close
چت روم
X بستن تبليغات
Code Center
رمان دل خوش به بودنت,رمان جدید دل خوش به بودنت,دل خوش به بودنت

  • موضوعات
    خبرنامه
      براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    مطالب تصادفی
    پیوندهای روزانه
    بازدید : 349 ♥ تاریخ : شنبه 18 مهر 1394 زمان : 0:26 ♥

    رمان خوانده نشده خیلی قشنگ دل خوش به بودنت

    رمان خوانده نشده خیلی قشنگ دل خوش به بودنت

    رمان خوانده نشده خیلی قشنگ دل خوش به بودنت

    ارام ضربه ميزنم به در اتاقش ....
    با صداي ارامي ميگويد : بيا تو ...
    در را باز ميکنم .... روي صندلي پيانو نشسته و از پنجره بيرون را نگاه ميکند ...
    ميگويم : کجا سير ميکني ...
    ميخندد : هيچي امروز هوا خيلي خوبه ... بنظرم تميزتر از هميشس ...
    من : تا بوده همين بوده بهترم نميشه ....
    کنارش مينشينم : اره هيچوقت خوب نميشه ..............................................................

    ميگويم : چه خبرا؟
    ميخندد مثل هميشه غمگين : خبرا که دست شماست اقا ....
    لبخند ارامي ميزنم : شما که خودت بهتر از من حال و روزمو فهميدي ... شانس اورديم جا من عاشق بهار نشدي ....
    بلند ميخندد : ديوونه ....
    ادامه ميدهم : شما که بگي ديوونه از بقيه چه توقعي ميشه داشت ... 
    ميخندد : خوبه بسه ديگه انقدر خودتو مظلوم نشون نده ماشالا واسه خودت هفت خطي هستي ...
    ميخندم : جدي ؟؟ معلومه؟
    ارام ميگويد : اره ... خوبه خوشم مياد زرنگي ... اما حق کسيو نميخوري ... 
    نفس عميقي ميکشم : شما به من ياد دادي حرفم و بزنم و حقمو بگيرم ... بيشتر ازين ياد نگرفتم ...
    سرش را تکان ميدهد : همين نماز خوندنت برا من اندازه تمام دنيا ارزش داره ...
    نگاهش ميکنم عميق ...
    ادامه ميدهد : خوشبخت بشي شايانم ... عاقبت بخير بشي ....
    نميدانم چرا بغض گلويم را ميسوزاند ...
    هرچقدر هم که عاشق بهار باشم .. باز هم برايم خيلي سخت است اين کار ...
    اين تغيير در زندگيم ... 
    چرا مادرم هيچوقت اشک در چشمانش نميايد ... 
    تا ياد دارم هيچ وقت گريه نکرده ...
    مگر ميشود ... امکان ندارد الان احساس مرا نداشته باشد ....
    حاضرم قسم بخورم که بغض کرده ...
    ميگويم : رها خانوم ...
    چشمانش را از پنجره ميگيرد : جانم مادر ....
    چرا انقدر مادرم نسبت به سنش شکسته شده ....
    ميگويم : يکم از بابا ميگي ؟
    اب دهانش را به زور قورت ميدهد ... بغضش تشديد شده ....
    لبخند تلخي ميزند ... انقدر تلخ ... که حاضر بودم اشکش را ببينم جاي اين لبخند ...
    ميگويد :ماهان ... ماهان 
    نميتواند ادامه دهد ....
    اشک در چشمانم جمع ميشود ... نه من مثل مادرم نيستم ... 
    با اين شناخت کوچکي که از پدرم هم دارم ميدانم مثل پدرم هم نيستم ...
    من هروقت بغض کنم اشک پشتش ميايد ... 
    هرچقدر هم که مغرور باشم ... هرچقدر هم که تودار باشم اين يه مورد را نميتوانم ...
    ادامه ميدهد با صداي خش داري :ماهان خيلي خوب بود ... بهترين مرد روي زمين بود ولي .... خيليا نتونستن ببينن اين خوب بودنو ...
    اه لعنتي چرا اشک نميريزي ؟؟؟؟
    چرا اشکت را رها نميکني تا صدايت صاف شود ... 
    ادامه ميدهد : ساده بودم ... نتونستم زندگيمو جمع کنم ... نتونستم با سياست حرف بزنم ...
    اشکم را پنهاني پاک ميکنم ... ساده نيست مادر من فرشتس ... يک انسان پاک ....
    آهي ميکشد : حق هميشه با من ... همه جا مقصر عمته مادر بزرگت بودن هه ... ولي من نتونستم حرف حقو درست بزنم .. بد زدم ... يه جورايي گند زدم ... البته ... اگر کسي حرفمو باور ميکرد .. اگه پدرت بهم اعتماد ميکرد صد در صد خوشبختي با من بود ولي .. اونم باورم نکرد .. فقط يه نفر باورم کرد اونم رامين .. چون ديده بود ... چون با چشم خودش با عمت زندگي کرده بودو شناخته بودش ... اما بازم پدرت ..
    بغضش را قورت ميدهد ... انقدر بزرگ شده اين بغض ... انقدر کهنه شده که لعنتتي صداي قورت دادنش را شنسدم ...
    نفس کم مياورد ولي مثل هميشه محکم ادامه ميدهد : پدرت بازم فکر کرد رامين طرف خواهرشو گرفته ... ماهان ساده بود ... درست مثل من ... اصلا ما دوتا بقدري مثل هم بوديم که هيپچ کس نتونست ببينه ... ارزو اگر يه درصد ميديد چه به روز ما مياد هيچوقت همچين نميکرد ...
    اخم ميکنم : اخه مگه انسان نبود؟؟ 
    تلخ ميخندد ... چطور ميتواند ؟؟ 
    ميگويد : نفهميدم ... نفهميدم چي بودن ...


