
    اشک توی چشماش پر از خوشحالی بود دوباره تکرار کردم : بچه ام...
    مامان پیشانیم رو بوسید : خوبه دخترکم...سر و مرو گنده..تپل و خوشگل...خیالت راحت...
    دلم می خواست بال دربیارم و پرواز کنم به سمتش..خواستم تکون بخورم که از درد به خودم پیچیدم ..حالت تهوع بد جور آزارم می داد سرفه ای کردم ...
    _حالت بده...؟؟
    سرم رو روی بالش گذاشتم... 
    _اگه حالت تهوع داری عادیه مادر جون پرستارت گفت...
    _می خوام بچه ام رو ببینم...
    اشک از چشمم سر خورد به روی بالشم...
    مامان دستی به موهام کشید : خیلی اذیت شدی مادر جون..میارنش که بهش شیر بدی...بذار اول برم شوهرت و صدا کنم که داشت سکته می کرد..بیاد ببیندت...
    امین ....دلم بد جور هواش رو کرده بود...خواست بلند شه که دستم رو بی رمق روی دستش گذاشتم : مامان ..مرسی که هستی...
    اشک مامان روان شد..محکم و پر بغض پیشونیم رو بوسید....

    صورتم رو غرق بوسه کرده بود...تو اون حال بد..دلم ضعف می رفت برای نگرانیش...برای بوسه هایی که تماما از سر استرس بود..انگار با لمس صورتم با لبهاش بهتر درک میکرد که هستم...
    صورتم رو بین دوتا دستش گرفت به چشمای خسته اش خیره شدم..
    _سکته کردم عروسکم..حالت خیلی بد بود...
    اشکم بی مهابا می ریخت..دل نازک شده بودم...اشکم رو بوسید : چرا گریه می کنی؟؟؟!!! قربونت برم...
    _فکر کردم دیگه نمی بینمت امین...
    اخماش رفت تو هم : خوشت میاد سرت داد بزنم نه؟؟
    سعی کردم لبخند بزنم ...
    بوسه محکمی به لبم زد : همه پشت در منتظرن تا من برم بیرون بیان ببیننت..اما من نمی رم دوست دارم پیشت باشم...
    دستم رو که توی دستش بود رو کمی محکم کردم که چشمم به کبودی روی دستش افتاد : این چیه امین...؟؟؟
    لبخندی به دستش زد : ا..کبود شده؟؟؟..می دیدم درد میکنه ها...
    از چیزی که می خواستم بپرسم وحشت داشتم : دعوا کردی امین...؟؟
    بوسه ای به دستم زد : عاشقتم عروسکم...
    خواستم چیزی بگم که در باز شد..پرستار با یه فرشته کوچولو پیچیده شده تو یه پتوی آبی به سمتم اومد..از دم در تا رسیدنش به تختم به نظرم یک عمر رسید...امین کمک کرد تا من بی تاب بتونم بشینم ...
    پرستار بزرگترین هدیه خداوندی رو توی بغلم گذاشت...خواب بود و من چشماش رو نمی دیدم...اشکم آروم از روی صورتم سرازیر شد روی صورت پسرکم...دستای نازش رو توی دستم گرفتم و بوییدم...بوی بهشت می داد...
    پرستار : باید کمکت کنم بهش شیر بدی...
    نمی تو نستم درست بشینم...بخیه هام خیلی درد می کرد...صورتم در هم شد..
    امین : نمی شه بذاریم برای بعد..خانومم حالش خیلی خوب نیست؟؟
    پرستار که خانوم جا افتاده و بسیار خوش خلقی بود : نه پسرم..باید بتونه شیر مادرش رو بگیره وگرنه به شیشه عادت می کنه و دیگه نمی شه بهش شیر داد.....پرستار کمک کرد تا با هزار درد و بد بختی پسرم رو تو آغوشم بگیرم تا بتونم بهش شیر بدم..تلاشی که بعد از نیم ساعت نسبتا ثمر داد و من با پسرکی در آغوشم بود..و شوهری که صورتش خیس بود..برای چندمین بار..در جوار اون چشمای عسلی تا تهش احساس خوشبختی بی نظیر و غیر قابل وصفی کردم..