    سکوت ميکنم ... 
    از اسماي سونيا ... ارزو ... مادر پدرم ... از اين چند نفرو اسمايشان نفرت دارم ..
    با همه ي بدي پدرم به مادرم ... اما بهش حس خوبي دارم ...
    مادرم : نفهميدم اينا چي بودن ... ولي هرچي بودن ... با چشم خودم ديدمو فهميدم قدرت خدارو ... چقدر قشنگ تاوان پس دادن ... به بدترين شکل ...من تو اين دنيا هيچيو نفهميدم اما خدا همه چيو بهم ياد داد ...
    عصبي شده ام ...
    ارام زمزمه ميکند : ولي پدرت خوب بود ... اولين و اخرين عشقم ....
    حرفهايش فکرم را درگير ميکند ... چند لحظه جفتمان در سکوت ميمانيم ....
    بعد از مدتي ميگويد : چه خبر از بهار ...
    با نفس بلندي ميگويم : راستي اومدم راجبه يه موضوعي باهاتون حرف بزنم ... خوب شد يادم انداختيد ...
    سرش را تکان ميدهد : حتما ... گوش ميدم ...
    ميگويم : با بهار صحبت کردم ... ميخواستيم اگه از نظر شما مشکلي نداره با شما زندگي کنيم ...
    چشمانش براق ميشود : اين چه حرفيه ... من تازه از خدامه ...
    ميخندم بغلش ميکنم : اي دورت بگردم ذوق ميکني ...
    ميخندد : لوس نشو ... پررو ... زبون باز ...
    صداي خنده ام بلند ميشود .....
    از جايم بلند ميشوم : کي بريم خواستگاري؟
    مثل هميشه با افتخار نگاهم ميکند : خيلي رو داري ... خجالت بکش ...
    با پررويي ميگويم : نخير من اين حرفا حاليم نيست الان زنگ ميزنم به خاله واسه شب قراره خواستگاري ميذارم ...
    ميخندد : اخه ديوونه کدوم پسريو ديدي خودش زنگ بزنه قراره خواستگاريه خودشو بذاره ....
    مبايلم را در مياورم شماره خانه ي خاله رويا را ميگيرم ...
    مادرم : نزنيا شايان ...
    با لبخند خبيثانه اي نگاهش ميکنم ...
    ميگويد : بزني ميکشمت ... زشته پسر ...
    باران : سلام بفرمائيد ...
    صدايم را عوض ميکنم : بچه برو گوشيو بده بزرگترت بينم ...
    باران : ببخشيد شما ؟
    صدايم را کلفتتر ميکنم : ما خالتونو گروگان گرفتيم ... گوشيو بده مامانت حرف اضافه هم نزن ...
    با ترس ميگويد خاله را صدا ميزند : مامان ... 
    مادرم غش ميکند از خنده ...
    خاله گوشي را ميگيرد : بله چي شده ؟
    صدايم را دومرتبه تغيير ميدهم : سلام عرض ميکنم خانوم محترم براي عمر خير مزاحمتون ميشيم ...
    خاله : ببخشيد ولي ... يه لحظه ... من گيج شدم ... 
    گوشي را از گوشم فاصله ميدهم خودم هم خنده ام گرفته ...
    ميگويد : اخه الان دخترم گفتن که ...
    مادرم ديگر نشسته و دستش را به دلش گرفته ...
    ادامه ميدهد : ببخشيد اين دختر من وقتي خسته يا گرسنش ميشه ... يکم ...
    ديگر نميتوانم با خنده ميگويم : قربون خودتو دختر خلو چلت بشم ....
    حرصي ميشود : شايان کثافتتتتتتتتتتت ...
    صداي خنده ي هر سه تايمان بلند ميشود ... صداي فحشهاي باران از توي گوشي خنده ام را بيشتر ميکند ...
    ميگويد : بيشعور ... باز به اين باران ... تو ديگه زدي رو دست هرچي خل و ديوونس ... بميري که داشتم از ترس سکته ميکردم ... اخه اينم شد شوخي ؟؟؟
    صدايم را صاف ميکنم : خوب حالا من چيکار بايد بکنم ؟ بايد ازت عذر خواهي کنم ؟؟ همينم که ميخوام از شر دختر کوچيکت راحتت کنم بايد ممنونم باشي ....
    با حرص ميگويد : تو غلط ميکني بچه پررو ... 
    ميخندم : امشب راس ساعت 25 
    خنده اش ميگيرد : بيچاره بهار گير کي افتاده خداوکيلي ...
    جدي ميشود : ديگه داره ميزنه به سرما يکاري نکن نيام خواستگاريشا ...
    غش غش ميخندد : بابا تو خيلي پررو تر از اين حرفايي ...
    ميگويم : رويا جون جدي امشب ما داريم ميايم خواستگاري .... 
    جدي ميشود : مسخره ...
    ميگويم : سر راهم دوتا ازين کارگراي ساختمون بغليو مياريم که بارانو ببينن بلکه يکيشون خر شه بگيرتش ....
    ميخندد : خيلي داري پررو. ميشيا .. يکاري ميکنم داغ رسيدن به بهارم به دلت بمونه ها ...
    ميگويم : اخ نگو ... ببين غلط کردم ... يه زري زدم تو به بزرگي خودت ببخش ... 
    ارام زمزمه ميکند : چکار کنم ديگه ... بدبختي من اينه توهم مثه بچه هامي ...
    ميخندم چقدر دوستش دارم ...
    ميگويد : به مامان سلام برسون شب منتظريم ...
    ميشناستم ... از هرکس بهتر ....
    باشه اي ميگويم و خدافظي ميکنم ....


    همه لبخند هایشان از ته دل است ...
    کاملا پیداست ...
    همه خوشحالن ....
    حتی مادرم بعد از مدتها اون غم لبخندش را کنار گذاشته و از ته دل میخندد ...
    خود به خود ذوق میکنم و لبخند میزنم ....
    هیچ کس حرف نمزند ....
    دایی زیر گوشم زمزمه میکند : خجالت بکش نیشتو ببند ...
    لبخندم پهنتر میشود و میگویم : مدیونی اگه فکر کنی من خجالت میکشم ....
    صدایم سکوت را میشکند ... صدای خنده هایشان بلند میشود ....
    زمزمه میکند : تو راحت باش .... اصلا معذب نباشی ها ....
    میخندم : به جون خودت قسم که میخوام دنیات نباشه اصلا احساس معذب بودن ندارم ....
    بازهم میخندند ....
    تک سرفه ای میکنم و میگویم : خوب خاله جون ما برای امر خیر اومدم خدمتتون ....
    عمو کیارش از این همه پرروییم جا میخورد و میخندد : تف به ذاتت بچه ... تو دیگه زدی رو دست من از پررویی ....
    مادرم غش غش میخندد ....
    بهار هم ارام میخندد ....
    میگویم : اختیار دارید .... تعارف میکنی عمو ؟؟!!!!
    خبیث میخندد : خوب جایی اومدی واسه زن گرفتن من تورو ادمت میکنم ...
    اینبار دیگر همه میخندیم ....
    مادرم : خداروشکر که همه باهم راحتیم ... خودتون دیگه میدونید واسه چی مزاحمتون شدیم ... 
    خاله رویا : عزیزم مراحمی این چه حرفیه ....
    مادرم با لبخند ادامه میدهد : خودتون بهتر از من شایانو میشناسید ... امیدوارم خوشبخت بشن ....
    رویا از ته دل میخندد ....
    همه در سکوت لبخند میزنیم ... حالم را نمیفهمم .... فقط میدانم که جای یک نفر خیلی خالیست ...
    گاهی حسرتش را میخورم ...
    در فکر میروم که اگر بود الان چه میگفت ... چکار میکرد ... در کنار مادرم مینشست و چقدر خوشبخت میبودیم ...
    اما افسوس ....
    با صدای سیما از فکر بیرون میایم : اهای اقا پسر بابام با شماست ..
    متفکر نگاهم را به سروش میچرخانم : جانم عمو تو فکر بودم ....
    لبخند میزند : داشتم میگفتم برید تو اتاق حرفاتونو بزنید ....
    سرم را تکان میدهم : حتما ...
    همه لبخندشان را میخورند .... چقدر سوتی میدهم ....
    هول نکرده ام ولی ... خیلی از رفتارهایم دست خودم نیست ... هیچ وقت نتوانسته ام خوشحالی و ذوقم را مخفی کنم ...
    بهار از جایش بلند میشود ... من هم بلند میشوم ... با هم سمت اتاقش میرویم ....
    وارد اتاق میشود برمیگردد سمتم با لبخند میگوید : چقدر تیپ رسمی ارومت کرده ...
    میگویم : جدی؟
    بهار : اوهوم .... ولی هنوزم همون شیطنت تو نگاهت هست ...
    سرم را تکان میدهم : ارثیه ...
    میخندد : خیلی دوسش دارم ...
    اخم میکنم : بله بله ؟ 
    میخندد : دیوونه ....
    دستم را دور کمرش حلقه میکنم ...
    خیره در چشمانش .... اوهم نگاهم میکند ... در دو گوی سبز رنگم محو میشود ....
    زمزمه میکنم : دوست دارم ....
    چشمان خاصو زیبایش برق میزند ....
    تکرار میکنم : دوست دارم ....
    اینبار چشمانش پر از اشک میشود ....
    نمیدانم چرا بغض میکنم .... بغضم را قورت میدهم ...
    میگوید با صدای لرزانی : منم دوست دارم .... مرسی که هستی ... مرسی که ...
    بغضش را قورت میدهد : مرسی که همیشه هوامو داشتی ... 
    دیگر نمیتوانم ارام به اغوش میکشمش .... و اینبار ... طعم این اغوش با همه ی اغوش کشیدنهایش فرق دارد ...
    حس خوب خوشبختی ارام ارام در وجودم تزریق میشود ....
    یا بهتر است بگویم حس ارامش ...
    کتم را چنگ میزند : شایان ...
    زیر گوشش زمزمه میکنم : جانم 
    میگوید : هیچوقت تنهام نذار ...
    اخم میکنم : من غلط بکنم ....
    میخندد و از اغوشم بیرون می اید : بریم؟
    سرم را تکان میدهم : نه ...
    نگاهم رو ی لبهایش میچرخد ... منظورم را میفهمد ...
    نمیتوانم نبوسمش خیلی سخت است ... نگاهم را از لبهایش میگیرم ...
    سعی میکنم خودم را کنترل کنم ... موهایم را چنگ میزنم ....
    چمانم را میبندم : بیخیال بریم پایین بعدا حسابی از خجالتت در میام ....
    میخندد ... صدای خنده اش دیوانه ام میکند ....
    با هم از اتاق خارج میشویم .... 
    کنار دایی مینشینم .... 
    شروع میکنن به حرف زدن .... نگاهم هنوز در چشمان کشیده و زیبایش محو است ...
    زن دایی با خوشحالی میگوید : دیشب زنگ زدم به امیرعلی .... 
    همه نگاهش میکنیم ... با لبخند یاد دوران بچگی ام و خاطراتم میفتم ...
    میگویم : خوب ...
    لبخند میزند : هیچی گفتم همه چیو بهش گفت که میاد ....
    دایی رامین با بهت میگوید : میترا چرا بهم نگفتی ؟
    خندید : چون میخواستم خوشحالیه امروزمونو تکمیل کنم ....
    لبخند میزنم : حالا کی میاد این گل پسر ....
    زن دایی : گفت برای اخر هفته کاراشو جور میکنه میادش ....
    سیما : بیاد بازم میره امریکا میترا جون ؟
    همچین با مظلومیت میپرسد که لبخند ارامی میزنم ...
    کاملا پیداست که سیما و امیرعلی همدیگر را دوست دارند ...
    زن دایی : نه عزیزم دیگه نمیذارم بره ....
    کیارش با لبخند میگوید : پس دوتا عروسی افتادیم ....
    سیما و بهار خجالت میکشند اما من به قدری خوشحالم که عمیق میخند م ... به مادرم نگاه میکنم ...
    اشک در چشمانش جمع شده ... تعجب میکنم ... چه شد که اشک در چشمانه رها امد ؟
    خوشحالیه پسرش ... خوشبختیه پسرش ...
    چشمک میزنم بهش ... لبخند میزند .... اوهم در مقابل چشمکم دوتا چشمانش را میبندد و همزمان دو قطره اشک روی گونه اش پرتاب میشود .......