    بوسه پدرانه پر بغضش به پیشونیم دلم رو پر از حس زیبای بودنش کرد... : تو بزرگترین هدیه دنیا رو به ما دادی...
    شیرین جون آدرین رو به دست پدر جون که حالا بالای سرم ایستاده بود داد : ببین چه قدر خوشگله....
    تینا و آتنا هم سرک کشیدن تا یه بار دیگه ببیننش...
    آتنا : تینا خدا رو شکر شبیه تو نیست...
    خندیدم : شما که شبیه همید...
    آتنا : عمرا...من کجام شبیه این دیوونه است...
    تینا جوابش رو نمی داد..خوب می دو نستم آتنا سعی در عوض کردن فضا داره ولی چندان موفق نیست...امین برای رسوندن مادرم به خونه رفته بود..بعد از یه جدال نا برابر...چون مادر من کلا و ذاتا زن مظلومیه قرار شد شیرین جون شب پیشم بمونه...پرستار مراتبا می رفت میومد و غر می زد که اتاق باید خلوت بشه چون اصلا الان که وقت ملاقات نیست...
    اما کسی خیلی گوشش بدهکار نبود..با وجود درد بدی که داشتم یاد قیافه مهسا می افتادم خندم میگرفت...اونم تصمیم داشت بمونه اما اصرار شیرین جون رو که دید تصمیم گرفت بره خونه تا فردا صبح خونه ما ببینیم هم دیگه رو..نگاهم گاه و بی گاه می رفت به سمت تینا..اما ذهنم و قلبم حالا پیش آدرین بود که دست به دست می شد و هر بار دست به دست شدنش دلم رو می ریزوند...به خدم تشر زدم..به خوای وسواس بازی در بیاری باده..خودم می دونم با خودم...
    همه خدا حافظی کردن و شیرین جون رو صندلی کنارم نشست...
    _چرا نمی خوابید شیرین جون...
    _می دونم الان حالت خیلی خوب نیست..من جام خوبه..می خوام نزدیک تو و نوه ام باشم...
    سئوالی بود که همش تو ذهنم بود اما چون از جوابش می ترسیدم نمی پرسیدم..دلم رو زدم به دریا : شیرین جون امین با کسی دعوا کرده؟
    خندید : آره ..با دیوار...
    برق از سرم پرید : دیوار؟؟ً!!!!
    _ما که رسیدیم تقریبا برده بودنت اتاق عمل اما حالت خیلی بد بود...درد زایمان طبیعی داشتی اما بچه به دنیا نمیومد..دکترت نبود..متتظر تشخیص اون بودن..تو فریاد می زدی و دکترت نبود و خوب عوامل بیمارستان هم خونسرد بودن...بچه ام قاطی کرد و مشت زد به دیوار....
    _چیز زیادی یادم نمیاد..فقط یه درد نفس گیر ...آخرش هم که از چیزی که بدم میومد سرم اومد...سزارین شدم...
    _چاره ای نبود...وقتی اومدن برگه رضایت از امین بگیرن..بچه ام ترسیده بود..فکر می کرد قراره برات اتفاقی بیوفته دکتر ت رو تهدید میکرد..هر چی هم میگفتیم یه روند اداری عادیه باور نمی کرد...
    ...خوب من می دو نستم این مرد من رو دوست داره..اما چه قدرتی تو وجودش بود که هر بار با هر حرکت..نگاه یا نگرانیش می تو نست یه بار دیگه به من اثبات کنه دوستم داره....
    شیرین جون لبخندی به آدرین زد : خیلی شبیه نوزادی های امین...
    لبخندی زدم و به فرشته خواب خودم چشم دوختم : خدا رو شکر...
    _چرا ؟؟؟ من از خدام بود شبیه تو بشه...
    _من همیشه دعا کردم شبیه امین بشه...به اندازه اون دلش برای دوست داشتن بزرگ باشه..مسئولیت پذیر و منطقی باشه...و البته خوش تیپ هم باشه...فعلا آخری رو داره...
    شیرین جون که چشماش خیس شده بود..دستم رو تو دستش گرفت : بختش مثل پسرم باشه..زنی مثل تو داشته باشه...

    به غر غرش گوش می کردم : یعنی چی؟؟..این چه قانون مسخره ایه که من نمی تونم شب پیش زنم باشم؟؟
    -امین جان اینجا بخش زنانه...
    _من با زنای دیگران چی کار دارم..در ضمن اتاق تو که خصوصیه...
    لبخندی زدم : عزیزه دلم برو بگیر بخواب فردا صبح من و پسرت منتظرتیم ما رو ببری خونه...
    از همین پشت تلفن هم می تو نستم حدس بزنم چه شکلی شده : من قربون هر دوتون برم...باده خوابم نمی بره..تو خونه نیستی..
    خواستم جوابش رو بدم که شیرین جون گوشی رو از دستم کشید : پسر تو خواب نداری..ول کن زن زائو رو چی از جونش می خوای؟؟..برو بگیر بخواب بذار این بنده خدا هم بخوابه پسرت از یه ساعت دیگه شروع میکنه شیر خواستن....
    _....
    _خیلی بی حیایی امین....
    با خنده گوشی رو گذاشت بالا سرم و ملحفه رو روم مرتب کرد...: این پسره دیگه پاک حیا رو قی کرده...
    ..حدس این که چی گفته سخت نبود..هم خنده ام گرفته بود..هم از شیرین جون خجالت کشیدم....