    با صداي جيغ و دست نگاهم را ميچرخانم سمتشان ...
    از ته دل ميخندم ... خداي من چقدر اين صحنه زيباست ....
    زيبا نيست فوق العادس ...
    قامت بلند و استوار پسرم در اين کت شلوار رسمي فوق العاده جلب توجه ميکند ...
    هيجان سراسر وجودم را ميگيرد ....
    لبخند عميقي ميزنم ... خدايا چه کردي با اين پسر ....
    با من چه کردي اي خدا ؟ چقدر شايان شبيه پدرش هست ...
    اصلا انگار اورا ميبينم ....
    با بهار سمتم ميايند ....
    دستانش را باز ميکند ... ارام در اغوشش ميروم ...
    ارام مرا بخود فشار ميدهد ... احساساتم را تحريک ميکند بغض ميکنم از خوشحالي ...
    از هيجان ...
    ارام از اغوشش بيرون ميايم ... دستم را ميگيرد که ببوسد ... 
    سريع دستم را ميکشد : نه ...
    سمت بهار ميروم ارام در اغوش ميکشمش ...
    زير گوشم زمزمه ميکنم : قربونت برم خاله جونم ...
    ميخندم : خدا نکنه عزيز دلم .... 
    کمي فاصله ميگيرم ازهردويشانو با خنده ميگويم : خوشبخت بشيد ..
    ...............
    ......................
    نگاهش ميکنم چقدر احساساتي شده ...
    بهار : ممنون خاله جونم ...
    لبخند ميزنم چقدر جفتشان را دوست دارم ...
    زمزمه ميکنم : ممنون رها جون ...
    بهم نگاه ميکند : خوبه ... وقتي بهم ميگي رها کمتر احساس پيري ميکنم ...
    اخم ميکنم : کجاي شما پيره ؟؟؟ وا
    ارام ميگويد : بهتره بريد پيش بقيه مهمونا ...
    با لبخند از ما دور ميشود و ميرود ...
    ميدانم کجا ميرود ... 
    ميرود جايي که خلوت باشد ... هيچ کس جز خودشو خاطراتش نباشد ...
    خاطراتي که هيچوقت خوب نبودند ...
    ميرود سمت همان تاب سفيد رنگ بيرون از خانه ....
    بهار : شايان همه دارن نگامون ميکنن ...
    نگاهم را از راه رفتن مادرم ميگيرم و برميگردم سمت بهار لبخند زورکي اي ميزنم و ميرويم سمت مهمانها ....
    با تک تکشان دست ميدهيم و به سمت مبل مخصوص خودمو بهار ميرويم ...
    ................
    ....................
    روي تاب مينشينم .... 
    نگاهم سمت اسمان مهتابي ميروم .... لبخند غمگيني ميزنم : خوبي ماهان ؟
    ساعتم را نگاه ميکنم ....
    نيش خند ميزنم : هه درست سر ساعت 8 مثل هميشه .... ميبيني چقدر خوش قولم ...
    آه ميکشم : من هميشه سر قرارمون حاضرم نه ديرتر نه زودتر دقيق سر ساعت ....
    ستاره اي چشمک ميزند ...
    حس خوبي به ان ستاره دارم .... حس ميکنم ستاره ي ماهان است ...
    هميشه ان ستاره را جدا از بقيه ميکنم : ماهانم ميبيني ... امشب شبه نامزديه شايانته ....منو ميبيني ... هه هنوزم ازون رژ لب ميزنم ... همون که دوسش داشتي ...
    بغضم را فرو ميدهم پايين ولي مگر ميرود ....
    خيلي سمج است : کجايي تو؟؟؟ چرا پس امشب کنار من نيستي؟
    بغضم تشديد ميشود صحنه هاي صورت خونيش جلو رويم سبز ميشود چشمانم را ميبندم : نه ...
    زنجير سردو بيروح تاب را محکم چنگ ميزنم : ماهان ... من ميخوام باشي ... ميخوام باهات برقصم ... ميخوام برامون پيانو بزني ... ميخوام با شايان برقصي ... ميخوام دست بهارو بذاري تو دست شايان .... ميخوام .
    آهــــ ديگر نميتوانم ....
    بغضم ميترکد ... هق هق گريه ام سکوت شب را ميشکند ...
    زمزمه ميکنم : چرا نيستي لعنتي؟؟ چرا الان که بايد باشي نيستي ها؟
    انقدر پر شده ام که نميتوانم جلوي گريه ام را بگيرم ... چند سال است که بغضم را قورت داده ام ؟
    گرماي دستي روي شانه ام ارامم ميکند ....
    با چشماي اشکي و صداي لرزاني زمزمه ميکند : رها ...