    _بخور لوس نشو...
    واقعا دلم نمی خواست...خوشحال بودم اومدم خونه...اگه اینا می ذاشتن...
    حتی بوش هم حالم رو بهم می زد : مامان تو رو خدا...
    _قسم نده باده..رازیانه برات خوبه شیرت رو زیاد می کنه...
    شیرین جون هم کاسه ای دستش بود : آره صبا جون اون رو بده بهش منم کاچیش رو خنک کنم...
    با التماس به امین که شونه سمت چپش رو به چارچوب تکیه داده بود و نیم ساعت بود فقط زل زده بود به من ..نگاه کردم...
    التماس نگاهم رو گرفت..به سمت مادرش رفت و کاسه رو گرفت : مامانم..شما برو ببین افسانه خانوم چه می کنه برای ناهار کلی مهمان هست...
    لیوان رو از دست مامان گرفت : حاج خانوم..من این رو می دم بهش بخوره..
    اتاق که خلوت شد لیوان و کاسه رو گذاشت روی پا تختی : آخش...حالا می تونم یه دل سیر نگات کنم....
    _امین...
    کنارم نشست...دستام رو توی دستش گرفت و بوسه بارونشون کرد..میون بوسه هاش : جان دل امین....
    _خیلی دوستت دارم...
    سرش رو از روی دستم بلند کرد....آروم با عشق خم شد توی صورتم..نفسش که آرامش همه وجودم بود..به نفسم خورد..لبهاش که روی لبهام قرار گرفت...هر حرکت لبش انگار تمام انرژی از دست رفته م رو بهم بر میگردوند...کمی سرش رو عقب آورد موهای روی پیشونیم رو عقب زد...این بار من بوسیدمش...
    دلم می خواست تا ابد ببوسمش..صورتش رو کمی عقب برد و بینی ش رو به بینیم زد : دلم برات تنگ شده بود نفس...باورت بشه به پسر خودم حسودی میکردم...از اینکه شما دوتا با همید و پیش من نیستید...
    _می شه دراز بکشی...؟؟
    با شیطنت ابروش رو بالا انداخت : باده..کارای خطرناک ممنوعه...
    _کارای خطر ناک بمونه برای بعد..دلم صدای نفست رو می خواد...
    دراز کشید پیشم...سرم رو گذاشتم روی سینه اش...بوسه محکمی به موهام زد...حرکت دستش بین موهام می بردتم توی خلسه...
    _دیروز خیلی ترسیدم باده...خیلی زیاد....تمام طول راه..تمام مدت...به خودم فحش دادم...پشیمون بودم از حامله بودنت...فکر نکنم یه بار دیگه تحمل همچین استرسی رو داشته باشم...
    خودم رو تو بغلش جا به جا کردم...عطر تنش رو نفس کشیدم..ادامه داد : چرا بهم نگفته بودی درد داری؟؟...
    _از صبح فقط کمر درد داشتم..اصلا فکرش رو هم نمی کردم...خوب آخه شیطون کوچولو یه ده روزی زودتر قصد اومدن کرد...
    _همش تقصیره...
    دستم رو محکم گذاشتم رو دهنش : این جمله اگه تموم بشه خیلی حرمتها می ریزه امین...تقصیره هیچ کس نیست..
    می دو نستم می خواد بحث رو عوض کنه..بوسه ای به کف دستم زد و دستم رو از روی لبهاش برداشت : فکر نکن از زیرش در رفتی ها...باید هر چیزی که بهت دادن رو بخوری...
    مظلومانه ترین قیافه رو به خودم گرفتم : امین..نه ..کمک..
    سرم رو روی بالش گذاشت و لیوان رو به دستش گرفت : آروم آروم بخور....می دونی اولین بار که دیدمت چه به خودم گفتم...گفتم عجب دختر خوشگل و بد اخلاقی...اما یه هفته بعدش..به خودم گفتم...امین دست به جنبون که این دختره باید بشه زنت...
    _می دونی بار اول که دیدمت چه فکری کردم..گفتم عجب قد و بالایی...چه چشمای عسلی خوش رنگی...
    بلند خندید : هیز...
    مشتی به بازوش زدم...
    با مرور کردن خاطرات عاشقمون...حواسم رو پی چیزهای دیگه پرت کرد و باعث شد بدون ینکه بفهمم همه چیز رو بخورم...
    از بیرون صدای بلند خنده آتنا اومد..خوب می دو نستم تینا هم هست اما از سر شرم..ترس..خجالت یا هر چیز دیگه ای صداش در نمی ومد...آدرین بیرون پیش مامان اینا بود..دوقولوها داشتن قربون صدقه اش میرفتن...
    _خواهر هات اومدن امین...
    اخماش رفت تو هم...ظرفها رو برداشت که از اتاق بره بیرون...دستم رو گذاشتم روی دستش..: امین..من رو چه قدر دوست داری؟؟
    _باز تو سئوال مسخره پرسیدی...
    _نه جدی...
    _بیشتر از تمام چیزهایی که دارم..حتی جونم...
    _پس به حرمت این علاقه..به حرمت من...به حرمت مادر بچه ات بودن...به تینا بی محلی نکن...دلش میشکنه امین خیلی براش مهمی...
    _اگه براش مهم بودم...به اعتمادی که بهش کرده بودم خیانت نمی کرد..
    _ترسید...ترسیده بودن...هر دوشون هم بابک هم تینا...
    عصبی جواب داد : چه طور اون بابک از گشتن با خواهر من نترسیده...
    _بذار بیان باهات حرف بزنن...
    _لازم نکرده..تینا رو می فرستم اتریش درسش رو ادامه بده..بابک هم..
    صدام رو کمی ملایم تر کردم : خوب می دونی بابک پسر خیلی خوبیه...خیلی خیلی خوب..چرا می خوای شانس یه زندگی عاشقانه رو از تینا بگیری؟؟...به خصوص که رابطه اینها رابطه سالمی هم هست...
    _باده..تو خیابون خواهر من رو بغل کرده بود...
    دستی به رگ گردن بیرون زدش کشیدم : فدای این غیرتی شدنت بشم...بذار بابک باهات حرف بزنه..اما تا قبلش به هیچ عنوان به تینا بی محلی نمی کنی...
    سرم رو کمی خم کردم : باشه؟؟؟....
    _ آخه...
    _یادت رفته چی ها رو وسط گذاشتم..هیچ کدوم برات حرمت ندارن؟؟
    خم شد و زیر چونه ام رو بوسید : فقط به خاطر چشمای سیاهت...


    _خدای من امین..این زیادی شبیه به توا...
    بردیا دستش رو که دور کمر مهسا حلقه کرده بود آورد بالا و دست آدرین رو گرفت : چه قدر کوچولوا...
    نگاه پر مهرش به آدرین توجه هممون رو جلب کرد : بچه ...تو برادرزاده من هستی یه طرف...بچه خواهر خانومم هم هستی..پس ببین چه قدر عزیزی...بذار بزرگ بشی..من که می دونم این امین خسیس بهت ماشین نمی ده..بیا خودم بهت ماشین می دم بری بیرون...
    امین : مرد حسابی بچه ام رو از راه به در نکن..بذار گواهینامه بگیره...یه ماشینی می ندازم زیر پاش فک همه باز بمونه...
    مهسا با دهن باز نگاهی به هر دوشون انداخت : دارید راجع به حداقل بیست سال دیگه صحبت میکنید دیگه نه؟؟؟!!
    بردیا : مهسا من یه دونه از اینا می خوام..ببین چه خوشگله...
    مهسا قیافه با مزه ای به خودش گرفت : تو اول برادریت رو ثابت کن بعد ادعای ارث و میراثت بشه...
    بردیا متعجب نگاهش کرد : منظورت چیه؟
    مهسا که آدرین رو آروم می ذاشت تو تختش : یعنی اول عقد بکن..بعد بچه بخواه..
    امین بلند خندید : آخ دوست دارم وقتی مهسا این طوری جوابت رو می ده..
    بردیا رو به مهسا : آخه نامرد...دست من باشه که همین الان می برم عقدت میکنم...
    مهسا خندید و بوسه ای به گونه بردیا زد ...
    تقه ای به در خورد..از چیزی که تو چارچوب در میدیدم تنم لرزید..چشمم سریع چرخید به سمت امین که دلخور و عصبی داشت نگاهش میکرد..بابک بود...سر به زیر..اما جدی و مودب..سرش رو بالا آورد چشم دوخت بدون ترس به امین ...
    دست امین و محکم گرفتم که رو تخت کنارم نشسته بود...فکر میکنم بردیا از چیزی خبر نداشت...: به به بابک بابا..بیا ببین امین چی ساخته...
    مهسا : بردیا؟؟؟؟!!!!
    بابک : مبارک باشه باده..به شما هم همچنین امین..
    بردیا که حالا متوجه شده بود خبراییه : بابک ؟؟!!!!!
    بابک : امین..می شه حرف بزنیم؟؟؟..خواهش میکنم...
    بردیا : این جا چه خبره؟؟؟!!!
    امین از جاش بلند شد و ایستاد رو به روش : بریم تو اتاق کارم...
    چشمای بابک برق زد...: ممنونم...
    _فقط بگم این فرصت رو به حرمت باده دارید...وگرنه الان تینا تو راهه اتریش بود..تو هم تو بیمارستانت...
    با بسته شدن در بردیا هم خواست بره که مهسا جلوش روگرفت...
    بردیا : باده..امین فهمیده؟؟!!!
    با سر حرفش رو تایید کردم ...
    بردیا : بیچاره شدی بابک....


    اشک ریختم به مهرش...به رفاقتش ....: بختش بلند باشه...
    ...هاکان دوست داشتنی من...
    _ای کاش می دیدمتون...
    _خوب چرا نمیای...این جا ایرانه کسی نمیشناستت..می تونی راحت بیای پیشمون...
    _باده..پسرت رو مثل خودت بار بیار..محکم..با اراده...دوست داشتنی...مثل امین...مرد...
    _بچه ام رو مثل تو هم بار میارم هاکان..پر از مهر...مثل دریا...بزرگ....
    با دنیز..موگه..سمیرا.. بهروز...بوسه..روزگار..حتی نارین و عمر هم حرف زده بودم و هنوز حرفهای بابک و امین تمو م نشده بود...با کمک مهسا رفتم تو سالن تا پیش بقیه باشم...
    شیرین جون : باده..چه خبره..الان بیشتر از دو ساعته بابک و امین رفتن اتاق کار دارن صحبت میکنن؟؟
    تینا سر به زیر رو مبل رو به رویی داشت با پایین تونیکش بازی میکرد...که صدای امین اومد : تینا یه دقیقه بیا تو اتاقم....
    تینا با رنگ پریده نگاهم کرد..با سرم علامت دادم ه برو...مطمئن بودم به امین..به من قول داده بود..چیزی نگه که کسی ناراحت بشه...
    امین : بردیا تو هم بیا...
    بردیا از کنار مهسا بلند شد و رفت...چشمای شیرین جون گرد شده بود..خواست چیزی بگه که افسانه خانوم صداش کرد تا بره و راجع به غذا نظر بده...