    اشکم را پس ميزنم : تو کي اومدي؟
    لب به دندان ميگيرد ...
    کلافه نفس ميکشد : الان ....
    از جايم بلند ميشوم : ببخشيد يه لحظه ...
    حرفم را قطع ميکند : نه .. هيس ....
    سکوت ميکنم ...
    لبخند ميزند همراه با اخم : امشبو بخاطر شايان خوشحال باش ... خوب؟
    سرم را تکان ميدهم : حتما ...
    تکه اي از موهايم را کنار ميزند : بريم برقصيم ؟
    لبخند ارامي ميزنم : بريم ...
    دستش را جلو مياورد دستم را درون دستش ميگذارم ... با هم ميرويم سمت خانه ...
    نگاهم را ميچرخانم سمت ستاره ي ماهانم ...
    ارام لبخند ميزنم ... در دلم زمزمه ميکنم : دوست دارم عزيزم ....
    .......................
    .................
    ..............
    در باز ميشود مادرم همراه با داييي رامين وارد ميشوند ...
    لبخند مادرم ارامم ميکند ...
    وقتي لبخندش از ته دل باشد يعني هيچ مشکلي نيست ...
    دايي : يه موزيک لايت بذار منو خواهرم ميخوايم برقصيم ...
    ميخندم : جر زني ميکني دايي؟
    مرا نگاه ميکند : بيشين سر جات بينم بچه ...
    از جايم بلند ميشوم : عجب ادمي هستي تنها تنها ميخواي برقصي با مامانم ...
    جلو ميروم ارام ميزند کف سينه ام : برو بينم با زنت برقص پسره پررو ...
    ميخندم : اونم به موقش ....
    بجاي اهنگ لايتي که دايي تقاضا ميکند اهنگ شادي ميگذارد و سه نفري ميرقصيم ....
    در حين رقص سمت بهار ميروم اورا هم مياورم وسط ... کم کم تعدا زياد ميشود 
    ....
    پيست رقص شلوغ ميشود ... انقدر شلوغ ميشود که انگار ديسکو راه افتاده .....
    همه خوشحالو شاد ميرقصن ....


    بعد از شام باز هم همه ميرقصن ...
    سمت دي جي ميروم ....
    در حال چک کردن موزيک بعديس ميگويم : يه اهنگ اروم بذار ....
    سرش راتکان ميدهد : اوکي ....
    ميروم سمت بقيه ....
    همه جفت کنار هم ايستاده اند ...
    امير علي با سيما ...
    دايي و زن دايي ميترا ....
    عمو کيارشو خاله رويا ....
    عمو سروشو زن عمو سحر ...
    مادرم با باران کنار هم ميخندند
    زيور جون با نسيم ..
    نسيم که برايم بهترين خواهردنيا است با اينکه از خون خودم نيست ...
    چقدر از بزرگيش درس اموختم ...
    بقيه ي فاميل هم باهم جفت شده و کنار هم خوشحالن ...
    ماماني با پدر جان کنار هم حرف ميزنم ... سمت بهار ميروم ...
    ميخندد : کجايي تو پسر ...
    ميگويم : رفتم موزيکو عوض کنم چطور؟
    ميگويد : ميخوايم عکس بگيريم ...
    سرم را تکان ميدهم : بعد از رقص همه عکس ميگيريم ...
    سرش را تکان ميدهد ...
    موزيک مورد علاقه ام پخش ميشود .... 
    .......................
    .................
    ...........
    در دست بهار باهم وسط پيست ميروند ...
    لبخند ارامي ميزنم
    از ته دل ...
    به رقصشان نگاه ميکنم ...چقدر بهم ميايند ...
    چقدر جفتشان دوست داشتني هستند 

    ...