    آدرین رو جا به جا کردم تا بهتر شیر بخوره..نفسم رو می برد تا دو قطره شیر بخور..چشمای سرخ از گریه تینا باعث می شد دلم بگیره..آتنا پشتم بالش گذاشت..مهمان ها رفته بودن..
    آتنا : بسه آبغوره گرفتی...شانس آوردی باده پادر میونی کرد..خونت حلال بود...
    تینا : باده من..خیلی...
    _من کاری نکردم..امین زیادی شلوغش کرده بود...
    _نگو باده..تا تهش حق داشت..ما از اولش هم نباید مخفی میکردیم..امین همش فکر می کرد ما از اعتمادش سوء استفاده کردیم...
    آتنا : بابک چی گفت...
    تینا لبخندی زد که از دید هیچ کدوممون پنهان نموند : هیچی به امین گفت من تینا رو دوستش دارم.به من به چشم یه خواستگار سمج نگاه کنید..ولی از همه با مزه تر بردیا بود هی میگفت امین تا تینا رو نگیریم که ما نمی ریم..انقدر می ریم میایم تا این وروجک بشه زن دادشمون...انقدر مسخره بازی در آورد تا امین یه لبخند زد..حالا قرار شد..بعد از عقد بردیا و مهسا..رسما بیان خواستگاری...
    _بچه ها حواستون هست اصل کاری ها خبر ندارن...
    آتنا : مامان بابک رو خیلی دوستش داره..ولی خوب با مادرش...
    من : حل می شه....من هستم..امین هست..تازه آدرین هم هست...
    تینا : عمه اش فداش بشه...



    از عقد مهسا سه ماه گذشته بود..آدرین هم تقریبا داشت چها ماهه می شد..تینا و بابک هم با گذشتن از هفت خان رستم نامزد شده بودن...سمیرا یکبار سه روزه ایران اومد و برگشت..
    آدرین دیونه ام کرده بود..هر چی تکونش می دادم نمی خوابید...
    امین : عروسک...چته...
    از صداش پریدم بالا : پسرت دیونه ام کرده..تو از صبح نیستی..ساره مامان رو برده خونه اش...قراره مامان اسباب کشی کنه...دیگه بگم چرا قاطیم..
    آدرین رو ازم گرفت...تو بغلش شروع کرد به تکون دادنش...: آره گل پسرم..مامان رو اذیت کردی؟؟..
    آدرین لبخند زد ...
    _بابا فدای هر جفتتون...هم لبخند تو..هم اخم خواستنی مامانت...از من به تو نصیحت..زن خوشگل نگیر..همه چیزش می شه برات خواستنی..همیشه بی طاقتشی...
    با خوابیدن آدرین تو نستم یه نفس بکشم..
    دستی به موهام کشید : یه پرستار خوب سپردم پیدا کنن...این طوری داری از نا می ری...
    لبخندی زدم و سرم روی زانوش گذاشتم : از صبح کجا بودی امین ؟؟
    _یه چیزی هست که باید امضاء اش کنی...
    ته دلم یه جوری شد..خوب می دو نستم از چی حرف می زنیم...
    بلند شدم و نشستم..باورم نمی شد...اشک توی چشمام جمع شد...حس غریبی داشتم..خیلی غریب..تلخ شیرین...
    بسته شدن کامل یه بخش از زندگیم بود..یه بخش پر از درد..اما حقیقتا نمی دونستم اینها آیا حتی اندکی برام مهمه..من خیلی وقت بود..در کنار این مرد..که حقیقتا مرد بود...چیزی از گذشته شکنجه ام نمی داد...
    _لوش داد؟؟
    _آره...طول کشید..اما چاره ای نداشت...امروز صبح دستگیرش کردن...تو باید این شکایت نامه رو پر کنی...وکیل دنباله کارهاست..نمی دونم چه قدر براش میبرن..نمی دونم هومن راضی می شه بیاد راجع به کودکی هاتون شهادت بده یا نه..یا اگه بده تاثیری داره یا نه..اما اون آدم قبل از هر چیز به درمان احتیاج داره و تو به نبودنش تو اطرافت و من به حس اینکه تو توی آرامش و امنیتی....

    و من...من به چه چیزی به غیر از بودن در کنار مردای زندگیم احتیاج داشتم...؟؟..خودم رو توی آغوشش جا کردم..خوب که فکر میکردم.هیچ چیز..حقیقتا هیچ چیز....