    همين که يک نفــــــر از دور 
    لباسش رنگ تو باشــــــــــــــــه
    همين که تو مسير من 
    يه گل فروشي پيدا شه 
    بازم ياد تو ميفتم 

    همين که عصر يه جمعه 
    ادم تو خونه تنهاشه 
    همين که يک نفر اسمش 
    شبيه اسم تو باشه 
    بازم ياد تو ميفتم 

    با اهنگي که دوست داشتي 
    تموم کافه ها بازن 
    تمومه شهر هم دستن 
    منو ياد تو بندازن

    تو نيستي سردو يخبندون
    تموم فصلا پاييزه 
    گذشتن از تو واسه من 
    گذشتن از همه چيزه 

    شايان : خوب کنار هم وايسيد ... نه نه دايي تو کنار مامانم نباش ...
    رامين : چرا اونوقت ؟
    شايان : اه دايي خزشو در نياريد ديگه شما همش کنار هميد ...
    همه ميخندند ....
    شايان : ميترا جون تو برو کنار مامان ... بيفت بين خواهر شوهرتو شوهرت ...
    باز هم همه ميخندند ....

    همين که عکس تنهايي
    کنار دريا ميگيرم 
    بدون شب بخير تو
    بخواب گريه ها ميرم 
    بازم ياد تو ميفتم 

    با هربارون با هر برفي
    که ميشينه رو اين کاجا
    ميرم هرجايي تو اين شهر 
    ميرم هرجا تو اين دنيا 
    بازم ياد تو ميفتم 


    کنار هم مي ايستيم ...فيلم بردار روبه رويمان مي ايستد ...
    شايان کنارم ... بهار طرف ديگرم ... 
    همه ي خانواده دور هم ...
    بغض ميکنم ...
    فقط ماهانم نيست ... هه فقط ماهانم زيادي بود ؟؟؟
    دلم اتش ميگيرد ولي خودم را ميخورم ...
    اين عکس يادگاري ميماند نميخواهم ...
    نميخواهم در اين عکس بغض کرده باشم ....


    يه وقتايي همه چي هست 
    ولي اوني که بايد نيست 
    دوبار ترکم کن 
    مردن به اين اسونيا هم نيست 


    فيلمربردار : 1 ...2.... اماده ؟ ...3

    تو نيستي سردو يخبندون 
    تموم فصلا پاييزه 
    گذشتن از تو واسه من
    گذشتن از همه چيزه 

     

    منبع رمان فا



    برچسب ها : قسمت هجدهم زمان دل خوش به بودنت , دل خوش به بودنت قسمت اخر , اخرین قسمت رمان دل خوش به بودنت , رمان میخوام , رمان جدید میخوامداستان دل خوش به بودنت , جدیدترین رمان ها , رمان قشنگ , رمان جالب , داستان میخوام , دانلود رمان جالب ,
    نویسنده : مسعودنظر بدهید ()

    ”نظرات شما برای این مطلب،مطمئن باشید ما برای نظرات شما احترام خاصی قائلیم”

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    
    اطلاعات
    • آمار کاربران
    • افراد آنلاین : 13
    • اعضای آنلاین : 0
    • تعداد اعضا : 38

    • عضو شوید
    • ارسال کلمه عبور




    • آمار مطالب
      کل مطالب : 9446
      کل نظرات : 1696

    • آمار بازدید
    • بازدید امروز : 9,810 نفر
    • باردید دیروز : 22,626 نفر
    • بازدید هفته : 140,745 نفر
    • بازدید ماه : 521,637 نفر
    • بازدید سال : 1,068,876 نفر
    • بازدید کلی : 12,166,052 نفر
    • ورودی امروز گوگل : 21 نفر
    • ورودی گوگل دیروز : 123 نفر

    آرشیو
    ایدی تلگرام جهت تماس با مدیر سایت masoud447@