    صدای پاشنه کفشم ....صدایی که به نظر خودم..شدید صدای پر جذبه ای داشت روی سنگهای کف شرکت خودم رو هم به وجد میاورد..فکرم بد مشغول بود...مشغول چیزی که تمام مدت فکر میکردم باید یه شوخی باشه اما ته دلم بدجور دلم می خواست که حقیقت باشه...
    تقه ای به درش زدم...
    صدای بمش مثل همیشه دلم رو شاد کرد : سلام...
    _سلام عروسک..چرا اون جا ایستادی بیا تو دیگه...
    آروم رفتم داخل و بوسه ای به گونش زدم : خسته نباشی...
    لبخندی بهم زد : دیگه نیستم...خوب خانومم جلسه چه طور بود؟
    _بد قلقن..به دنیز هم گفتم...اما تو نستم راضیشون کنم سرمایه بذارن...کار جالبی میشه..
    _از تونایی های تو..والا من و بردیا دیگه بریده بودیم...من اصلا فکرش رو هم نمی کردم این ترکا انقدر سفت باشن...
    _سفت که هستن..اما زبون تجارتشون رو باید بلد باشی...
    _مهسا کجاست؟؟
    ..خوب باهاش قرار داشتم...
    _بیرونه...میگم امین جانم کی میری خونه؟؟
    _چه طور عسلم..
    -می خوایم با مهسا جایی بریم..مامان هم می خواد بره امام زاده صالح..میری آدرین رو ازش بگیری؟؟
    یه ابروش رو بالا انداخت :رفتنش رو که می رم..اما چیزی شده...؟؟؟
    _نه چیزی نیست..می خوام برم آرایشگاه...
    شیطون خندید : به به..
    خندیدم : از دست تو..از دست تو....

    خوشحال بودم؟؟؟...آره بودم..شدید هم خنده ام گرفته بود..تا خود این جا مهسا بهم خندید...ماشین رو پارک کردم..و کلید رو آروم توی در چرخوندم و وارد سالن شدم...خونه نسبتا تاریک بود...با دیدنشون لبخندی با آرامش روی لبم ظاهر شد..امین روی کناپه با بالا تنه برهنه خوابیده بود و آدرین..پسر سه سالم با بلوز و شلوارک آبیش روی سینه پدرش به خواب رفته بود...دلم ضعف رفت برای مردای زندگیم...برای بهانه های بودنم..آدرین در مقابل پدرش مثل یه اسباب بازی بود...سرش کامل زیر گردن امین بود...دست امین رو آروم از دورش باز کردم...و آروم بغلش کردم و با خودم به اتاقمون بردم..مانتوم رو در آوردم و به پهلو پشت به در دراز کشیدم و سر آدرین رو گذاشتم روی بازوم...موهاش رو نوازش کردم : پسرکم...قربونت برم...
    نمی دو نستم چه طور به امین بگم...لای در آروم باز شد..خودش بود..برنگشتم به پشت..تخت تکون آرومی خورد...یه دستش رو از زیر سرم رد کرد و یه دستش رو از روم رد کرد و روی بازوی پسرمون گذاشت..بوسه ای به لاله گوشم زد : زود اومدی عروسک...
    _سلام..
    _قربونت برم..کجا بودی..؟؟آرایشگاه که نبودی..موهات همون رنگیه...
    _فقط برای مو می رن آرایشگاه؟؟
    خم شد روی صورتم...جدی : باده..اذیت نکن...کجا بودی...؟؟
    خودم رو بیشتر توی آغوشش فرو کردم...صدام رو آوردم پایین : هیس...آدرین بیدار می شه...
    نفسش به پشت گردنم می خورد ...منتظر بود...ضمینه چینی نکردم...: من حامله ام امین...
    نفسش یه لحظه قطع شد..بعد بلند خندید...بلند و پر از شوق...: شوخی که نمیکنی...
    دستش رو از زیر سرم بیرون آورد و نشست رو ی تخت..صورتم رو به سمت خودش بر گردوند : با تو ام...شوخی که نمیکنی؟؟؟
    نگاهی به آدرین که بیدار شده بود انداختم که داشت امین شوق زده رو نگاه میکرد : بابایِیی؟؟؟
    _جان بابایی..جانم...
    خم شد...بوسه محکمی به پیشونیم زد : قربونت برم...من ..نمی دونم بهت چی بگم...
    _هیچی فقط بگو..هنوز هم...بعد از این مدت..با وجود دو تا بچه دوستم داری...
    _دوستت دارم؟؟؟!!! شوخی میکنی...خیلی فراتر از این حرفهاست..مادر هر دو بچه من....

    خنده ام گرفته بود از توی اتاق داد زدم : امین صدای تلویزیون رو کم کنید...
    چمدونها رو بسته بودیم..6 ساعت دیگه پرواز داشتیم...داشت با آدرین پلی استیشن بازی میکرد...
    رفتم به سمت اتاق کارش تا از کشو کلید آپارتمان استانبول رو در بیارم..دلم پر مکشید براشون..برای اون شهر خاطره ساز..می رفتیم برای استراحت..مهسا و بردیا و دخترشون گلاره هم میومدن....که چشمم خورد به قاب عکس روی میز...خدای من...من بودم..با پیراهن سفید نخی..خوابیده بودم روی تخت...روی بازوم آدرین خوابیده بود و آرای سرش روی رانم بود و بدنش روی تخت..دمنم رو بین دستای کوچولو و خواستنیش مشت کرده بود...خوب یادم بود..تولد 6 سالگی آدرین...یک هفته پیش...تو ویلای شمال...من و آدرین و آرایا بالش بازی کرده بودیم..امین رفته بود بیرون خرید...بعد هر سه از نا رفته بودیم و روی تخت ولو شده بودیم...کی این عکس رو گرفته بود...؟؟.لای در باز شد..نیازی نبود سرم رو بالا بگیرم..خودش بود...نگاهی به دیوار پوشیده شده از عکس خودم انداختم...با دیدن قاب عکس توی دستم لبخندی بهم زد..به سمتم اومد..رفت پشت سرم..دستاش رو دور شکمم حلقه کرد..بوسه ای به فرشته هام زد....
    _امین...http://masoud293.ir/

    http://masoud293.ir/


    _جان دل امین...
    اشکم از گونه ام چکید : کی این عکس رو گرفتی؟؟
    چونش رو کنار گردنم گذاشت...: اومدم دیدم از شدت شیطنت هر سه تون از هوش رفتین...باورت بشه یه ربع نگاهتون کردم..بعد این عکس رو گرفتم تا همیشه جلوی چشمم باشه..اون باده سوپر مدل زیبا که دراز کشیده پشت اون پیانو..دلبر..زیبا..و این باده با بچه هام..با پسرام...عشق منه...دلبر تر شده..نفس گیر تر شده...مادر شده...
    _خیلی دوست دارم امین...
    حلقه دستش رو محکم تر و من رو بیشتر به خودش فشرد : می دونی چیه نفسم...من برای این صحنه...فقط برای دیدنش...برای جایی که هر سه تون هستید..تو آرامش...امنیت..جونم رو هم میدم....
    برگشتم به سمتش..بوسیدمش...اشکم چکید روی صورتش...هیچ چیزی..هیچ چیزی..هیچ احساسی پاسخ این مرد...بودنش و حس کردنش نبود.
    .

    منبع رمان فا



    برچسب ها : نویسنده رمان زیتون کیه , داستان میخوام قشنگ , رمان های عاشقانه , دانلود زیتون , دانلود رمان خانه , رمان زیتون جالب , رمان جدید زیتون , رمان عاشقانه زیتون , زیباترین رمان , قشنگترین رمان زیتون , انواع رمان , خوشگلترین رمان , رمان واقعا قشنگ زیتون , رمان قشنگ , رمان زیبا , رمان جالب ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    مطالب مرتبط
    ”نظرات شما برای این مطلب،مطمئن باشید ما برای نظرات شما احترام خاصی قائلیم”

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    
    اطلاعات
    • آمار کاربران
    • افراد آنلاین : 20
    • اعضای آنلاین : 0
    • تعداد اعضا : 38

    • عضو شوید
    • ارسال کلمه عبور




    • آمار مطالب
      کل مطالب : 9446
      کل نظرات : 1728

    • آمار بازدید
    • بازدید امروز : 1,351 نفر
    • باردید دیروز : 25,456 نفر
    • بازدید هفته : 102,820 نفر
    • بازدید ماه : 266,044 نفر
    • بازدید سال : 1,797,587 نفر
    • بازدید کلی : 11,821,162 نفر
    • ورودی امروز گوگل : 10 نفر
    • ورودی گوگل دیروز : 139 نفر

    آرشیو
    ایدی تلگرام جهت تماس با مدیر سایت masoud447@